باران که بارید فراموش شدیم Posted on اسفند ۱۰, ۱۳۸۹اسفند ۱۰, ۱۳۸۹ by Admin این نامه که نوشته ای تمام نمی شود یک سلام دارد و هیچ خدا نگهداری … شاید پیش از آنکه شروع شود تمام شده بود …
نظم و نثر خرداد Admin خرداد ۱۷, ۱۳۸۹ 16 سالمرگ ها به پای هم پیر می شوند و سالگردها می گردند به دور سالی که تو با چشمانی باز رفتی برای پیشواز سالمرگ احترام […]
نظم و نثر داستان یک عمر خاطرات آقای آ Admin خرداد ۱۵, ۱۳۹۱ 6 آقای آ که به اشتباه چتر قهوه تیره اش رو توی یک بعد ازظهر آفتابی بیرون آورده بود و درست کنار خیابون فرعی محله بازش […]
نظم و نثر Admin آبان ۷, ۱۳۹۴ 3 شق القمر را شنیده ای؟ رفتنِ تو شق التاریخ قمری و شمسی و میلادی ما بود همه اتفاقات تقویم زندگی ما به دو زمانِ قبل […]
زیبا بود. لذت بردم.
سپاس
🙂
پایان قبل از اغاز !
بردی من را ب …
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی