نویسنده: شهاب

آرزوی سلامتی برای خانم لکزائی فر

صغری لکزائی فر

متاسفانه امروز مطلع شدم که خانم صغری لکزائی فر چهار روزیست که برای عمل غده ی تیروئید  در بیمارستان بستریست . برای این عکاس خوب هرمزگانی آرزوی سلامتی روزافزون داریم ...

خبر تکمیلی - خانم لکزائی فر در قسمت عکس جشنواره اردی بهشت جایزه سوم بخش آزاد  را دریافت کرد...


* عکس

حضور لی در جشنواره اردی بهشت

این متن تنها برای اعلام آثاریست که به نوعی در آنها حضور داشته ام ، زمان  نمایش فیلم ها نیز عنوان شده . منتظر نظرات و پیشنهادات سازنده شما هستم ...

سعیده ذاکری

نویسنده و کارگردان : سعیده ذاکری

تدوین : شهاب آب روشن - زمان نمایش : دوشنبه - ۱۳۸۹/۲/۲۰ - ۱۸:۱۵

حسن بیداروند

نویسنده و کارگردان : حسن بیدار وند

تصویربردار : شهاب آب روشن - زمان نمایش : دوشنبه - ۱۳۸۹/۲/۲۰ - ۱۹:۳۰

نویسنده  : مسعود دیرباز - شهاب آب روشن

کارگردان : مسعود دیرباز

تدوین : شهاب آب روشن - زمان نمایش : دوشنبه - ۱۳۸۹/۲/۲۰ - ۱۹:۳۰

خدیجه صادقی

نویسنده و کارگردان : خدیجه صادقی

من هیچ نقشی در این فیلم نداشتم . تنها این فیلم به خاطر مشکلاتی که برای سیستم تدوین پیش آمد از روی سیستم تدوین من خروجی گرفته شد. تدوین این کار را آقای حسن بیداروند انجام داده است . - زمان نمایش : چهارشنبه - ۱۳۸۹/۲/۲۲ - ۱۸:۱۵

شهاب آب روشن

توضیح خاصی ندارد . زمان نمایش : چهارشنبه - ۱۳۸۹/۲/۲۲ - ۱۹:۳۰

عبدالعزیز قاسمی

تحقیق و نویسنده و کارگردان : عبدالعزیز قاسمی

تدوین :  شهاب آب روشن - زمان نمایش : چهارشنبه - ۱۳۸۹/۲/۲۲ - ۱۹:۳۰

گذشته های شفاهی یک خیالباف - داستان کوتاه

دست می کنم توی جیبم و تکه کاغذی که حالا مچاله شده رو در میارم . یه شماره تلفنه که مطمئنم اون طرف خط کسی گوشی رو بر میداره . شماره رو از برم و لزومی نداشت که باز بهش نگاهی بندازم . گوشی رو بر میدارم و شماره ی تو رو می گیرم . چند تا بوق می خوره و جواب میدی . می دونم که نمی دونی این همه راه اومدم که تو رو ببینم . توی این شهر شلوغ که بین پونزده میلیون جمعیتش شانس اتفاقی دیدنت یک در پونزده میلیونه . منتظرم که با تعجب یا خیلی جدی بپرسی ؛ بله ؟ اما صدات رو نازک می کنی و انگار که منتظر  تماس بودی که می گی :  (بیشتر…)

یک خاطره ی دور

نمیشه در همچین شرایطی  از نبود مرحوم حبیب زاده حرفی نزد . خاطره بسیار خوبی از ایشون دارم زمانی که سال اول دبیرستان ، دبیر زبان من بود . صندلی من همیشه کنار پنجره ی کلاس بود . جائی که تنها از پشت اون پنجره می شد یک دیوار آجری قدیمی رو دید

و شاخ برگ درختی که پشت اون دیوار بود و آسمون آبی ( که واقعاً آبی بود بیشتر)... همیشه به من می گفت  که بیرون رو نگاه نکن و

احمد حبیب زاده

حواست به درس باشه . گاهی گوش می دادم و گاهی هم باز فراموشم می شد و به بیرون نگاه می کردم . هیچ چیز جذابی به جز همین سه چیزی که گفتم پشت پنجره نبود. ولی همین که فضایی رو هر روز می دیدم که با فضای کلاس متفاوته خودش برای  من تنوع بزرگی بود ... لذتش برابر با توی ماشین نشستن و موسیقی گوش دادن توی جاده ها و خیابون های مورد علاقه و  شاید هم بیشتر بود اون زمون برای من . یک روز که از این کارم خسته شده بود گفت : هر وقت پیداش کردی بگو من هم بیام ببینم . همه خندیدند حتی خودم . دیالوگ به یاد ماندنی بود . استاد حبیب زاده هم رفت در چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ، سالی که با از دست دادن هنرمندان شروع شد و همچنان ادامه دارد . روحش شاد باد .

* منبع عکس