گاهی فراموش میکنم که یک سری افراد در بزنگاههایی به من «نه» گفتند. چه منفعت خودشون هم درش دخیل بوده و یا اینکه فقط کمک خواسته بودم. امروز باز این اتفاق تکرار شد. مساله شنیدن نه نیست. مساله فراموش کردن اینه که چه وقتهایی روی چه افرادی حساب کرده بودم و به خودم گفته بودم، دیگه این اشتباه رو تکرار نمیکنم. و باز اون اشتباه رو تکرار کرده بودم.
روزنوشتهها
یه روز خوب، روزیه که خوب بودنش رو در لحظه حس میکنی.
اما یک روز عالی و فراموش نشدنی باید ازش بگذره، بعدها عالی بودنش رو میفهمی.
فرهادی علیه فرهادی
«چه طور ممکنه؟»
این سوالیست که در طول فیلم «قصههای موازی» چند بار از خودت میپرسی. چون با چفت و بست پیرنگ فیلم جدایی طرف نیستیم که شخصیتها در برابر موقعیتهای حساس خود خودشان باشند. نه تئو آنقدر پرداخت شده که در مواجهه با نیتا دست به آن عمل بزند و بپذیریم و نه نویسنده آنچنان شخصیتش را میشناسیم که بغل کردن آدم در آن روزی که بیرونش کرده برایمان باورپذیر باشد.
فرهادی هنوز به دنبال خلق جملاتی از جنس: «یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه» است. و این بار دو جمله را برایمان آماده کرده؛
ـ میدونی فرق آدما و حیوونا چیه؟؟
ـ میدونی چه طور یه مرغابی رو بذاریم تو بطری؟
اینها از جنس همان سوالهاییست که دانش آموز از معلمش میپرسد؛ آقا آدما چه طوری گاو میشن؟
فرهادی انگار بعد از جدایی تمام شد، و بعد از آن چندین بار سعی کرد دوباره از روی دست خودش بنویسد،ولی نشد که بشود.
اما خب آثاری که بعد از آن در ایران ساخت به مراتب قابل قبولتر از این سه فیلمیست که در اروپا ساخته.
انگار داستان همان درختیست که از خاک درش بیاوری و جایی دیگری بکاری، معلوم نیست دوباره میوه بدهد.
مصمم
اولین بار بود که اسمم را توی گوشی شخصی اینطور میدیدم: شهاب مصمم ایرانی.
دیدم مصمم یعنی طراح. جالب بود. اصلا من طراح نبودم. من فیلمساز بودم و دیده بود که کارم با دوربین و لنز و در نهایت تدوین است.
بعد معنی بعضی کلمات دیگر برایم عوض شد. تصمیم گرفتن: یعنی وقتی برای کاری طرحی داری. یا مصمم بودن برای انجام کاری یعنی طرح را در ذهنت پروراندهای. برخی کلمات وارد شده در زبان ما عین سیبیست که در هوا هزاربار چرخیده و بعد افتاده توی دامان ما. بعد یادم آمد اصلا واژهی ساخته شدهی کفاش هم در زبان عربی وجود ندارد. این زبان پارسی هر کاری میکند زیباست و برازنده.
نیمفاصله
یکی از برادرزادهها شروع دوران مدرسهاش همراه شد با شروع کرونا، همان سال اول که نصفه نیمه کلاسهایش را میرفت، ادامهاش تبدیل شد به کلاسهای آنلاین. همیشه نگران این بودم سواد درست و حسابی یاد نگیرد. تا اخیرا پرسیدم کلاس چندمی؟ گفت: هشتم.
توی چت دیدم نیمفاصله را هم رعایت میکند. کمی خیالم راحت شد.