نویسنده: شهاب

روزنوشته‌ها

در همین سی‌وچند سالگی تازه فهمیدم که پیش از این اشتباه زندگی کرده‌ام. نه از سلامت جسم چندان راضی‌ام نه از سلامت روان.

در «کوپه شماره ۶»

«کوپه شماره ۶» ساخته یوهو کاسمانن کارگردان فنلاندی که همراه با «قهرمان» اصغر فرهادی جایزه بزرگ کن را از آن خود کرد؛ داستان زن جوان فنلاندی را روایت می‌کند که به هوای دیدن سنگ‌نگاره‌هایی که در نزدیکی مرز روسیه با قطب شمال است سفری را آغاز می‌کند. سفری که در ابتدا قرار است با دوست‌دختر روسش باشد اما او سفر را لغو کرده و دختر مجبور می‌شود تنها مسیری طولانی را طی کند. در قطار پسر جوانی هم‌مسیرش شده که ذره‌ذره به او نزدیک می‌شود. تا جایی که تنها کسی که در روسیه حاضر می‌شود دختر را به دیدن سنگ‌نگاره‌های مورد علاقه‌اش ببرد همان پسر جوان است.
چیزی که فیلم را جذاب می‌کند انحنای شخصیتی‌ست که شیب تندی ندارد. انحنای شخصیتی که بیش از اینکه بخواهد درباره شخصیت اصلی یا همان دختر باشد درباره پسر است. پسری که ابتدا به خاطر خوردن یک شیشه مشروب دختر را می‌رنجاند اما پس از مدتی به خاطر از بین بردن غم دختر و گرفتن یک شیشه مشروبِ مرغوب ساعتش را هم گرو می‌گذارد. در هتل به دیدنش می‌رود و افرادی را برای رساندن دختر به منطقه سنگ‌نگاره‌ها بسیج می‌کند.
فیلم شکل‌گیری یک رابطه عاطفی‌ست. رابطه‌ای که ابتدا با کینه شروع می‌شود و به یک علاقه تبدیل می‌شود. دوگانگی عشق و نفرت در انتها خودش را روی کاغذی که پسر به دختر می‌دهد نشان می‌دهد. عبارت توهین‌آمیزی که همه ما می‌دانیم ابراز علاقه پسر به دختر است. پسر از این توهین خبر ندارد اما لبخندی بر چهره‌ی دختر پدیدار می‌شود. علاوه بر همه‌ی اینها فیلم ریتم خوبی دارد و مخاطب معطل لحظات کشدار این سفر طولانی نمی‌شود. فیلم ادعایی برای یک درام پر پیچ‌وخم ندارد اگر چه بر اساس کتابی با همین نام ساخته شده است.

درباره‌ی یک قهرمان

زمان اکران «قهرمان» نتوانستم آن را در سالن ببینم. اما حالا با دیدنش در عرضه نمایش خانگی اشاره به چند نکته خالی از لطف نیست؛
۱- فرمول همان فرمول فیلم جدایی‌ست. افشای تدریجی دروغ‌ها و کتمان حقیقت‌ها. اگر در «جدایی...» و «درباره الی» مساله مرگ و زندگی بود، اینجا استخدام و جور شدن بدهی‌ست و بر خلاف دو فیلم مورد اشاره با افشای حقیقت، آسمان به زمین نمی‌آید.
۲- اولین بار است قضاوت در مورد «مردم» پایش به فیلم‌های فرهادی کشیده می‌شود. تا الان هر چه مردم گفتند فرهادی گوش داده اما این‌بار مردم توسط فرهادی قضاوت می‌شوند. صحنه درگیری رحیم و بهرام‌.
۳- اینکه دختر جوان به خاطر جهیزیه‌اش جداگانه کینه به دل گرفته و آبروی شوهر سابق خاله‌اش را می‌برد در بافت شخصیت‌پردازی‌های فیلم نمی‌نشیند.
۴- شیرازی حرف زدن برخی شخصیت‌ها کم و زیاد می‌شود. عین مدیر موسسه یا فرخنده‌. شاید علاوه بر داستان واقعی فیلم که در شیراز اتفاق افتاده، تنها انگیزه فرهادی برای کشاندن پای شیراز به فیلم ارضای حس ناسیونالیستی‌اش با به رخ کشیدن آثار باستانی اطراف شیراز به مخاطبان غربی‌ست. انگار او قصد دارد یادشان بیاورد که ایران چه چیزهایی دارد.
۵- فیلمنامه خوب است اما فرهادی نمی‌تواند در قامت کارگردان امضای خودش را پای فیلم بگذارد. آنچه که فیلم را به فرهادی سنجاق می‌کند همان فیلمنامه است. نه فرهادی کارگردان.
روند تغییرات فرهادی در فرم کارگردانی‌اش از آثار قبل‌تر تا قهرمان را می‌شود مورد بررسی قرار داد.
۶- فیلم همچون چند اثر پیشین فرهادی قلابی در ذهن مخاطب نمی‌اندازد. فیلم فراموش می‌شود. همان‌طور که جزئیات «گذشته»، «همه می‌دانند» و «فروشنده» در ذهنمان نمانده.

دوچرخه، عضله، سیگار

مجموعه داستان «دوچرخه، عضله، سیگار» شامل هفت داستان از ریموند کاروند نویسنده فقید آمریکایی‌ست. سادگی و در عین حال عمیق شدن در رفتارها و درونیات شخصیت‌ها شاید از مهترین خصیصه‌های آثار کارور باشد. داستان‌هایی که ممکن است برای هر انسان در هر جای جهان رخ دهد اما توجه ویژه کارور به نزدیک شدن به روحیات شخصیت‌های درگیر این رویدادها و انتخاب لحظات پیش‌ پا افتاده اما حساسی که مسیر زندگی شخصیت‌ها را تغییر می‌دهد از جذابیت‌های آثار اوست. آثاری چون «چیزی خوب و کوچک»، «پاکت‌ها»، «دوچرخه، عضله، سیگار» و «مردم‌آزارها» از خوب‌های این مجموعه است. این کتاب با ترجمه شهاب حبیبی در انتشارات چلچله به چاپ رسیده است.

جنوب بدون شمال | داستان‌های زندگی مدفون

کتاب «جنوب بدون شمال، داستان‌های زندگی مدفون» مجمموعه داستانی از نویسنده آمریکایی چارلز بوکوفسکی‌ست که حتی بدون توجه به مصاحبه‌ای که در پایان کتاب با او صورت گرفته، می‌توان حدس زد که بخش‍هایی از آن اتوبیوگرافی خود نویسنده است. داستان‌هایی که با زندگی واقعی نویسنده در آمیخته شده و به خوبی دائم‌الخمری، بیکاری و روابط متعدد شخصیت‌‌های داستان‌هایش را به تصویر می‌کشد. چارلز بوکوفسکی از سیاست، نویسندگی، کارگری، بیماری، شهرت، پول، فقر و ناکامی‌های متعدد در زندگی که بی‌شک خود او نیز برخی از آنهار ا تجربه کرده داستان‌هایی ساده اما جذاب خلق کرده است. از بین آثار منتشر شده در این مجموعه می‌توان به داستان‌های خوبی چون «پرل هاربر یادت هست؟»، «پیتزبورگ فیل و شرکا»، «دکتر نازی»، «شیطان جذاب بود»، «مزدور»، «آن‌طور که مرده‌ها دوست دارند» و «همه امراض دنیا و مرض من» اشاره کرد. مجموعه داستان «جنوب بدون شمال» در نشر افق توسط شهرزاد لولاچی ترجمه شده که بی‌شک خواندنش برای مخاطب (حتی با وجود سانسورهای متعددی که در جای‌جای مجموعه مشخص است) تجربه جدیدی خواهد بود.

روزنوشته‌ها

این جهان مزخرف یه مدرسه‌ است بدون برنامه‌ی کلاسی.‌ هیچ وقت نمی‌دونی الان زنگ چیه. فقط منتظری زنگ خونه زده بشه.

درباره All Hands on Deck

فیلم All Hands on Deck ساخته کارگردان فرانسوی گی‌یوم براک محصول سال ۲۰۲۰ داستان سه جوان را روایت می‌کند که مجبورند چند روزی را در یک اردوگاه تابستانی در یکی از شهرهای توریستی فرانسه با هم سپری کنند. چیزی که بیش از هر چیز در این فیلم به چشم می‌خورد سادگی در داستان و روایت است. فیلم همان‌طور که بی‌ادعا با شوخی‌های کوچک شروع می‌شود همان‌طور ادامه پیدا کرده و تمام می‌شود. شخصیت‌ها سیر تغییر و تحولات خودشان را طی می‌کنند. در چالش‌های ناخواسته‌، آن روی خودشان را به نمایش می‌گذارند و در انتها با تقدیری که برایشان رقم خورده کنار می‌آیند. فیلم اگر چه در کارگردانی و یا تدوین چیز چشم‌گیری برای ارائه ندارد اما در شیوه روایت و آن سادگی که پیش‌تر به آن اشاره کردم یکدستی ویژه‌ای دارد. سادگی در دکوپاژ، تدوین،‌ بازی‌ها و حتی انتخاب لوکیشن. فیلم اگر چه به نوعی یک اثر توریستی به حساب می‌آید که هدفش معرفی یک منطقه پُر پتانسیل برای گذراندن تعطیلات است اما با همین حال از روی ناولی به اسم «بدن‌های گرم» نوشته‌ی دونالد آر.موریس اقتباس شده و به نظر می‌رسد احساسات درونی بیشتری از شخصیت‌ها را به مخاطب عرضه کرده اما فیلم تنها بخشی از آن را به نمایش گذاشته است. آن‌جا جوان‌ها شکست و پیروزی و تجربیات جدیدی را در یک تعطیلات کوتاه مدت از سر می‌گذرانند. تعطیلاتی که حتی پس از تمام شدن فیلم ادامه پیدا می‌کند.
اگر علاقمند به دیدن فیلمی جذاب اما ساده هستید که گره‌های داستانی زیادی نداشته باشد دیدن این فیلم پیشنهاد می‌شود. مخصوصا که در هفتادمین دوره جشنواره برلین هم حضور داشته.

روزنوشته‌ها

گاهی تصوری کاذب از جایگاه خودم پیش باقی افراد دارم که در واقعیت هیچگاه در آن جایگاه نبوده‌ام.
تصورات و گاهن «توقعات» بی‌جای من آنقدر دور و خارج از دسترس هستند که همچون غریبه‌ای جلوه می‌کنم که مستحق فاصله‌ای مشخص از سایرین‌ام.
با این حال تاکید مکرر دیگران (با رفتار و گفتارشان در لفافه بر آن جایگاه دون) آزار دهنده است و تلاش صوری برای پررنگ نشان دادن وجه‌های کم‌اهمیت در ارتباطات (قلب واقعیت)، چیزی از این فاصله‌ای که خواسته یا ناخواسته شکل گرفته کم‌ نمی‌کند.