نویسنده: شهاب

کلام نوزدهم

امشب احساس من گریان است ، یاد من سرگردان و خاطره ی من نه شاید دور ، نه شاید نزدیک فراموش شده است / رضا

یک کامنت خوشحال کننده

acomplia 8DD buy cialis :-OOO propecia 8[[ aciphex aciphex used aciphex buy online 94709 aciphex rabeprazole

chemical structure %OO

این یک کامنت تبلیغاتیست ، اگر چه تائید نکردم . اما در یک بعد از ظهر بی حال پنجشنبه که می تونست خوب و مفید باشه خوشحال کننده بود . در فضائی که هیچ انرژی برای انجام هیچ کار دیگه ای نداشتم .

-----------------------------------------------------

یاد ترم اول دانشگاه افتادم . امتحان های پایان ترم بود . یک سری از بچه ها اومده بودند خونمون که مثلا درس بخونیم . تو گیر و دار خراب کردن ورزشکارا  تو المپیک بود . بعد از مثلا کلی درس خوندن هفت هشت نفری بلند شدیم رفتیم پارک کنار خونه که کمی حال و هوامون عوض بشه . بعد از کمی گشت و گذار توی پارک و حرف زدن رفتیم

این عکس گربه مربوط به همون شب و همون پارکه

سمت تاب و سرسره و الاکلنگ . ساعت ده - یازده  شب دیگه پارک تقریبا خالی بود . همون جا بچه ها از خودشون مسابقاتی اختراع کردند که هر کس می تونست به نمایندگی از شهرش توی اون مسابقات شرکت کنه . مثلاً بالا رفتن از سرسره از قسمت جلوئی اون . یا چند بازی دیگه ...  تا ساعت یک  شب فکر می کنم توی پارک بودیم که بعدش خسته و کوفته برگشتیم خونه . کمی هم دوباره نگاهی روی جزوه ها انداختیم و فرداش هم رفتیم سر جلسه امتحان .

بعد از امتحان دوستم حرف تلخی زد که هنوز یادم نرفته .

گفت : دیشب خوش گذشت اما بعدش ناراحت شدم .

گفتم : چرا ؟

گفت : ببین تو چه مملکتی زندگی می کنیم که جووناش با چهار تا میله خوشحال میشن ...

حالا باز شده حکایت من .

این نامه ایست که هیچ وقت به دستم نرسید

* زمان خوردن انسانها توسط همدیگر تمام شده . یا شاید هم این رسم نبوده و تنها بعضی جاها می خوردند و هنوز هم رسم دارند که البته اگر اینجور بود باید تنها یک نفر در نهایت زنده می ماند و او هم پس از مدتی می مرد... پس احتمالا دیگر وجود ندارد .

* به گناهکار ترین انسان روی زمین هم اندکی فرصت برای حرف زدن می دهند  حالا نه حتماً برای دفاع ، شاید خواست وصیت کند .

* این زبان صاحب مرده برای کلام است و چشیدن . حالا نه خواستیم مزه ی خونت را بچشیم و نه  دفاع کنیم .

حداقل می توانستم بپرسم که چه گناهی کرده ام ؟


کنسرت دف نوازی

پنجشنبه عصر ، دوم اردیبهشت ، ساعت هفت  و نیم  کنسرت دف نوازی کروه شیدا - بندرعباس ، فرهنگسرای طوبی

مدرسه ای که خاطره شد

این عکسی از مدرسه نجمیه است . مدرسه ای که چهارم و پنجم دبستانم رو توش گذروندم. مدرسه ای که به واسطه اون با کانون پرورشی آشنا شدم .

خرابه ی مدرسه نجمیه

اینها  تخته سیاهائیه که روش نوشتیم و چیز یاد گرفتیم . خانم عبدلی ، معلم کلاس چهارم و اون معلم کلاس پنجمی که هیچ وقت تویوتای سبز قدیمیش رو عوض نکرد . یا شاید هم نتونست عوض کنه . بعد از چند سال من تغییر کردم و معلمم باز با همون ماشین قدیمیش میومد و می رفت ، همیشه بی تفاوت از کنارش رد شدم... خدا منو ببخشه .

*[ پائین بودن کیفیت عکس هم به خاطر موبایلی بودن عکسه . خودتون در نظر بگیرید که عکسی با دوربین وی جی ای چی میشه دیگه ... ]