او قلمش را روی میز گذاشت و به همسرش گفت: من خستم. بعد روی تخت دراز کشید و چون فکر می کرد مهمترین داستان عالم را نوشته باید تا ابد استراحت کند. اما کسی داستان مهم او را هیچ وقت نخواند. استراحت همیشگی نگذاشته بود او داستانش را جایی ارائه کند…
Related Posts
این لحظه جادوئی
- Admin
- فروردین ۱۸, ۱۴۰۳
- 0
داشتم با نسترن خیابان منتهی به خانه را میآمدیم بالا. آسمان از همانها بود که همیشه میگفتم: باب فیلم است. آخرین تهماندهی روشنایی روز که […]