نویسنده: شهاب

دیروز

که توی اتوبوس نشسته بودم و چند ایستگاه مانده بود تا برسم به مقصد.

دختر جوانی از اتوبوس پیاده شد.

جلو آمد تا بلیط را به دست راننده بدهد.

پسر جوانی سوار بر موتور از کنارش ویراژ داد و عبور کرد و نگاهی به چهره دختر انداخت.

دوست او هم با موتور دیگری آمد ویراژی بدهد که جلوی دختر به زمین خورد.

نتوانست موتور را صاف کند.

دختر بین اتوبوس و موتور گیر کرده بود.

به زحمت موتور را برداشت .

دختر از کنارش با عجله عبور کرد.

راننده اتوبوس حرکت نکرد.

به چهره پسر جوان نگاه کرد و گفت : چی دیدی که هول کردی ؟

پسر جوابی نداد. به راننده و اتوبوس نگاهی کرد و رفت....

آیا به جز جهان سوم جهان دیگری وجود دارد ؟

نیمه ها شب است.

به احتمال زیاد خیلی ها در خانه هایشیان خواب هستند.

احتمالاً مردی مست است...

و با زنش دعوای شدیدی کرده.

زن ، مرد را تهدید کرده با پلیس تماس می گیرد...

مرد حرف زن را باور نمی کند.

مرد می رود روی پشت بام همان خانه ای که الان در آنجا مهمانی هستند.

چند دقیقه بعد مرد ماشن پلیس را  می بیند که وارد کوچه می شود.

دست و پایش را گم می کند.

می خواهد فرار کند.

به این فکر می کند که می تواند از خانه همسایه فرار کند.

از روی پشت بام می پرد توی حیاط همسایه.

اما درست نمی پرد و  می افتد روی ماشین لباس شویی گوشه حیاط و پرایدی که وسط حیاط پارک است.

اهالی خانه همسایه بیدار می شوند. او را می گیرند.

او رنگ و رویش پریده...

با دهان بودار می گوید که به او اجازه بدهند که برود.

و می گوید که پلیس ها به دنبال او هستند.

همسایه به سختی در حیاط را باز می کند.

مامورین پلیس پشت در هستند و در همان لحظه به دستانش دستبند می زنند.

تعدادی دیگر از همسایه ها آنجا جمع شده اند .

همان هایی که چند لحظه قبل به همسایه گفته اند که نگذارید او فرار کند.

او را سوار بر ماشین پلیس می کنند.

همسایه می گوید که من از دست این شخص شکایت دارم.

- او با چه اجازه ای وارد حیاط منزل ما شده است ؟

چند لحظه بعد کل ماجرا برای همسایه مشخص می شود.

****

پدرم از شکایتش صرف نظر کرد. پلیس ها او را بردند. زنش از او شاکی بود...

در یکی از همین خیابانها

دنیا با مرگ من پایان می پذیرد

و پس از آن همه آدمها بیکار

و به من می خندند

تمام درخت ها بی استفاده و زمین که تمامش را یکجا ندیده ام

شاید تو را روزی در یکی از همین خیابان ها ببینم...

وصیت نامه کودک پیر

امسال از اونجا که باید فیلمی با عنوان (( میلیونر زاغه نشین )) جایزه بهترین فیلم رو  در اسکار می گرفت و از آونجا که من به شخصه از برخی فیلمهای دیوید فینچر  هالیوودی لذت می برم بعد از دیدن فیلم  (( سرگذشت شگفت انگیز بنجامین باتن )) به نکته جالبی برخوردم و دوست داشتم  که گذاشتن این مطلب با جایزه گرفتن این فیلم همراه می بود و اگر چه این فیلم بر خلاف باقی آثار فینچر ساختار کلیشه ای تری دارد ولی به هر حال زیاده گویی نکنم...

سال گذشته داستانی نوشتم که نیمه کاره ماند و دیگر هیچ وقت ادامه اش را ننوشتم. با خواندن نیمه داستان در ادامه مطلب به نکته ای که می خواستم بگم پی می برید...


خلاصه داستان فیلم بنجامین باتن :

بنجامین در بدو تولد با ظاهری پیر به دنیا می آید. با گذشت زمان و بالا رفتن سن بنجامین او ظاهر جوان تری پیدا می کند تا اینکه در لحظه مرگ در آغوش همسر سابقش و در قنداق می میرد...

(بیشتر…)

...

این جای خالی برای تو تنها یک جواب دارد ... 

او  

شما  

هردو 

هیچکدام 

 

 

و من آن هیچکدامم

سوال

کمبود چه چیزی توی شهر بندرعباس احساس می شه؟ چی دوست دارید؟ 

(کمی جدی . خلاصه و مستقیم بگید لطفن)

آخرین حرفی که مادرش گفت این بود که تمام فریاد ها و جیغ ها را به خاطر بسپارد 

ممکن است همان فریاد ها روزی به دادش برسد...

و باز هم بدون عنوان

وجود من شاهراه تمام عقده هاست 

       و تو از آن عبور می کنی 

                          به سرعت دیوانه وار  

و ندیدنت راه دیگریست 

           که بر پهنای تمام حسرتم افزوده می شود...