خستگی های نا تمام آقای فرناندو

او قلمش را روی میز گذاشت و به همسرش گفت: من خستم. بعد روی تخت دراز کشید و چون فکر می کرد مهمترین داستان عالم را نوشته باید تا ابد استراحت کند. اما کسی داستان مهم او را هیچ وقت نخواند. استراحت همیشگی نگذاشته بود او داستانش را جایی ارائه کند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *