مارکز داستانی دارد به اسم زنی که هر روز ، راس ساعت ۶ صبح می آمد . داستان زنی که هر روز صبح ساعت ۶ به کافه ای می رفت . داستان از جائی شروع می شود که کافه چی قصد می کند یک روز صبح به زن بگوید که عاشقش شده است . روزهای پایانی سال ۸۸ پر بود از صدای پرنده هایی که صبح ها پشت خانه ی ما از خواب بلند می شدند و بلند بلند به هم چیزی می گفتند . بلبلی که در تصویر پائین می بینید از همان هاست که صبح زود از خواب بلند می شد و پشت پنجره ی اتاق من می آمد و نارسیس وار محکم به شیشه ی اتاق می کوبید که شاید به آن پرنده ای که روبرویش به او خیره شده برسد . او هر روز صبح راس ساعت شش می آمد . یا بیدار بودم و می دیدمش یا تازه خوابیده بودم و با صدایش بیدارم می کرد . روزهای آخر عادت کرده بودم به آمدنش و فکر کنم که به خاطر همان روز که پرده اتاق را کاملا کشیدم که درست ببینمش بود که آمدنش کم شد و دیگر نیامد و شاید هم هنوز می آید و نکی می زند و بر می گردد. روزهای آخر هم دیر تر می آمد ...
در تصویر پائین هم دوستش را می بینید که معمولاً همراهش بود . گاهی او هم کمکش می کرد . شاید او هم به قصد رسیدن آمده بود و چون نرسیدند برای همیشه رفتند.
اطلاعاتی هم می توانید از این نوع بلبل که به بلبل خرما معروف است را در اینجا ببینید . صدایش را هم می توانید بشنوید.

