و حتی بازیکن ذخیره – داستان کوتاه

زمان خواندن: ۱ دقیقه

پدر فوتبالیست خوبی نبود و توی هیچ تیمی بازی نمی کرد . بازی اش نمی دادند . او برای خودش یک تیم بود ، مدافع و مهاجم و دروازه بان خودش بود . مربی خودش بود . داور خودش بود و هوادار هم خودش . نه جامی را گرفته بود و نه قهرمان لیگی شده بود . سیستمش یک بود . هر کجا  لازم  میشد بازی می کرد .
مشکل بزرگ آنجا بود که شوت زدن زیر زنش . بعد بخت ما و زندگی خودش هیچ کدام بردی را در پی نداشت . هیچ کدام به هدف نخورده بود . ما حتی قبل از اینکه بازی شروع شود باخته بودیم .

دیدگاه

  1. سلام به لی عزیز بعد از غیبت کبری!
    این تشبیه زندگی یک آدم به یک تیم تک‌نفره خیلی جالب بود.
    راستی از فیلم‌تان چه‌خبر؟

    1. ممنون
      اون هم هنوز گیر چند تا پلانه که انشاالله تا چند روز آینده تمامش می کنم برم سراغ فاین کات . صدا گذاری و اصلاح رنگ .

  2. وقتی که بخت، بختک می شود، آدم یاد باخت هایش می افتد. احتمالا بیخ کار ایراد داره.ومن هراسان از هر انسان.

    1. 🙂
      اون که صد در صد . البته من از کامنتتون شما رو شناختم . مثل این چند روز اخیر که از روی صدای دوستام باید بشناسمشون . چون شماره همشون رو از دست دادم .

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود.