یک شب که ناخوش احوال بودم ، جائی در همین فضای مجازی نوشتم :
{ توی جلسه همش احساس می کردم یه کار مهم انجام نشده دارم بعد فکر می کردم که نه من هیچ کار مهمی ندارم و نداشتن کار مهم بیشتر حالم رو خراب می کرد }
البته لازم به ذکر است که در تمام طول آن جلسه به رفتن فکر می کردم . اینکه باید جلسه را ترک کنم .
امشب جائی یک شعر از برتولت برشت خواندم . شاد گشتیم از این حس مشترک .
***
کنار خیابان نشسته ام
و راننده چرخ ماشین را تعویض می کند.
من تعلق خاطر ندارم به مکانی که از آنجا می آیم
و تعلق خاطر ندارم به مکانی که می روم.
پس چرا تعویض چرخ را با این همه
نگرانی مینگرم؟
باور کنید گاهی فکر میکنم بعضی از آدمها این حرفها را از کجای مغزشان در میآورند؟ یعنی میشود از موقعیتهای سادهء زندگی چنین بیان درخشانی داشت؟ راستش به این آدمها حسودیام میشود؛ حالا میخواهد برشت باشد یا هر کس دیگر!
ممنون که به اشتراک گذاشتید.
خواهش می کنم . بارها شده همچین حسی رو داشتم و یا چیزی رو نوشتم ، دیدم در گذشته یک نفر دیگه این رو نوشته و یا گفته . امشب دیگه این نقطه ی اشتراک رو انتشار دادم .
سلام شهاب خان.برتولت صحیح می باشد.این هم شعرش:
Der Radwechsel
Ich sitze am Straßenrand
Der Fahrer wechselt das Rad.
Ich bin nicht gern, wo ich herkomme.
Ich bin nicht gern, wo ich hinfahre.
Warum sehe ich den Radwechsel
Mit Ungeduld?
سلام . آره . ممنون .این شعرش رو به زبان اصلی پیدا کرده بودم . فکر کنم اون ت آخر مثل پژو خونده نمی شه … ولی ممنون به خاطر اشاره .
ت خط آخر نوشته هم تصحیح شود.حاج آقا
م….و
این سانسور شده ی یک فحش به خودی بود . بعدا بهت میگم
🙂
گاهی انسان بد جور درگیر حس رفتن میشود .
من میخواهم آنقدر از خودم برم تا بخودم برسم … کلاغ
فکر کنم میشه.پس برو
دقیقاً . کامنتت خودش یه پست بود کلاغ جان
درواقع این آخرین جمله در اولین پست وبلاگم بود. (هدف اصلی از نوشتم )
میتونی اینجا بخونیش. لی عزیز
http://kalaagh.com/1390/02/1/
پس حدسم درست بود
🙂
ممنون
حس مشترک خوبه مث ی لحظه میمونه ک ادم ی واقعه دوست داشتنی رو ک مدتها قبل ثبت کرده ب یادش میفته
دقیقاً . من یک بار همین اتفاق افتاد . دوستی سوالی پرسید که فهمیدم من جواب این سوال رو خیلی وقت پیش داده بودم . و این برام جالب بود .
واقعن
چه الکی
آخرش که چی؟
؟؟؟
نمی دونم دقیقا چی باید بگم .