من ده سال پیش همین روزها بود که مُردم

اسفندماه ۸۶ نقطه اتصال چند رویداد مهم در زندگی‌ام بود. برای اولین بار یک جایزه سینمایی مهم گرفتم. جایزه‌ از جشنواره‌ای که یکی از فیلمسازان بندرعباس که بعدا تقریبا فیلمسازی را ول کرد،‌ مدتی بعد در وبلاگش آن را مورد تمسخر قرار داد. البته بعدا هم خودش برای همان جشنواره فیلم ساخت.
آخرین تلاشم را برای دوباره دانشگاه رفتن و فرار از سربازی انجام دادم. گرفت. کارشناسی سینما قبول شدم. همان اسفندماه نتیجه‌اش با تاخیر آمد و فهمیدم حداقل دوسالی از سربازی خبری نیست.
و قبل از اینها مهم‌ترینش این بود که تقریبا به آغوش مرگ رفته بودم. با دوست فیلمسازی (محمود)،‌ راهی سفری بودیم به سمت لافت. برای تصویربرداری فیلم دوستی که از ما کمک خواسته بود. توی مسیر راننده‌ی ماشین بین شهری روی پل خواست از خاوری که تقریبا عرض جاده را بندآورده بود سبقت بگیرد که پراید دیگری روبرویمان ظاهر شد. ما یک راه بیشتر نداشتیم و آنکه با همان سرعت به پراید روبرو برخورد کنیم. راننده‌ی ماشین ما خودش را کشید سمت خاور. شیشه کنارم به خاطر برخورد با سپر خاور توی صورتم شکست. ماشین روبرو هم تصمیم گرفت خودش را بکشید سمت گاردریل‌های کنار پل. همین کار را کرد و از پل افتاد پایین و آویزان میان زمین و آسمان معلق ماند. داشتم به این فکر می‌کردم اگر راننده‌ی پراید روبرو خودش را به دردسر نمی‌انداخت احتمالا ۸ الی ۱۰ نفر از هر دو پراید همان موقع رخت سفر به دیار باقی را می‌بستند. اگر چه پل مرتفع نبود اما پیچش به موقع فرمان ماشین روبرو جان همه مان را نجات داد. حالا اسفند ۸۶ برای من و محمود یک معنی مشترک بیشتر ندارد. اینکه هر دویمان به زندگی بازگشتیم. اینکه حماقت یک نفر داشت جفتمان را نابود می‌کرد.
پ.ن:‌ این عکس را امسال در دهمین سالگرد این رویداد در همان مسیر به سمت بندرپل گرفتم. جایی که باید سوار شناور میشدیم به سمت لافت. درست همان مسیری که سال ۸۶ رفته بودم. قبل از رسیدن به همان پل خاطره‌انگیز به بچه‌ها گفتم توی لندی‌گراف که رسیدیم یادم بندازید چیزی تعریف کنم. قصد داشتم داستان مردنم را تعریف کنم. یادشان رفت. خودم هم چیزی نگفتم که سفر همان اولش به مذاقشان تلخ نشود.
پ.ن۲: از سفر قبلی یک یادگاری از همان ماشین تقریبا تصادف کرده برایم باقی ماند. تا مدت‌ها همراهم بود که یادآورم شود در اسفند ۸۶ قرار بود بمیرم. اما نشد. جستم. و مرگ اندازه‌ی چرخش یک فرمان به من نزدیک است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *