نویسنده: شهاب

این نامه ایست که هیچ وقت به دستم نرسید

* زمان خوردن انسانها توسط همدیگر تمام شده . یا شاید هم این رسم نبوده و تنها بعضی جاها می خوردند و هنوز هم رسم دارند که البته اگر اینجور بود باید تنها یک نفر در نهایت زنده می ماند و او هم پس از مدتی می مرد... پس احتمالا دیگر وجود ندارد .

* به گناهکار ترین انسان روی زمین هم اندکی فرصت برای حرف زدن می دهند  حالا نه حتماً برای دفاع ، شاید خواست وصیت کند .

* این زبان صاحب مرده برای کلام است و چشیدن . حالا نه خواستیم مزه ی خونت را بچشیم و نه  دفاع کنیم .

حداقل می توانستم بپرسم که چه گناهی کرده ام ؟


کنسرت دف نوازی

پنجشنبه عصر ، دوم اردیبهشت ، ساعت هفت  و نیم  کنسرت دف نوازی کروه شیدا - بندرعباس ، فرهنگسرای طوبی

مدرسه ای که خاطره شد

این عکسی از مدرسه نجمیه است . مدرسه ای که چهارم و پنجم دبستانم رو توش گذروندم. مدرسه ای که به واسطه اون با کانون پرورشی آشنا شدم .

خرابه ی مدرسه نجمیه

اینها  تخته سیاهائیه که روش نوشتیم و چیز یاد گرفتیم . خانم عبدلی ، معلم کلاس چهارم و اون معلم کلاس پنجمی که هیچ وقت تویوتای سبز قدیمیش رو عوض نکرد . یا شاید هم نتونست عوض کنه . بعد از چند سال من تغییر کردم و معلمم باز با همون ماشین قدیمیش میومد و می رفت ، همیشه بی تفاوت از کنارش رد شدم... خدا منو ببخشه .

*[ پائین بودن کیفیت عکس هم به خاطر موبایلی بودن عکسه . خودتون در نظر بگیرید که عکسی با دوربین وی جی ای چی میشه دیگه ... ]

کفش های خواب آلود

کفش هایم خسته

اما من

به دنبال تو

با همین کفش های بی رمق

که کم کم

خواب تو را می بینند

خیابان ها را یکی یکی

در خمیازه ای بلند

فرو برده ایم

پرنده ای که هر روز ، راس ساعت ۶ صبح می آمد

مارکز داستانی دارد به اسم  زنی که هر روز ، راس  ساعت ۶ صبح می آمد . داستان زنی که هر روز صبح ساعت ۶ به کافه ای می رفت . داستان از جائی شروع می شود که کافه چی قصد می کند یک روز صبح به زن بگوید که عاشقش شده است . روزهای پایانی سال ۸۸ پر بود از صدای پرنده هایی که صبح ها پشت خانه ی ما از خواب بلند می شدند و بلند بلند به هم چیزی می گفتند . بلبلی که در تصویر پائین می بینید از همان هاست که صبح زود از خواب بلند می شد و پشت پنجره ی اتاق من می آمد و نارسیس وار محکم  به شیشه ی اتاق می کوبید که شاید به آن پرنده ای که روبرویش به او خیره شده برسد . او هر روز صبح راس ساعت شش می آمد . یا بیدار بودم  و می دیدمش یا تازه خوابیده بودم و با صدایش بیدارم می کرد . روزهای آخر عادت کرده بودم به آمدنش و فکر کنم که به خاطر همان روز که پرده اتاق را کاملا کشیدم که درست ببینمش بود که  آمدنش کم شد و دیگر نیامد و شاید هم هنوز می آید و نکی می زند و بر می گردد. روزهای آخر هم دیر تر می آمد ...

در تصویر پائین هم دوستش را می بینید که معمولاً همراهش بود . گاهی او هم کمکش می کرد . شاید او هم به قصد رسیدن آمده بود و چون نرسیدند برای همیشه رفتند.

اطلاعاتی هم می توانید از این نوع بلبل که به بلبل خرما معروف است  را در اینجا ببینید . صدایش را هم می توانید بشنوید.