از آنجایی که رفتار مردم کاملا غیر دیپلماتیک است و باعث آبروریزی جمهوری اسلامی عزیزمان است، ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای مقابله با هر رفتار نابهنجار غیردیپلماتیک در هر سوی چهارراه ولیعصر ایستاده اند … این عکس مربوط به روز دوشنبه جلوی مترو است .

و این عکس نیز آنطرف چهارراه جلوی بانک ملت است .
البته دیگر حوصله و وقتش نبود که کمی بالاتر ، از همکاران میدان ولیعصر هم عکس بگیرم . قبلا تنهای یک ماشین میایستاد ، حالا با اوج مسائل دیپبماتیک برای جلوگیری از سوتفاهمهایی که ممکن است به خاطر تفاوت فرهنگی بوجود بیاید زحمتکشان نیروی انتظامی کارشان چندبرابر شده ، سخت تر و حساس تر.

ببین برادر شهاب فردا خودتو به پایگاه مرصاد معرفی کن یه مقداری با شما کار داریم
کارت ملی فراموش نشه
:)))
مزاحمتون میشم انشاالله .
عجب اینا که بیشتر احساس نا امنی میدن
سلام
دقیقا . روی اعصابن.
سلام اق شهاب
حالا اینا واسه این همت مضاعف اضافه کاری هم می گیرند
این مهمه
راستی یه عکسی هم ازون خواهر های بسیجی می گرفتی بی نصیب نمونیم
شایدم سعادت نداشتیم
سلام اق حسن
یکیشون کنار در ماشین دون هست داره یکی از غیر دیپلمات ها رو میذاره تو ماشین .
به هر حال سال همت مضاعف که تموم نشده ،
🙂
اینها کماکان مشغول ارشاد هستند . والا…
سلام
شباهت ها و تفاوت های ابراهیم منصفی و علی حبیب زاده را در هرمز نو بخوانید.
انشاالله .
هر ایرانی یک دیپلمات!!!
این در راستای همون هر ایرانی یک لب تابه ..
دیپلمات بهتره فعلا… 🙂
سلام عزیز
من با سرچ یاسمینا لوی رسیدم به وبلاگت
من خیلی صداش رو دوست دارم و خیلی در به در دنبال آهنگ هاش هستم
می خواستم ببینم احتمالا تو آلبوم داری ازش؟
یا جایی که بشه اینترنتی خرید آهنگ هاش رو؟
سلام .
من تعدادی از اهنگ هاش رو دارم …
خودم تو فضای مجازی برای پیدا کردن البوم هاش سرچ نکردم ببینم لینک دانلودی ازش هست یا نه اما مثل اینکه فروشگاه های شهرکتاب تعدادی از کارهاش رو داره …
البته این رو دوستانی که تو همین وبلاگ کامنت گذاشتند گفتند .
بله
مملکته داریم.
والا با این نوناشون 🙂
چند شب پیش میرفتیم بیرون. به بابای بچهها گفتم: می گویند؛ می گیرند. گفت خوب تو چرا نگرانی؟ گفتم: باور کن نمیدانم الان این مانتو کوتاه است یا نه؟ باور کنید دیگر نمی دانم چهجوری بپوشم ایراد ندارد. یک وقتی بچه بودیم سرمان بزرگ بود میگفتیم هیچ غلطی نمی توانند بکنند. الان دیگر حال و حوصله یک درگیری لفظی را هم ندارم.
حکایت همان قورباغهاست؛ انگار آب کم کم گرم شده نفهمیدم کی مردهام.
سلام…
چه عجب شما رو در این فضای مجازی زیارت کردیم 🙂
والا داستان قورباغه رو یادم نیست . دوست دارم بشنومش.
….
اینها تا یک جایی این بازی ها رو می تونند ادامه بدهند ، به قول معروف توی یک رودخونه دوبار نمیشه شنا کرد .
من همین جوری الان یک چیز نوشتم که ۴۴۴۴ نفر بشم،چه باهال(عدد رو درست زدم؟)
آره ، درست زدی اما کمی دیر … 🙂