هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که گذشت مدتها منتظر اتفاق خاصی بودیم که نیفتاد. دوستیهایی که میدانستیم فاصله میفتد بینشان که افتاد. رفتارهای ناروایی که انتظارشان را داشتیم و پیش آمد. همه چیز انگار در حال زوال است. رفتار آدمی بدتر. امید به بهار داشتیم. اما خیلی از آدمها در سال نو همان رفتارهای کهنهشان را داشتند.
شاید امسال دری به تخته بخورد.
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛ نگران، خشمگین، غمگین و باز ته دلم روشن است. چیزی که در این سالها از ما دریغ شد عشق و علاقهمان به میهنمان و مردمش بود. کاری کردند که فراموشمان شود اما در این روزها این حس از دست رفته هم برگشته. در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد و این بار کورسوی امیدی ته دلمان روشن شده. همه دیکتاتورها شبیه هم نیستند اما همهشان عاقبتی شبیه هم دارند. همهشان سقوط میکنند. و ما شاهد سقوط یکی از سیاهترین دیکتاتوریهای معاصریم.
نوشتههای پیشین
دیماه خونین
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
دیدگاه
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
دربارهی پیر پسر
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
درسهای خودآموز
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
سنگ بزرگ
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».

