در همین سی‌وچند سالگی تازه فهمیدم که پیش از این اشتباه زندگی کرده‌ام. نه از سلامت جسم چندان راضی‌ام نه از سلامت روان.

| بدون نظر

وقتی فکر آزاد می‌شه تازه یک درد جدید خودش رو نشون می‌ده.

| بدون نظر

این جهان مزخرف یه مدرسه‌ است بدون برنامه‌ی کلاسی.‌ هیچ وقت نمی‌دونی الان زنگ چیه. فقط منتظری زنگ خونه زده بشه.

| بدون نظر

مرگ، یک زخمه رو تن بقیه.

| بدون نظر

گاهی تصوری کاذب از جایگاه خودم پیش باقی افراد دارم که در واقعیت هیچگاه در آن جایگاه نبوده‌ام.
تصورات و گاهن «توقعات» بی‌جای من آنقدر دور و خارج از دسترس هستند که همچون غریبه‌ای جلوه می‌کنم که مستحق فاصله‌ای مشخص از سایرین‌ام.
با این حال تاکید مکرر دیگران (با رفتار و گفتارشان در لفافه بر آن جایگاه دون) آزار دهنده است و تلاش صوری برای پررنگ نشان دادن وجه‌های کم‌اهمیت در ارتباطات (قلب واقعیت)، چیزی از این فاصله‌ای که خواسته یا ناخواسته شکل گرفته کم‌ نمی‌کند.

| بدون نظر

گاهی شب‌ها که می‌خوابم غمگینم، و صبح‌ها که بیدار می‌شوم غمگین‌تر.

| بدون نظر

فقط زمان بیشتری‌ می‌خواهم که در آن،
به دوست داشتن تو ادامه بدهم…

| بدون نظر

آگهی فروش، فوری
یک عدد من، بی‌ارزش.
پیش از گلوله خوردن توسط حکومت فروخته می‌شود.
پُر خط‌وخش، بی کلیه، بی‌ قرنیه، بی‌ احساس.

| بدون نظر

– ما شبا چرا می‌خوابیم؟
+ می‌خوابیم تا هوا روشن بشه.

| بدون نظر

ما قدیما زنده‌تر بودیم. الان فقط زنده‌ایم.

| بدون نظر