سرنوشت مردی که ...

وقتی مُرد حتی پارچه ای برای کفنش نبود ، لخت و عور وسط یه بیابون افتاده بود روی زمین ، به خودش گفته بود ، وقتی که مُرد سعی می کنه درخت بشه ، یه درخت که اگه میوه نداشت حداقل یه سایه ای ، چند تا شاخه واسه زاییدنِ یه خورده برگ ...
اما خب یادش نبود ، آدما وقتی تموم میشن ؛ می پوسن و می گندن و ...
درخت تو ذهنشون یه خاطره است ، یه آرزو ...

شهاب | دسته‌‌بندی: بدین سان16 فروردین 1391 | ۶ دیدگاه

  1. لی
    فروردین ۳۱, ۱۳۹۱

    ممنون از نظرتون .
    اخه تمام سعی ام این بود اون حس پایانی خوب منتقل بشه .

  2. راضیه مقدم
    فروردین ۳۱, ۱۳۹۱

    جالب بود.اما پایان بندیش به قدرت ابتدایش نبود.

  3. لی
    فروردین ۱۷, ۱۳۹۱

    آره ، تا بیابون رو رفته و هنوز ناامید نشده ...
    حتماَ ...

  4. احسان شهریاری
    فروردین ۱۷, ۱۳۹۱

    اما تا بیابون رو رفته بود

    مرسی شهاب
    ببین لاک پشت رو

  5. لی
    فروردین ۱۶, ۱۳۹۱

    جاااان ؟
    آره . شاید .

  6. من
    فروردین ۱۶, ۱۳۹۱

    کود میشه دیگه
    خوبه