شعر &#۸۲۲۱; تعویض چرغ &#۸۲۲۱; از برتولت برشت

یک شب که ناخوش احوال بودم ، جائی در همین فضای مجازی نوشتم :
{ توی جلسه همش احساس می کردم یه کار مهم انجام نشده دارم بعد فکر می کردم که نه من هیچ کار مهمی ندارم و نداشتن کار مهم بیشتر حالم رو خراب می کرد }

البته لازم به ذکر است که در تمام طول آن جلسه به رفتن فکر می کردم . اینکه باید جلسه را ترک کنم .
امشب جائی یک شعر از برتولت برشت خواندم . شاد گشتیم از این حس مشترک .

***

کنار خیابان نشسته ام
و راننده چرخ ماشین را تعویض می کند.
من تعلق خاطر ندارم به مکانی که از آنجا می آیم
و تعلق خاطر ندارم به مکانی که می روم.
پس چرا تعویض چرخ را با این همه
نگرانی می‌نگرم؟ 

۱۵ thoughts on “شعر &#۸۲۲۱; تعویض چرغ &#۸۲۲۱; از برتولت برشت

  1. باور کنید گاهی فکر می‌کنم بعضی از آدم‌ها این حرف‌ها را از کجای مغزشان در می‌آورند؟ یعنی می‌شود از موقعیت‌های سادهء زندگی چنین بیان درخشانی داشت؟ راستش به این آدم‌ها حسودی‌ام می‌شود؛ حالا می‌خواهد برشت باشد یا هر کس دیگر!
    ممنون که به اشتراک گذاشتید.

    1. خواهش می کنم . بارها شده همچین حسی رو داشتم و یا چیزی رو نوشتم ، دیدم در گذشته یک نفر دیگه این رو نوشته و یا گفته . امشب دیگه این نقطه ی اشتراک رو انتشار دادم .

  2. سلام شهاب خان.برتولت صحیح می باشد.این هم شعرش:
    Der Radwechsel

    Ich sitze am Straßenrand

    Der Fahrer wechselt das Rad.

    Ich bin nicht gern, wo ich herkomme.

    Ich bin nicht gern, wo ich hinfahre.

    Warum sehe ich den Radwechsel

    Mit Ungeduld?

    1. سلام . آره . ممنون .این شعرش رو به زبان اصلی پیدا کرده بودم . فکر کنم اون ت آخر مثل پژو خونده نمی شه … ولی ممنون به خاطر اشاره .

    1. دقیقاً . من یک بار همین اتفاق افتاد . دوستی سوالی پرسید که فهمیدم من جواب این سوال رو خیلی وقت پیش داده بودم . و این برام جالب بود .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *