زن به تشدید واژه ی الله خیره شده بود

مرد : من نه یه دوستم براش نه یه خونواده آقای قاضی .

قاضی : خب شما شوهرش هستید .

مرد : ( کمی سکوت ) هیچی ... شما هم حرف منو نمی فهمید .

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر14 تیر 1390 | ۸ دیدگاه

  1. لی
    تیر ۲۳, ۱۳۹۰

    خواهش می کنم
    🙂

  2. راحیل
    تیر ۲۳, ۱۳۹۰

    عالی بود ممنون

  3. لی
    تیر ۱۶, ۱۳۹۰

    خوشحالم بهشب جان

  4. لی
    تیر ۱۶, ۱۳۹۰

    خواهش می کنم احسان عزیز

  5. بهشب
    تیر ۱۶, ۱۳۹۰

    دوست دارم این فضاهای کوتاه و رئالیستی را

  6. لی
    تیر ۱۵, ۱۳۹۰

    خواهش می کنم . البته به پای داستانک های شما نمیرسه بی تعارف میگم .

  7. احسان ن
    تیر ۱۵, ۱۳۹۰

    نقهمیدن‌ها فهمیدنی شدن لی عزیز
    مم‌نون

  8. نرگس
    تیر ۱۵, ۱۳۹۰

    خیلی عالی بود. این یکی را خوب فهمیدم! ؛-)