گاهی شبها که میخوابم غمگینم، و صبحها که بیدار میشوم غمگینتر.
نویسنده: شهاب
پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
اگر دوست دارید تعدادی جملات قصار در قالب دیالوگهای یک خرس پاندا و اژدها را بخوانید خواندن کتاب «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» شاید گزینهی بدی نباشد. کتابی که بخش زیادی از آن را تصویرسازیهای خالقش که کتاب را در دوران پاندمی کرونا نوشته شامل میشود. نسخه الکترونیکی از این کتاب وجود دارد که دستیابیاش را راحتتر کرده. از مهمترین بخشهایش میتوان به این پاراگراف اشاره کرد که در چندین بریده از کتاب به طور نمونه آورده شده است:
اژدهای کوچک گفت: «یه روز جدید و یه شروع جدید!
پاندای بزرگ پرسید: «کدومش مهمتره، سفر یا مقصد؟»
اژدهای کوچک گفت: «همسفر.»
«پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» کتاب سبکیست که چند دقیقهای خوانده میشود اما برخی بخشهای آن تا مدتها در ذهن ماندگار میشود. کتابی که به گفته نویسندهاش ماحصل مطالعهی آئین بودائیست. برای همین درآمیختگی متن با تصویرسازیها یادآور نقاشیهای شرقیست. جایی که متن و نقاشی برای ورود به دنیای ذهنی هنرمند در کنار هم مینشینند. این کتاب نوشته جیمز نوربریست که در نشر میلکان توسط نازنین فیروزی ترجمه شده است.
روزنوشتهها
فقط زمان بیشتری میخواهم که در آن،
به دوست داشتن تو ادامه بدهم...
برای «کابوسنامه اهل هوا»
پس از دو سال دوری از هر گونه تجمعی که در آن فعالیت هنری به معنی واقعی آن صورت بگیرد فرصتی دست داد تا اولین اجرای جنرال نمایش دوست عزیز علیرضا داوری را ببینم. اجرایی که برای مخاطب محدودی به صحنه رفت تا کارگردان و گروه ضعفها و قوتهای آن را واکاوی کنند. متن پیشرو یادداشتی بر نمایش «کابوسنامه اهل هوا» به نویسندگی و کارگردانی علیرضا داوریست.
در این نمایش علیرضا میخواهد تئاتری که آمیخته با فرهنگ و باورهای منطقهای که در آن زیست میکند را به صحنه برده و مهمتر اینکه متحولش کند، اما قصد ندارد پا از چارچوبهای پیشین بیرون بگذارد. موسیقی، طراحی لباس و بخشی از قصه هنوز یادآور آثاریست که پیشتر دیدهایم. اما جزئیات حال و هوای دیگری دارد. نمایش را از لحاظ روایی به چند بخش میتوان تقسیم کرد.
در شروع و پایان -که انگار در حین تمرین به اثر اضافه شده- شخصیت ها در حال فاصلهگذاری هستند. گروه از غیبت چند بازیگر و همینطور کارگردان گله میکنند. با شروع نمایش این بخش فراموش میشود، اما در پایان هم عوامل از نمایشی که اجرا کردهاند رضایت ندارند و صحنه را ترک میکنند. این بخش بیارتباطترین بخش به کلیت اثر است. اگر چه در جایی از آن به این موضوع اشاره میشود که این نمایش قصد دارد تمام کلیشههای پیشین را پشت سر بگذارد و افسانهها و باورها را به مردم برگرداند اما باز وجودش برای این اثر زیاد است. یا اصلا جای درستی برای این بخش انتخاب نشده. بین ما و اثر فاصله نمیافتد بلکه مخاطب تا مدتی از اثر به بیرون پرتاب میشود. حذف این بخش لطمهای به اثر نمیزند.
در ادامه و به اصطلاح با شروع نمایش اصلی با خردهروایت دیگری روبرو میشویم که ارتباطش با اثر کمرنگ میشود. شخصی به اسم کُمزاری دچار زار میشود. در این صحنه ما ذرهذره باشخصیتها آشنا میشویم. روابطشان برایمان آشکار میشود اما مهمترین مساله که باد زار کمزاریست به فراموش سپرده میشود. صالح کمزاری که نقش آن را جواد انصاری بازی میکند جای خودش را به شخصیت ذکریا میدهد که باز نقش آن را جواد انصاری بازی میکند. شاید در زیرمتن ارتباطی بین زاری که به جان کمزاری میافتد و باقی داستانهای مرتبط با روستا باشد اما در خود داستان نقش آن مشخص نمیشود.
در بخش دوم و با حضور ملا در روستا داستان کمکم جان میگیرد، یک عامل خارجی نظم روستا را برهم میزند، چالشها شروع میشود، شخصیتها در دوراهی تصمیمها خود واقعیشان را نشان میدهند. رفتن ملا و گندی که به بار میآورد از نقاط اوج داستان است. با برگشت محمداحمدعلی به روستا بخش دوم و سوم در هم ادغام میشوند. این ادغام پیوندش محکمتر از ارتباط بخش اول به دوم است. با رفتن ملا و قحطی که با نفرین محمداحمدعلی روستا را در برگرفته روستاییان را با مساله جدیدتری روبرو میکند. داماهی -ماهی افسانهای جنوب که برای ساحلنشینان از دهانش مروارید و روزی بیرون میآورد- به نزدیکی ساحل آمده و اهالی روستا با شکمی خالی برای گرفته اندکی آذوقه به سمتش میروند. این بخش سمبلیکترین قسمت نمایش است. مردمی که همیشه برای برونرفت از مصیبت از یک عامل بیرونی طلب کمک میکنند. عاملی که همیشگی نیست و باز روستا و مشکلاتش را به حال خودشان رها میکند.
تنها مسالهای که نمایش از آن رنج میبرد -به جز صحنه فاصلهگذاری ابتدا و انتها- اتصال سه بخش اصلی آن است. در بخش اول مساله زار کمزاری پیوند دراماتیکی با بخش دوم برقرار نمیکند، و از طرفی داماهی - به جز حضور سمبولیکش - شخصیتها را با چالش جدیتری که مقدمه نقطه عطف دوم باشد رهنمون نمیکند.
اما با تمام این تفاصیل (یا تفاسیر) چیزی که مرا شگفتزده کرد استعداد داوری در تلاش برای خروج از کلیشههای فرمی در روایت یک داستان افسانهای بومیست، مسالهای که در بیشتر آثار پیش از این که از دیگر هنرمندان تئاتر دیده بودم کمتر شاهدش بودم. آثاری که با موسیقی و حرکاتِ بدنِ بازیگران، اصل داستان را به حاشیه میبرد. همینطور دیالوگهای خوب که شخصیتها را به درستی از هم جدا میکرد از نقاط درخشان متن داوری به حساب میآید. بازی خوب تیم بازیگری علیالخصوص محمدعلی قویدل در دو نقش زاهد و ملا فراموشنشدنیست.
با خسته نباشید به گروه خوب علیرضا داوری که در این شرایط سخت کرونا یک کار تمیز را به روی صحنه بردند.

روزنوشتهها
آگهی فروش، فوری
یک عدد من، بیارزش.
پیش از گلوله خوردن توسط حکومت فروخته میشود.
پُر خطوخش، بی کلیه، بی قرنیه، بی احساس.
روزنوشتهها
- ما شبا چرا میخوابیم؟
+ میخوابیم تا هوا روشن بشه.
روزنوشتهها
ما قدیما زندهتر بودیم. الان فقط زندهایم.
زالو
اینجور به نظر میرسه «زالو» فیلمی نیست که بهمن کیارستمی ساخته، فیلمیه که عباس کیارستمی ساخته. او بهمن رو برای ساخت این فیلم عین حسین در فیلم «زیردرختان زیتون» به سمتی که میخواد هدایت میکنه،
همه دیالوگها حساب شده است.
کیارستمی از تجدید آوردن پسرش هم موقعیتی سینمایی خلق میکنه.
سرشار از زندگی، سرشار از سینما، و بهمن در نهایت با هوشمندی تصاویر سالهای گذشته رو تدوین میکنه.
با صدای خارج از قاب که غالبا امضای کیارستمیست در اکثر کارهاش. زالو اثر مشترک هر دو فیلمسازه. بهمن پاس پدر را به بهترین شکل تبدیل به گل میکنه.
ما همان جمع گلوله خوردهایم
ترانه عالی،
صدا عالی،
موسیقی عالی،
اما تصاویر،
تصاویر را درک نمیکنم، درک نمیکنم چون به شدت شخصیست.
نه اینکه از زندگی شخصی خالقین اثر برداشت شده، که آن هم به اندازهای دوست داشتنیست. شخصیست از این بابت که با آن همذاتپنداری نمیکنم. نه اینکه خودم یا اطرافیانم آنقدر شاد نیستیم که دائما در حال بزن و برقص باشیم، نه. حتی نه اینکه تصاویر که دائما فریاد میزند ما مرور شکوهمند خاطرات زوج تازه مهاجرت کرده هستیم اما با متن ترانه که میخواهد بگوید ما به هزار دلیل قصد رفتن نداریم همخوانی ندارد. شخصیست که تصاویر هیچ قرابتی با من (و شاید صدها هزار جوان عصبانی و خشمگین و در هیچ مبارزهای شرکت نکرده و هزاران باختهای چون من) ندارد. من خاک ثمر نداده را میخواهم ول کنم. اما دستم به جایی بند نیست، کشور پنهاور که جایی هم در آن ندارم را میخواهم ول کنم اما زندانیام. در شش سال زندگی مشترکمان سه بار خانه عوض کردیم و هر بار کوچکتر شد. دلخوشیهایمان را دانه دانه گذاشتیم کنار، حتی بعضیهایشان هم یادمان رفته. تصاویر شخصیست چون شیر آب خانه هیچ کدام از آنها که باز میشود لجن بیرون نمیزند. شخصیست چون سالهاست که همان طبقهی متوسطی که تصاویر اصرار میکند بگوید ما آن را نمایندگی میکنیم هم چند شقه شده. ما در آن شقهی شاد و مرفهاش نبودیم، نیستیم. خالق اثر در شقهی گلوله خورده نیست. ما همان جمع گلوله خوردهایم که حتی نام هم نداریم.
ما سینما نیستیم، جذابتر از آنیم
همه چیز از آنجا شروع شد که جذابیت سینما بیش از رسانهها مخاطب را به سمت خودش کشید.
سینما با جلوههای ویژه، داستانهای خیرهکننده و شخصیتهای منحصربفردش توانست با جذب مخاطبان زیاد چرخهای عظیم گردش مالی را به نفع خودش بچرخاند.
رسانه اما که جز تبلیغات منبع درآمدی نداشت باید این عقب افتادگیاش از سینما را به شکل دیگری جبران میکرد، خبرها چیز دندانگیری برای مخاطب سینما دیده نداشت.
اخبار تکراری جذابیت اکشنهای هالیوودی را نداشتند. از این رو باید تولید محتوای حرفهایتری صورت میگرفت.
رسانه دیگر منعکس کننده اخبار روز نبود و باید خودش اخبار را میساخت. و چه محتوایی جذابتر از آدمهای بیسروپای اسلحه به دستی که حالا نقش قهرمان فاتح سرزمینهای کهن را ایفا میکنند. یا سقوط یک شخصیت بینام و نشان از هواپیمایی که میخواهد خودش را به سرزمین آرزوها «آمریکا» برساند؟
شخصیتی که بدل ندارد و در یک استدیوی پردهی سبز خودش را روی تشک پرتاب نمیکند. او واقعا از یک بینهایت به یک خلا سقوط میکند. سقوطی که حتی بعد از آن تیتراژ پایانی را نمیبینیم. سقوطی که ممکن است به تبلیغ یک آبجوی خنک کات بخورد. در دستان زن بیکینیپوش در سواحل هاوایی، با یک چهرهی شرقی. احتمالا شبیه یکی از زنهایی که در همان هواپیما بوده است.
رسانه برای مخاطب بیشتر حاضر است این فیلمها را با سناریوی مطلوب خودش بسازد. درست چیزی شبیه اکشنهای هالیوود.