مروارید آبی Posted on اسفند ۱۳, ۱۳۸۹اسفند ۱۳, ۱۳۸۹ by Admin واژه ها دانه های آبی رنگی هستند که تو به گردن آویخته ای و شعر لباس ابریشمی اش را به تن تو کرده است
نظم و نثر فراموشکار Admin اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۳ 1 همیشه وقتی می روی عطر تنت پیش من جا مانده روی بازو و دست ها…
نظم و نثر خاطره های مشترک Admin مهر ۲۰, ۱۳۹۱ 15 ببین هنوز می تپد خاطره های مشترک رگ زمانه را بزن که برگ زرد می جهد از تن این پیاده رو
نظم و نثر ساعـتهـا Admin اردیبهشت ۳, ۱۳۹۱ 6 تاکها به دور تو می پیچند، و تیکها برای من خواهند ماند آدمی که ناخواسته هر چند لحظه یک بار به دنیای پیرامونش لبخند می […]
🙂 از زمانی که این خونه ساخته شده بود … اصلا یکی از گزینه هایی که توی طراحی این قالب اصرار داشتم باشه همین بود . نزدیک به یک سال پیش بود که اومدم توی این خونه جدید . قابلی نداره آقای منصوری… پاسخ
روبان سبز رو عشقه! راستی قبلا هم بود یا تازه اضافه شده؟
🙂
از زمانی که این خونه ساخته شده بود … اصلا یکی از گزینه هایی که توی طراحی این قالب اصرار داشتم باشه همین بود . نزدیک به یک سال پیش بود که اومدم توی این خونه جدید .
قابلی نداره آقای منصوری…
۳پاس لی عزیز
سلام
برای چی ؟
چیدن واژه، دانه ابی رنگ، شعر و … کنار هم
اهان
ممنون
تصویر زیبایست
ممنون
🙂
راستش من یه کم گیجم؛ تصویر را نگرفتم.
کدوم تصویر ؟
البته شاید منظور بهشب تصویر شعر بوده
منظورم تصویر شعر است دوستان
حالا تو شعر را به گردن آویخته ای
و متن، به رسیدن آمده است
حکایت شعر حکایت لباس عشق است . اندازه ی من نیست
راست گفتی اندازه ی ما نیست!
بله دوست من . این رو در اینجا گفته بودم یک بار