روزنوشتهها
آدمها از آنچه که در ذهن تصور میشوند، دورتر هستند.
آدمها از آنچه که در ذهن تصور میشوند، دورتر هستند.
طبیعت دو کار رو همواره انجام میده، یا بیهیچ چشمداشتی هر آنچه داره رو عرضه میکنه و بخشنده است،
یا از سر استیصال و ناچاری خشمگین میشه.
گاهی فراموش میکنم که یک سری افراد در بزنگاههایی به من «نه» گفتند. چه منفعت خودشون هم درش دخیل بوده و یا اینکه فقط کمک خواسته بودم. امروز باز این اتفاق تکرار شد. مساله شنیدن نه نیست. مساله فراموش کردن اینه که چه وقتهایی روی چه افرادی حساب کرده بودم و به خودم گفته بودم، دیگه این اشتباه رو تکرار نمیکنم. و باز اون اشتباه رو تکرار کرده بودم.
یه روز خوب، روزیه که خوب بودنش رو در لحظه حس میکنی.
اما یک روز عالی و فراموش نشدنی باید ازش بگذره، بعدها عالی بودنش رو میفهمی.
«چه طور ممکنه؟»
این سوالیست که در طول فیلم «قصههای موازی» چند بار از خودت میپرسی. چون با چفت و بست پیرنگ فیلم جدایی طرف نیستیم که شخصیتها در برابر موقعیتهای حساس خود خودشان باشند. نه تئو آنقدر پرداخت شده که در مواجهه با نیتا دست به آن عمل بزند و بپذیریم و نه نویسنده آنچنان شخصیتش را میشناسیم که بغل کردن آدم در آن روزی که بیرونش کرده برایمان باورپذیر باشد.
فرهادی هنوز به دنبال خلق جملاتی از جنس: «یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه» است. و این بار دو جمله را برایمان آماده کرده؛
ـ میدونی فرق آدما و حیوونا چیه؟؟
ـ میدونی چه طور یه مرغابی رو بذاریم تو بطری؟
اینها از جنس همان سوالهاییست که دانش آموز از معلمش میپرسد؛ آقا آدما چه طوری گاو میشن؟
فرهادی انگار بعد از جدایی تمام شد، و بعد از آن چندین بار سعی کرد دوباره از روی دست خودش بنویسد،ولی نشد که بشود.
اما خب آثاری که بعد از آن در ایران ساخت به مراتب قابل قبولتر از این سه فیلمیست که در اروپا ساخته.
انگار داستان همان درختیست که از خاک درش بیاوری و جایی دیگری بکاری، معلوم نیست دوباره میوه بدهد.