نویسنده: شهاب

بازی وبلاگی

با تشکر از بهشب عزیز برای دعوت من به این بازی .

ترتیب این کتاب ها به اولویت علاقه مندی نیست . به اولویت یاد آوری ذهنم است .

۱.مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمائی ( در حال مطالعه - خدا داند کی تموم بشه) / سوزان هیوارد

۲.عقاید یک دلقک / هاینریش بل

۳.دفاع لوژین / ولادیمیر ناباکوف

۴.مجموعه داستان های همینگوی 

۵. کوپن تقلبی / لئون تولستوی

۶. خاطره دلبرکان غمگین من / گابریل گارسیا مارکز

۷. کشور آخرین ها / پل استر

یکی از کتاب هایی که تاثیر مهمی در نوشتن من داشت متاسفانه اسمش رو یادم نیست اما کتابی بود از مجموعه کتاب های ادبیات معاصر که یک نویسنده ایرانی اون رو نوشته بود که چند سال پیش خوندم .

من هم این دوستان رو به این بازی وبلاگی دعوت می کنم .

حنیر / پلاک ۶۶ / اپی نوروزی / گوج گنو / مهراب استدیو / رهبر امامدادی / گنجشکک اشی مشی


لطفاً نام هفت کتاب مورد علاقه و یا تاثیر گذار زندگی خود را بنویسید و هفت
نفر دیگر را دعوت کنید .


فراموشی

مدتیست که بعضی چیزها را جائی یا حرفی یا قراری ندیده و نگفته و نرفته فراموش می کنم . فراموش کرده در کوچه ای پس کوچه ای جای غریبی می ترسم روحم اینجا و خودم آن دور تر ها به راهم ادامه بدهم...

در پرنده نیست

در بازه

باز هم پرنده است

در پرنده نیست

عبدالمالک ریگی را گرفتند . چه خوب . اما چه بد که تا چند روز دیگر او را هم می آورند توی تلویزیون ، دادگاه اعترافاتش پخش می شود ، خودش را وابسته به تمام دنیای غرب می داند و محاکمه می شود و  آدم را یاد تک تک افرادی می اندازد که بعد از انتخابات برای گرفتن حقشان توی خیابان آمدند و  نیامدند و به نا حق به زندادن افتادند و بعد ...

باقی اش را تماممان از تلویزیون دیدیم. آیا حق کسی که یک عده را به راحتیِ آب خوردن در خیابان و بیابان قربانی اهداف خودش می کند با کسی که حالا گیریم در روز عاشورا سوت و کف زد یکیست ؟ هر دو با یک طناب باید مجازات شوند ؟ آیا الان هم کسانی هستند که ریگی را محارب بخوانند و  بنا به جایگاه  والایشان در خواست کنند که او را کمتر از پنج روز اعدام کنند ؟

«فالمراد
بالمحاربه و الافساد علی ماهو الظاهر هو الاخلال بالامن العام و الامن
العام انما یختل بایجاد الخوف العام» (المیزان، ج ۵، ص ۳۵۴)

 

در
هر صورت محارب به کسی گفته می شود که ؛ ۱- سلاح برکشد و ۲- ایجاد ناامنی
کند. این معنایی است که غالب مفسران قرآن آورده اند.

حالا خودتان قضاوت کنید . محارب چه کسی است؟

و احتمال می رود تا پایان محاکمه عبدالمالک ریگی حتی یک بار این واژه را در مورد او از رسانه ملی- دولتی و دیگر رسانه های فیلتر نشده نخواهید شنید .

و به یاد داشته باشیم که مجازات کسی که در خیابان شعار می دهد و یا حالا سوت و کف هم می زند برابر با کسی است که مدتی آزادانه هر که را بخواهد می کشد .

و شما آقای محترمی که هر روز از همه جا پرینت می گیری و برای روز مبادا بایگانی می کنی ؛ به خودت تلقین کن که ما هم همه چیز را فراموش خواهیم کرد ، حتی همان تصاویری که ماشین پلیس از روی مردم  عبور کرد .

این حس دافعه

ک : حالت خوبه حسین آقا ؟

ح :  خیلی ممنون .

ک : سر حال نیستی...!؟

ح :‌ نه .

ک : چرا ... کسل به نظر می یای. مثل اینکه دیشب خوب نخوابیدی ؟ هان؟

ح :‌چرا آقا . دیر خوابیدم .

ک : ولی این حالتت حالت کم خوابی نیست . بیشتر دلخوریه تا کم خوابی . درسته ؟

ح : نه . دلخورم نیستم . 

ک : چرا . دلخوری .

ح : می گم آقا‌... بلا نسبت . بلا نسبت . بلا نسبت . این مردم پشته ی خراب شده معرفتشون از معرفت طاهره خانم خیییلی بیشتره .

ک : چه طور؟

ح ‌: شما امروز صبح سلام کردی  ؛ جواب سلام شما داد ؟

ک : دیدی که ...

ح ‌: من دیروز سه مرتبه سلام کردم  جواب سلام من نداد .

ک : خب آدم یه بار سلام می کنه . اگه جواب نداد دیگه بهش سلام نمی کنه . دیگه تقصیر خودشه

ح :‌ دیگه تقصیر تقصیر اونه . شما گفتید .

ک ‌:من گفتم ؟ من گفتم یه بار .

( حسین سرش را نادم به زیر می اندازد و ماشین به مسیر خود ادامه می دهد ... ). 

قسمتی از دیالوگهای بین حسین و کارگردان ( محمد علی کشاورز ) در فیلم ( زیر درختان زیتون ) در هنگام رفتن به محل فیلمبرداری . در صحنه قبل کارگردان و بازیگر فیلم در مقابل روستائی متروکه که اهالی آن به خاطر زلزله خانه های خود را ترک کرده اند ایستاده اند . کار گردان بلند به روستا سلام می کند . همان موقع جواب سلامی از روستا شنیده می شود و ...


این روزها پر از حس دافعه ام . یا جواب سلام نمی دهند یا بدون خدا حافظی
می روند و بعد متهم می شوم به حرف های نزده . احتمالاْ مشکل از خود من است  یا همه شبیه طاهره شده اند .

نشونه ... ؟

اینکه یه بسته کاپوچینوی گم شده روی کابینت پیدا بشه ؛ توی خونه ای که تمام اهالیش به مسافرت رفتن ...

یا اینکه روی کلید اسپیس صفحه کلیدت چند قطره آب چکیده باشه ؛ در حالی که تو بیش از یک ساعت دستت هم به آب نرسیده باشه ...

این یک نشونه نیست؟

به نشونه ها زیاد اعتقاد دارم و امید وارم یک نشونه باشه...

اما خدا کنه خود خدا باشه .

بچه شیر

ـ دیدی ببرها

و شیرها

بچه هاشون رو به دندون می گیرن و این ور و اون ور می برن ؟

- آره

ـ من هم روحم رو به دندون گرفتم و دارم از این سو به اون سو می برمش...

ببین چگونه در میان شما زوزه می کشم










این نوشته نه نقد است و نه تحلیل . بلکه دریافت های شخصی است از رمان زوزه نوشته
هادی کیکاووسی که در هشتم بهمن ماه هشتاد و هشت آن را در در خانه شهریاران
جوان بندرعباس خواند . ناول یا رمانی که با آن سردمان شد ، گوله برفی به صورتمان
خورد ، همراهش  زوزه کشیدیم و راه افتادیم
با لباس گرگ میان مردم و همه را ترساندیم .حتی زن و مرد جوان تازه ازدواج کرده که
داشتند عکس یادگاری می گرفتند ، از زیر درختان کنار رفتیم تا روی  کوه های سپیدپوش شهری که آدمهایش علاقه زیادی
به حیوانات دارند یا خودشان زیاد شبیه به حیوانات هستند. آدم برفی ها را کول کردیم
و برای کافکا فاتحه فرستادیم و برای سادگی مراد دلمان سوخت... ای کاش این رمان هر
چه زودتر چاپ شود تا بتوان برخی از سطور آن را بارها و بارها خواند. به هادی
کیکاووسی خسته نباشید می گویم به خاطر واژه واژه ی این رمان که در سر جایشان به
دقت قرار گرفته بودند....  

شهوت










شهوت
به جان آدمی می افتد ، فقط کافی است مدتی با آن سپری کنی ، روزی فراموشش می کنی و
خیال می کنی که دیگر سراغش نمی روی . اما یک روز او سرغ تو می آید . روزی او یخه ات
را می گیرد و می گوید شروع کن . بعد تو قلمت را بر می داری و صفحه ها را سیاه می کنی
و در نهایت می شود یک طراحی ، نقاشی ، داستان ، شعر ، فیلمنامه ، و نمی دانم چیزی
که تو را ارضاء کند . این دیگر ارضائی نیست که جنسیت در آن دخیل باشد و لذتش مدتی
بعد فراموش شود ، همراهت هست ، حتی همان شب ها و روزهایی که غرایض دیگر ته دلت چنگ
می زند  ، تو روحت را جای دیگری ارضاء کرده
ای . چشمانت را می بندی و فکر می کنی ، و به همان موجوداتی فکر می کنی که خودت با
قلمت روی کاغذ آفریدی ، همان هایی که از خودت هم واقعی ترند ؛ چون در ذهن تو
هستند  . بعد نفس  راحتی می کشی و می  گوئی برویم . دست معشوقه ات را ، دسته ی لیوانت
را یا نهایت دسته ی سیفون را می کشی و همه چیز تمام می شود . و تازه اینجا آغاز
قصه است

سی ام هم که تموم شد پس تاییدیه نظرات چی شد؟

سلام 

ببخشید که کمی امروز دیر شد... 

یکی از امتحانات سخت الهی رو که استاد کارآفرینی امروز برگزار کرد رو با موفقیت پشت سر گذاشتم... البته زیاد هم مطمئن نیستم که موفق شدم ولی بد نبود. امروز هم به خاطر امتحانم کمی دیر به وبلاگم سر زدم. 

عنوان مطلب هم از دوستیه که تا امروز منتظر بود که نظرات تائید بشه و هنوز هم خودش رو معرفی نکرده ... 

به هر حال امروز روزیه که داستانهای کوتاهی که برام اومده رو به نمایش بذارم و خوشحالم که دوستانم تو این مسیر من رو کمک کردند... 

البته ارزش گذاری همیشه برای آثار هنری و ادبی کمی سخت به نظر می رسه...

چهار داستان به دبیرخانه کنگره (بخش نظرات ) رسیده بود که هدایای نا قابلی به هر چهار داستان تعلق میگیره... ( البته بعد از اینکه امتحاناتم تمام شد و به بندرعباس برگشتم ).

۱.  

تمام
مرد چوبی تمام خود را خالی کرد و خوابید. 

بهشب 

۲.  

راهی برای ماندن 

وقتی آزادش کردند فرار میکرد و فحش میداد.  

جغد بندری

 

۳. 

داستان.
شبت بخیر.  

کیوان 

  

۴. 

یک داستان ده کلمه ای هشت کلمه
کلمه کلمه کلمه کلمه کلمه کلمه کلمه کلمه نه کاهوست 

ماهی بالی 

   

هر کدوم از داستان ها ویژگی خاص خودشون رو داره که بحث کردن در مورد هرکدوم یک پست مفصل دیگه ای رو می طلبه . به هر حال از همتون ممنونم.