داری چه کار میکنی؟
صداش نمیاد؟ ساز میزنم
برای این گوسفند؟
آدمی اطراف نبود.
کار بیهوده میکنی، این حیوونه نمیفهمه.
اما میشنوه.
همین؟ شنیدن کافیه؟
حرفم نمیزنه، فقط گوش میده.
هنربندان
هنرمند و سلبریتی جامعه کی میخواید کنار مردمش بایسته؟
وقتی همه مردم اصطلاحاً All in کردند،
چه در داخل و چه در خارج.
دانشجوها آیندهشون رو گذاشتند،
اما در این زمانهای که اکثر هنرمند و سلیریتیها میتونستن بیا کنار ملت، سکوت کردند. و منتظر موندند ببینند باد به کدوم سمت میوزه. و آیا ارزشش رو داره یا نه.
چه بسا هیمنهی این نظام زودتر فرو میریخت اگر اونها قدمی برمیداشتند.
مثلا سال نو، مثلا بهار
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که گذشت مدتها منتظر اتفاق خاصی بودیم که نیفتاد. دوستیهایی که میدانستیم فاصله میفتد بینشان که افتاد. رفتارهای ناروایی که انتظارشان را داشتیم و پیش آمد. همه چیز انگار در حال زوال است. رفتار آدمی بدتر. امید به بهار داشتیم. اما خیلی از آدمها در سال نو همان رفتارهای کهنهشان را داشتند.
شاید امسال دری به تخته بخورد.
به سوی آزادی
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛ نگران، خشمگین، غمگین و باز ته دلم روشن است. چیزی که در این سالها از ما دریغ شد عشق و علاقهمان به میهنمان و مردمش بود. کاری کردند که فراموشمان شود اما در این روزها این حس از دست رفته هم برگشته. در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد و این بار کورسوی امیدی ته دلمان روشن شده. همه دیکتاتورها شبیه هم نیستند اما همهشان عاقبتی شبیه هم دارند. همهشان سقوط میکنند. و ما شاهد سقوط یکی از سیاهترین دیکتاتوریهای معاصریم.
عموی داماد
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.