نویسنده: شهاب

تلفن کارتی

 این متن برای عکسی که حسن بردال گرفت و بهروز عباس دشتی گفت در موردش داستان بنویسید ولی اصلا به عکس حسن هیچ ارتباطی نداره ولی خب توش احتمالا یه زن و مرد هستن.  

 

- کی بود جواب داد وقتی اون روز تماس گرفتم ؟ 

جوابی نداد

-ها ؟ کی بود اون ؟ 

باز جوابی نداد در حالی که تا چند دقیقه پیش گرم صحبت بودیم. 

- نمی گی کی بود ؟ داره اعتبارش تموم میشه. 

حرفی نزد. تلفن قطع شد. کارت را در آوردم و رفتم به آن سمت خیابان...

 روزگار کثیفه و  

 من هنوز فراموشت نکردم   

 خونم مثل روزگار  

 به خودم شک دارم و یادم میره  

 که چقدر چندش آورم 

 توی رفتار من التماسه  

 توی مشتم پر خون 

 توی خونه منم و  

 یه مشت کثافت توی مشتم 

  که بهش شک دارم  

 و روزگار چندش آور 

 که یادم میره   

که تو این منم فراشت شدم  

یا منم فراموشت نکردم 

توی روزگار خونی 

روزگار پر کثافت 

التماس چندش آور... 

اردی بهشت

سلام 

۱. تبریک : 

جشنواره اردی بهشت تمام شد و من برای سومین بار در اختتامیه نتونستم حضور داشته باشم. 

اما خیلی دوست داشتم لحظه اختتامیه پیش بینی خودم رو برای جایزه گرفتن محمود شهبازی و ایمان رضایی بنویسم و جلو جلو بهشون تبریک بگم. من قبل از نمایش تو جشنواره  فیلم رو دیدم و به خود عوامل هم گفتم که این فیلم امسال می تونه جایزه  بگیره... 

اون لحظه برای من داشت یه فیلم سینمایی رخ می داد تو یزد. نصیب گرگ بیایون نکنه . 

به هر حال به محمود شهبازی. خانم آینه. روح ا... بلوچی . یوسف محمود پور. ایمان رضایی و تمام کسانی که نمی شناسم هم تبریک می گم. 

یادش بخیر پارسال درجشنواره چند تا از دوستانم لطف کردند و مرا شرمنده کردند. البته خودم باز در سالن حضور نداشتم.    

۲. عذر خواهی: 

به خاطر اینکه خواستم همه رو غافلگیر کنم مجبور شدم در صحبت هایی که با چند تن از دوستان داشتم قسمتی از حرفام رو سانسور کنم و طوری دیالوگ بگم که انگار قرار نیست من تیزر جشنواره رو بسازم در حالی که خبرش رو جز خواجه حافظ شیرازی همه داشتند و خودم خبر نداشتم که همه خبرش رو دارند. اگر چه یک نفر دیگر هم قرار بود این کار را انجام بدهد که در نهایت من این بخش را پذیرفتم . به هر حال قصدم غافلگیر کردن بود که حاصل نشد.  

 

۳. امیدواری : 

بابت اینکه  همه کسانی که امسال فیلم داشتند و نداشتند تا سال آینده فیلم داشته باشند و تاثیر مثبت این چهار دوره رو توی دوره پنجم ببینیم. که تا دوره ششم ده فیلم از هرمزگان در جشنواره فیلم کوتاه تهران حضور داشته باشه.

 

 

از این جور چیزا

سلام 

این عکس رو دیروز توی یزد با گوشیم گرفتم.. . 

نمی دونم قضیه اش چیه ولی ازش دو تا برداشت ناسیونالیستی کردم...  

 

ما هستیم حلی فارس 

 

۱. ناسیونالیست این وری : 

چند جوان خوش ذوق یزدی به خاطر خلیج همیشه فارس و  روز خلیج فارس و از این جور چیزا رو این دیوار و چند تا  دیوار دیگه ی یزد ، این جمله رو نوشتن. 

۲. ناسیونالیست اون وری:  

این شبکه های فارسی زبون اون وری باز یه چیز جدید رو باب کردن که دیگه به جای رنگارنگ و این جور چیزا بنویسن ما هستیم خلیج فارس 

۳.ناسیونالیست نه اینوری نه اونوری : 

توی یزد هر از چندگاهی چند تا هرمزگانی دیدن و از این جور چیزا رو در و دیوارا دیدن حس خوبی داره... مخصوصا بقالی سر کوچه هم یه بندر عباسی باشه... 

 

تا سه شنبه

میگن کرمان به همه آماده باش دادن گفتن ممکنه یه چیزی شبیه به زلزله بیاد.

گفتن همه برن تو پارک شبا بخوابن.

می گن قراره یه چیزی امتحان بشه.

یاد بم افتادم.

می گن اولین هواپیمای امداد برای بمی ها از روسیه اومده بود.

اگه اتفاقی دوباره بی افته...

شاید اولین هواپیمای امداد باز از روسیه بیاد.

امیدوارم به سر کسی نزنه که بخواد چیزی رو تو کرمان یا هرجای دیگه امتحان کنه...

دیروز

که توی اتوبوس نشسته بودم و چند ایستگاه مانده بود تا برسم به مقصد.

دختر جوانی از اتوبوس پیاده شد.

جلو آمد تا بلیط را به دست راننده بدهد.

پسر جوانی سوار بر موتور از کنارش ویراژ داد و عبور کرد و نگاهی به چهره دختر انداخت.

دوست او هم با موتور دیگری آمد ویراژی بدهد که جلوی دختر به زمین خورد.

نتوانست موتور را صاف کند.

دختر بین اتوبوس و موتور گیر کرده بود.

به زحمت موتور را برداشت .

دختر از کنارش با عجله عبور کرد.

راننده اتوبوس حرکت نکرد.

به چهره پسر جوان نگاه کرد و گفت : چی دیدی که هول کردی ؟

پسر جوابی نداد. به راننده و اتوبوس نگاهی کرد و رفت....

آیا به جز جهان سوم جهان دیگری وجود دارد ؟

نیمه ها شب است.

به احتمال زیاد خیلی ها در خانه هایشیان خواب هستند.

احتمالاً مردی مست است...

و با زنش دعوای شدیدی کرده.

زن ، مرد را تهدید کرده با پلیس تماس می گیرد...

مرد حرف زن را باور نمی کند.

مرد می رود روی پشت بام همان خانه ای که الان در آنجا مهمانی هستند.

چند دقیقه بعد مرد ماشن پلیس را  می بیند که وارد کوچه می شود.

دست و پایش را گم می کند.

می خواهد فرار کند.

به این فکر می کند که می تواند از خانه همسایه فرار کند.

از روی پشت بام می پرد توی حیاط همسایه.

اما درست نمی پرد و  می افتد روی ماشین لباس شویی گوشه حیاط و پرایدی که وسط حیاط پارک است.

اهالی خانه همسایه بیدار می شوند. او را می گیرند.

او رنگ و رویش پریده...

با دهان بودار می گوید که به او اجازه بدهند که برود.

و می گوید که پلیس ها به دنبال او هستند.

همسایه به سختی در حیاط را باز می کند.

مامورین پلیس پشت در هستند و در همان لحظه به دستانش دستبند می زنند.

تعدادی دیگر از همسایه ها آنجا جمع شده اند .

همان هایی که چند لحظه قبل به همسایه گفته اند که نگذارید او فرار کند.

او را سوار بر ماشین پلیس می کنند.

همسایه می گوید که من از دست این شخص شکایت دارم.

- او با چه اجازه ای وارد حیاط منزل ما شده است ؟

چند لحظه بعد کل ماجرا برای همسایه مشخص می شود.

****

پدرم از شکایتش صرف نظر کرد. پلیس ها او را بردند. زنش از او شاکی بود...

در یکی از همین خیابانها

دنیا با مرگ من پایان می پذیرد

و پس از آن همه آدمها بیکار

و به من می خندند

تمام درخت ها بی استفاده و زمین که تمامش را یکجا ندیده ام

شاید تو را روزی در یکی از همین خیابان ها ببینم...