موهایم بلند شده اند . آنقدر که روی گوش هایم را پوشانده اند . همان اندازه که باعث شد تو دیگر صدای مرا نشنوی / لی
[audio:http://leee.ir/wp-content/uploads/backmusic1.mp3|titles=backmusic]
موهایم بلند شده اند . آنقدر که روی گوش هایم را پوشانده اند . همان اندازه که باعث شد تو دیگر صدای مرا نشنوی / لی
[audio:http://leee.ir/wp-content/uploads/backmusic1.mp3|titles=backmusic]
زمانی که سینمای جوان دوره های فیلم سازی می رفتیم آقای پریش استاد ارتباط تصویری خاطراتی از بچگی اش تعریف کرد که چیزی دور از ذهن نبود . نکته ای که حتما پدربزرگ ها یا پدرها در خاطراتشان نقل کرده اند و آن هم اینکه شب ها موقع خواب تنها درِ خانه را طوری روی هم می گذاشتند که حیوانی وارد حیاط نشود و بس . این تصویر رویایی امنیت درشهر بندرعباس برای همیشه در ذهن من نقش بست و هر زمان که خبری یا اتفاقی که در همین حوالیِ مکانی یا زمانی رخ می دهد دوباره مرا به یاد آقای پریش می اندازد ...
در همین یک ماه اخیر دیشب یا صبحی چهارمین باری بود که دزد به حیاط خانه ی ما می آمد و وسیله ای را همراه خودش می برد . دزدی که احتمالا هر قفلی را به راحتی باز می کند . هنوز ماجرای دزدی شب قبل فراموش نشده بود که سر شب دزد دیگری قصد قاپیدن کیف زن برادرم جلوی در ساختمان را داشت . و خدا را شکر او توانسته بود بموقع وارد خانه شود . یاد ماجرائی افتادم که چند وقت پیش گفته بودم . مرتضا دید که مامورها آمده اند توی حیاط برای بررسی اوضاع ، اما خب چه فایده ای می تواند داشته باشد ؟ تا کی باید نگران اموال و جان خودمان در شهری باشیم که به اصطلاح قطب اقتصادی مملکت است و جوانهایش کاری جز دزدی و کیف قاپی و زورگیری ندارند ؟ آقایان مسئول آیا دزدی هم جز مشاغل محسوب می شود و آیا از همین طریق نرخ بیکاری را کم کرده اید؟
بگذریم ، در مملکت عدالت محور این چیزها عادی است . احتمالاً.
روبوسی عید . سفر . بازی بزرگ . جومپا لاهیری . نگران تر . منزوی تر . تکراری تر
من مرده ی این بازی های وبلاگی هستم و خواستم این بار شروع کننده ی این بازی خودم باشم . اگر دوستان یاری ام کنند . هیچ قاعده ی پیچیده ای ندارد . این تعطیلات نوروزی را در هفت کلمه مجزا بیان کنید که چه بر شما گذشت . مثل من که در بالا نوشتم و هفت نفر از دوستان خود را دعوت کنید . مثل اسامی که در پائین نوشتم .
کاپوچینو . سی سی یو . گنجشکک اشی مشی . آسمان به زمین میچسبد . روح خاک . پیرمرد دیریا . فاطمه بردال
* عدد هفت هم از بازی های پیشین و از تجربه های دوستان برگرفته شده است .
** منظور از منزوی تر ، خانه نشین تر شدنم است نه دوری کردن از دیگران .
بدون تو شعرها خوانده ام بدون تو ترانه ها سروده ام بدون تو آواز مستی سر داده ام بدون تو شاه توت سیاه هم خورده ام / مهدی جعفری - دوست خوبم
مدتیست که در کوچه ای به انتظارایستادم که بن بست بوده
یا به عبارتی
بالای سر قبری گریه کردیم که مرده توش نخوابیده بود
خیلی تکراریه ولی :
دل من گرفته زین جا !
این نوشته جز ایمیل هایی بود که بین هزاران ایمیل تبلیغاتی که برایم آمده بود پیدا کردم . متن تازه ای نیست اما ارزش دارد یک بار دیگر خوانده شود.
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ، من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است. و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى. میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم...... یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، نامت را انسانى باهوش بگذار.
دو حالت دارد : یا من هیچ توانایی نداشتم یا او هیچ نیازی / روح خاک
هیشه احساس می کنم که وقت کافی نیست . یا خودم آنقدر دست دست می کنم که وقت تمام می شود یا آنقدر زمان به ذات خود کوته است که اجازه ی هیچ حرکتی را نمی دهد و یا تعریف من از زمان اشتباه است . مثل تمام تعاریف دیگری که همیشه جور دیگر می پنداشتیم و یک جور دیگر از آب در می آمد و در ذات خود جور دیگری بود . حالا مهم نیست که زمان در ذات خود چه شکلیست و ما را چه به علم فیزیک و غیر فیزیک . مهم این است که غم از دست دادن زمان و کوله بار کارهای انجام نشده بار اضافه ای شده بر کوله بار غمهای ریز و درشت گذشته . اگر تمام وقت های اضافه محاسبه می شد باید چند سالی را فقط به کار های انجام نشده می پرداختم ...
اینها بدون همدیگر خطرناکند :
۱- ثروت، بدون زحمت . ۲- لذت، بدون وجدان . ۳- دانش، بدون شخصیت . ۴- تجارت، بدون اخلاق . ۵- علم، بدون انسانیت . ۶- عبادت، بدون ایثار . ۷- سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد.