«سیندخت» نوشته فریده فرجامیست. او از اولین نمایشنامهنویسان زن ایرانیست که در این متن یکی از داستانهای عاشقانه شاهنامه را به یک درام تبدیل کرده. داستانی که شاید در خود شاهنامه با تمامی جزئیات شاهدش باشیم اما اینجا با یک سری تفاوتها که در ادامه به آن میپردازیم به یک متن نمایشی تبدیل شده است. زال پس از زندگی با سیمرغ به پیش پدرش سام بازمیگردد. سام برای اینکه با نبیرهی ضحاک مبارزه کند، به مازندران میرود. او آنجا با موجودات نیمه گرگ و انسان مبارزه کرده و آنها را از بین میبرد. از طرفی زال که پس از تمرینهای مختلف به جوانی برومند در سایر زمینهها تبدیل شده تعریف دختر مهراب، حاکم کابل را میشنود. رودابه دختر مهراب هم از خوبیهای زال شنیده و هر دو با اینکه همدیگر را ندیدهاند دل به هم میبندند. زال به دیدن رودابه رفته و او را میبیند و متوجه میشود که رودابه از چیزهایی که دربارهاش شنیده کم ندارد. آنها تصمیم میگیرند که ازدواج کنند، اما با رسیدن خبر به گوش مهراب و سام هر دو مخالفت میکنند. مهراب میداند که منوچهر شاه ایرانزمین با شنیدن این خبر کابل را با خاک کیسان میکند و از طرفی سام هم میداند منوچهر قبول نمیکند که زال با رودابه (یکی از خویشاوندان ضحاک) وصلت کند. خبر به گوش منوچهر میرسد. او به سام دستور میدهد که کابل را به آتش بکشد. سام پذیرفته و راهی سیستان میشود. آنجا دوباره با زال روبرو میشود و زال به او یادآور میشود که به او قول داده هر کاری خواست برایش انجام دهد و الان نمیتواند مانع ازدواج او و رودابه شود. مهراب چون فهمیده دیر یا زود توسط سام کشته میشوند سیندخت همسرش و رودابه را تا مرز کشتن میبرد تا که خطر از بین رفتن کابل کمتر شود. سیندخت با ایدهای که دارد سعی میکند جلوی فاجعه را بگیرد، او از مهراب میخواهد برای اینکه مساله حل شود به او اعتماد کرده و کلید خزانه را به او بدهد. مهراب پذیرفته و این کار را میکند. سیندخت با طلا و هدایای زیاد به سمت سام رفته و بدون اینکه خودش را معرفی کند از او میخواهد کاری کند که این وصلت سر بگیرد. سام چون با رفتار خردمندانه سیندخت روبرو میشود هم هدایای او برای زال را میپذیرد و هم سعی میکند که منوچهر را نرم کند. نامهای به او نوشته و به او میگوید که امکان جنگیدن با حاکم (خراجگزار) کابل را ندارد. منوچهر با مشورت موبدین و منجمین دربارش و در انتها با آزمودن زال که نامه پدرش را برای وی آورده بود به وصلت او با رودابه رضایت میدهد.
چیزی که نمایشنامه سیندُخت را از سایر نمایشنامههایی که تا کنون از داستانهای اقتباس شده شاهنامه خواندهایم متمایز میکند، شرح صحنههاییست که نویسنده سعی دارد با آن ما را به فضای امروز جامعه نزدیکتر کند. شخصیتهایی که همگی کتوشلوار پوشیدهاند. گفتار عامیانه شخصیتها (که اینجا به یکی از دلایل روان بودن متن میتوان اشاره کرد)، طراحی صحنه ساده که در شرح صحنه نیز به آن کامل اشاره شده، تاکید بر عامیانه خواندن شعرهای استفاده شده که آنها را از حالت حماسیاش دور میکند و تاکید بر حضور یک زن در نقطه اوج داستان که در نهایت منجر به گرهگشایی میشود. و همچنین رفتار زنانهای که شاید در کل نمایشنامه آنچنان به آن پرداخته نمیشود (به جز چند بخش کوتاه)، اما نویسنده با انتخاب نام سیندُخت، شخصیتی که تنها در پایان عرض اندام میکند سعی دارد آن را پررنگتر جلوه دهد. نمایشنامه سیندُخت علاوه بر اینکه سعی میکند یک داستان عاشقانه، سرراست و البته کم کشمکش را روایت کند در عین حال میکوشد یک داستان از شاهنامه را برای مخاطب سادهسازی کرده تا هر شخصی که با اجرای آن روبرو میشود و یا متن آن را میخواند بتواند با آن ارتباط برقرار کرده و درکش کند. برای همین سیندخت را علاوه بر علاقمندان به آثار دراماتیک ایرانی، به علاقمندان شاهنامه هم میتوان توصیه کرد.
«سیندُخت»، چهلوچهارمین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیا به نویسندگی خانم فریده فرجامیست که در نشر نی به چاپ رسیده است.
«پس از باران» داستان بالکنی را روایت میکند که کارکنان چند شرکت و واحد برای فرار از قوانین سختگیرانه مدیریت و هیئت مدیره برای کشیدن مخفیانه سیگار به آنجا رجوع میکنند. اصل اتفاقات در زمان اداری و در داخل ادارهی آنها شکل میگیرد، و مخاطب تنها بخشی از داستان را میبیند که در بالکن قابل مشاهده است، و یا پرسنل درمورد آن حرف میزنند. افرادی که در روی این بالکن قابل مشاهده هستند، مهندس کامپیوتر است که تصور میکند تمام زنان اداره میخواهند خودشان را به او نزدیک کنند، او زنی دارد که عاشقانه دوستش دارد تا اینکه پس از گذشت مدتی متوجه میشویم چند غریبه به او تجاوز کردهاند، پس از آن مهندس بهمریخته میشود. مدیراداری که دوست مهندس کامپیوتر است و در شرف طلاق است و قصد دارد با یکی از مدیران شرکت، شرکت جداگانهای تاسیس کند. خانم مدیر که سایر منشیها او را با رفتاری مردانه میشناسند و قصد دارد با مدیراداری یک شرکت جداگانه تاسیس کند، و در همین حال پس از اینکه مدیراداری تصمیمش عوض شده و یکی از منشیها برای منشیگری شرکتش دست رد به سینه او میزند سراغ شخص دیگری میرود. پیک شرکت که احساس میکند یکی از منشیها به او توجهای نمیکند و در اوج ناباوری میبیند که همان منشی با او دوست میشود. و چهارمنشی که تنها از روی رنگ موهایشان قابل شناسایی هستند. منشی موطلایی که رفتاری اغواگرایانه دارد و با خیلی از مردهای اداره و از جمله مدیراداری و حتی پیک در ارتباط بوده، منشی موحنایی که همه او را به خاطر تفسیرها و تخیلاتش میشناسند و در یک تصمیم آنی با پیک روی هم میریزد. منشی موقهوهای که دوست دارد به مهندس کامپیوتر نزدیک شود اما موفق نمیشود و منشی موخرمایی که پیشنهاد خانم مدیر برای همکاری را رد کرده اما بعدا به جای یکی از معاونین در شرکت را میگیرد.
کاری که نویسنده در این متن میکند، (اگر چه گاهی در دام برخی کلیشهها میافتد؛ مثل اغواگر بودن دختر موطلایی) تلاش برای پررنگ کردن تفاوتها در پس عناوینیست که زندگی مدرن امروزه به انسانها میدهد. او ابتدا شخصیتهایی که غالبا شهروندان زندگی مدرن بکگراندی از آنها دارند را معرفی میکند و کمکم به درونیاتشان نزدیک میشود. تراس که انگار یکی از کوچکترین مکانهای یک ساختمان چهل و نه طبقه است نماینده تمام سیستم اداریست که ما تنها بخشی از آن را میبینیم. یک سیستم اداری تقریبا فاسد که شخصیتها درگیر چیزی غیر از مسئولیتی هستند که به آنها محول شده. دیالوگها و رفتار شخصیتها ما را به یاد نمایشنامههای بکت میاندازد. آنها غالبا در جواب هم حرفی نمیزنند و یا همزمان مشغول کار دیگری میشوند. سردی بین روابط که غالبا در نوع دیالوگها و جوابهایی که به هم میدهند قابل شناساییست، تمامی حکایت از آن دارد که متن بیش از هر چیز قصد دارد به این شیوه زندگی مدرن با تمام حواشی و انسانهایی که آن را بوجود آوردهاند نقد کند. او صریح است و تعارف ندارد. گاهی حرفها و واکنشها مستقیماند و به همان مساله مورد نظر میپردازند، نه چیزی ورای آن.
«پس از باران» چهلوسومین نمایشنامه از سری مجموعه دورتادور دنیاست که توسط سرژی بِلبِل نمایشنامهنویس اسپانیایی نوشته شده و نگار یونسزاده آن را در نشر نی ترجمه کرده است.
سیزدهمین و آخرین فیلم از فیلمساز فرانسوی روبر بروسون محصول سال ۱۹۸۳ عصاره تمام آن چیزیست که به عنوان سینماتوگراف از این فیلمساز سراغ داریم. البته با چند تفاوت جزئی. داستان اینبار همچون چند اثر قبل او اقتباس است. این بار از لئو تولستوی و یکی از ناولهای او به نام «کوپن تقلبی».
نوجوانی به کمک دوستش یک پول تقلبی را به یک فروشگاه عکاسی قالب میکنند. این پول به دست رانندهای میافتد که باعث دستگیر شدنش میشود. او که بعد از این ماجرا شغلش را رها کرده برای کمک به یک دزدی از بانک اقدام میکند. اگر چه تنها به عنوان همدست در این ماجرا نقش داشته اما به مدت ۳ سال زندانی میشود. در همین بین زنش از او جدا شده و او با عقدههای فروخورده زیادی از زندان آزاد میشود. ابتدا به هتلی رفته و زن و شوهر صاحب هتل را میکشد. سپس به خانوادهای در حومه شهر پناه برده و اندکی بعد تمام اعضای آن خانواده را هم میکشد. او شب قتل به کافهای که پلیسها در آنجا استراحت میکنند رفته و خودش را لو میدهد.
شاید با خواندن رمان کوپن تقلبی تولستوی در باب پیرنگ اثر سوالی برای مخاطب بوجود نیاید اما با دیدن فیلم این سوال بوجود میآید که چرا زن به جوانی که نمیشناخته و بعد متوجه میشود قاتل است جا و مکان میدهد؟ البته به خاطر حال و هوای کلی اثر این سوال در بین تمامی لحظات مشابه مخفی میشود. برسون در این فیلم بارها از امکان صدای خارج از قاب به عنوان تکنیکی سینمایی از برشهای زیاد پرهیز میکند. «دست» به عنوان مولفهای که بارها در سایر آثار او دیدهایم اینبار نیز حضور پررنگ دارد و هر بار به عنوان اصلیترین ابزار اشتباهات و احساسات انسانی نقش خود را بازی میکند. بازیها همانگونه ماشینی و میزانسنها همانگونه که در سایر فیلمهای پیشین برسون دیدیم خطکشی شده است. صحنهها تا حد امکان موجز است و مخاطب در کامل کردن سایر اطلاعات فیلم نقش مستقیمی دارد. اگرچه این فیلم را باید در دسته آثار خردهپیرنگ قرار دهیم اما همین خردهپیرنگها به عنوان پیکرهای از یک شاهپیرنگ عمل کرده تا داستان ذرهذره به نقاط مهم خودبرسد. برسون در این سن و سال دیگر احتیاجی به تجربه کردن ندارد، او هر آنچه که در این سالها تمرین کرده را در پول به نمایش میگذارد. پول کلاس درس سینماتوگرافیست.
آخرین اثر امیرکاستاریکا (کوستوریتسا) هنوز همان حال و هوای جنگ، وسایل و لوکیشنهای عجیب و موسیقی پرشور و هیجان را دارد. داستان در یکی از روستاهای بوسنی رخ میدهد، کوستا فرد تنهاییست که از پیش ملینا که علاقه زیادی هم به او دارد برای سربازان شیر میبرد. از طرفی ملینا برای برادرش ژاگا که در افغانستان در حال خدمت است دنبال همسر مناسب میگردد تا اینکه در یک آسایشگاه زن جوان و زیبایی را میابد. او زن را پیش خودشان آورده تا پیش از رسیدن برادرش و برگزاری عروسی در کارهای خانه به او و مادرش کمک کند. زن که همه او را عروس خطاب میکنند به مرور عاشق کوستا می شود. با بازگشت ژاگا و برقراری آتشبس ملینا قصد دارد در یک روز عروسی خودش و برادرش را برگزار کند. اما سربازانی بیگانه برای بردن عروس باخودشان به روستا حمله کرده و همه را قتلعام میکنند. از بین همه آنها تنها کوستا و عروس زنده میمانند که از دست سه سرباز فرار میکنند. در تعقیب و گریز سه سرباز و عروس کشته میشوند. سالها بعد کوستا برای زنده نگه داشتن یاد زنی که دوستش داشته دشت پر از مینی که او در آنجا کشته شده را با سنگ میپوشاند.
در آمیختگی یک داستان عاشقانه با فضای پر از جنگ یا روایت موازی آن را شاید بتوان در آثار مختلفی دید، اما کاستاریکا میخواهد همه چیز را در لفافه عشق زیباتر جلوه دهد. بخش زیادی از کشتنهای اهالی روستا با برشهایی فاکتور گرفته میشود. زمانی که خانه ملینا و برادرش در آتش میسوزد همان تم موسیقی شادی که در شبهای گذشته شنیده میشد باز شنیده میشود. طبیعت نقش زیادی در کمک به شخصیتهایی که قلبی پاک و پر از عشق دارند (کوستا) بازی میکند، رنگ و کنتراست بالا هیچ شباهتی به فیلمهای جنگی پر از کُشت و کشتار ندارد. و عناصر زیادی هستند که همگی راه بر تاویلپذیر بودن این اثر باز میگذارند. کاستاریکا میخواهد از دل تمام این انفجارها، شلیکها و مینها تصویری نامیرا از عشق و امید را پدید آورد که بیشک تلاشش ستودنیست. اگر سینمای پستمدرن تلاش برای در آمیختی ژانرهای مختلف و یا به هجو کشیدنشان باشد، سینمای امیرکاستاریکا به هجو کشیدن جنگ، و در آمیختن تمام آن چیزهاییست که در سینما به آن علاقه دارد. این رها بودن در سینما را شاید در کمتر سینماگری بتوان دید. اینکه ذره ذره رئالیسم جادوئی فیلم تبدیل به سوررئال میشود در این سن و سال برای امیرکاستاریکا یک جسارت قابل احترام است، جسارتی که آثارش را همچون یک نخ تسبیح به هم متصل میکند. این بیشک یک دیوانگی و سرگشتگیست که شاید هر هنرمندی به آن دست پیدا نکند.
یک داستان سرراست. یک سری شخصیتهای آرام و منطقی، و یک فضای ثابت، تمام چیزی که نویسنده نمایشنامه «داستان زندگی فیل آفریقایی» کلِم مارتینی برای خلق اثرش نیاز دارد. فلارنس برای عذرخواهی و پرداخت غرامت بابت خراب کردن پرچینها و حیاط همسایهاش به محل کار او یعنی باغوحش و محل نگهداری فیلها میرود. همسایهاش گلن غرامت را پذیرفته و به پلیس چیزی نمیگوید. این همکاری گلن با فلارنس باعث میشود رابطهشان کمی بهبود پیدا کند. فلارنس از خودش میگوید که مدتی سفالگری میکرده و به خاطر سفالهای عجیبوغریبی که میساخته همواره مشتریان زیادی داشته و گلن هم از فیلی افسرده نگهداری میکرده که مدتی قبل بچهاش را از او جدا کردهاند. فلارنس از گلن میخواهد که در یک فرصت برادرش را هم به او معرفی کند. گلن چندان تمایلی به این موضوع ندارد. ولی یک روز فلارنس برادرش فلیپ را به دیدن گلن میآورد. آنها بعد از زمان تعطیل شدن باغوحش با وسایل پیکنیک گلن را غافلگیر میکنند. در زمان گپ و گفت، فلیپ از این سخن میگوید؛ خانهای که بعد از فوت مادرش به پدرش رسیده به دلیل اینکه رفتارهای ناخوبی که با او و خواهرش داشته را آتش زده و حالا بعد از این پیکنیک مرخصیاش تمام شده و باید خودش را به زندان معرفی کند. گلن از گذشته خودش میگوید که در یک خانواده کوتاهقد به دنیا آمده و پدرش قصد داشته با تمام پسرهای کوتاه قد خانواده یک تیم ورزشی ترتیب دهد اما بعد از مدتی گلن بر خلاف انتظار قدش از همگی بلندتر میشود. برای همین در دوازده سالگی از خانه فرار کرد و حالا مدتهاست که تنها زندگی میکند. روایت این بخش از زندگی گلن باعث میشود فلارنس هم یک خاطره دوری یادش بیاید که در همان زمانی که گلن از خانه فرار کرده او هم به خاطر دعوا با پدرش از خانه فراری شده و حتی نابینا شدن یک چشم و ضعیف شدن چشم دیگرش به خاطر ضربههای پدرش بوده. با روایت قصههای هر کدام مشخص میشود که همه آنها یک روزی در گذشته با هم تصادف داشتهاند و همواره فکر میکردند بدبختترین انسان روی زمین هستند. و حالا بعد از مدتی تصادفی دوباره آنها را در مسیر راه هم قرار داده. کمی بعد با صبح شدن فلیپ به زندان برمیگردد و فلارنس به گلن پیشنهاد میدهد به جای اجرا کردن ایده دزدیدن فیلم از باغوحش برای بردن یه یک جای بزرگ و یا بردن بچه تازهاش به حیاط پشتی خانهاش که الان آن را حامله است بهتر است با سرمایهگذاری از طرف فلارنس محیطی بزرگتری در همین باغوحش برای او محیا کنند.
«داستان زندگی فیل آفریقایی» یک داستان ساده است با شخصیتهای محدودی که در آن نقش دارند. شکلگیری منطقی یک رابطه عاشقانه را شرح میدهد و برای افرادی که قصد دارند کارگردانی تئاتر را تجربه کنند برای اولین گام، کار سبکی به نظر میرسد. مخصوصا که تمامی پنج صحنه نمایشنامه تنها در یک مکان (محل نگهداری فیل) روایت شده و از لحاظ طراحی صحنه کار سنگینی به چشم نمیآید. «داستان زندگی فیل آفریقایی» را کلِم مارتینی نویسنده کانادایی نوشته و پژمان طهرانیان آن را ترجمه کرده. این اولین اثر از این نویسنده است که در ایران به فارسی ترجمه شده است. «داستان زندگی فیل آفریقایی» چهلودومین نمایشنامه از مجموعه دورتادور نیاست که توسط نشر نی به چاپ رسیده است.
میلاد نسیم سبحان دوست قدیمی، هنرمند گرافیست و فیلمساز خوش آتیهایست که اخیرا فیلم کوتاه دومش با نام «او مثل من» را تمام کرده. او پس از تماشای اولین اکران فیلم کوتاه «دیسک خشدار» در جشن مستقل فیلم کوتاه ایران یادداشتی پیرامون فیلم نوشته که آن را اینجا میخوانید.
فیلم کوتاه «دیسک خش دار» / شهاب آب روشن
وقتی فیلم را دیدم به چند سال قبل پرتاب شدم. درست زمانی که در خوابگاه دانشگاه هنر با شهاب آشنا شدم. وقتی فیلم بندر گمبرونش را از روی لپ تاپش دیدم. همان وقتی که گپ و گفتی با او داشتم و او از لزوم عدم خودسانسوری در هنر و سینما حرف می زد. انگار بعد از این سالها او هنوز سر حرفش هست! انگار واقعا وقتی به او گفتیم باعث می شود جشنواره ها تو را کنار بگذارند شعار نمی داد که برایش مهم نیست. این که شعار نمی داد را بعد از چندین سال به من ثابت شد. شهاب در مسیر درستش قدم بر می دارد و مهمتر از همه استقامتش در مسیر خودش تحسین بر انگیز است. اما جدای از این موضوع پختگی اش در پرداخت بیش تر به چشم می آمد. سینمایی که شاید سلیقه من نباشد اما به خاطر چفت و بست درست در مدیوم خودش تحسین برانگیز است. قطعا چنین داستانی را اگر من بسازم اینگونه نخواهم ساخت و اینگونه نخواهم نوشت. اما وقتی آن را می بینم متوجه می شوم اصالت در کار شهاب آب روشن موج می زند. نه تقلید می کند. نه از کسی که سال گذشته به خاطر فیلمش همه جایزه ها را درو کرده پیروی می کند. و نه حتی پیرو استادی هست که همه کارش را در سینما می ستایند. نحوه بیانش مالِ خودش هست. همین و بس. بازی بازیگرانش هرچند بازیگران حرفه ای نبودند. اما با کنترل درست کارگردان به اندازه توانایی شان اجازه بروز پیدا می کنند و این باعث می شود توی ذوق نزنند. البته که فیلم در مقاطعی روی اعصاب تماشاگر است. آن جاهایی که اصطلاحاتی که بیشتر کاربرد فحش گونه در جامعه دارند در دیالوگ جای داده شده است. به نظرم برای نشان دادن زن ستیزی و ابژه بودن زن و یا هرچیز دیگر در جامعه می توان از راههای بهتری هم استفاده کرد. فکر کنم در این نقاط هم با شهاب اختلاف سلیقه داشته باشم و اگر من فیلمنامه را بنویسم به جایش دیالوگ های متناسب با سلیقه خودم بنویسم و در آن نگاه آنی مخاطب در سینما را بیشتر در نظر بگیرم. چون ممکن است در آن لحظه مخاطب با ضربه ای که بر اثر شنیدن دیالوگ های این چنینی می خورد از فیلم به بیرون پرتاب شود! این پرتاب شدن مخاطب به بیرون ریسک بزرگی است که من نمی پذیرم انجامش دهم و فقط شهاب آب روشن از پسش بر می آید.
دوازدهمین فیلم روبر برسون، به نام «شاید شیطان» محصول سال ۱۹۷۷ را شاید بتوان روشنفکرانهترین فیلم او دانست. اگر چه برسون با گشایش بحث سینماتوگراف راه جدیدی در سینما آغاز میکند. اما این بار با داستان فیلم شاید شیطان میخواهد نگاه خودش را به موضوعات پیرامونش گستردهتر کند. از اعتراضات می ۶۸ گرفته، تا مسایلی چون محیط زیست که روز به روز به سمت نابودی بیشتر میرود و یا بمب اتم و نیروگاههای اتمی. پسری به نام شارل که از دانشگاه انصراف داده، از یکی از دخترهایی که میشناسد (البر) میخواهد که با او زندگی کند. البر به پسر دیگری به نام میشل دلبسته اما برای اینکه بخواهد از خانوادهاش دور باشد به زندگی با شارل تن میدهد و البته احساسی هم به او دارد. شارل اما به روابط آزاد علاقه دارد و با دختران متعددی در ارتباط است. میشل منتظر این است که البر و شارل از هم جدا شوند تا دوباره بتواند خودش را به البر نزدیک کند. شارل چون آنچنان به رابطهاش با البر پایبند نیست مدتی البر را تنها گذاشته و با «ادویج» زندگی میکند. او یکبار در خیابان یکی از دوستانش را میبیند که پس از سرقت از فروشگاهی فرار کرده. او را پیش خودش و ادویج آورده تا کمی او را سرو سامان دهد و شاید کمتر مواد مخدر مصرف کند. چند وقت بعد دوستش فرار کرده و او را تنها میگذارد. پلیسها شارل را در کلیسایی دستگیر میکنند. این دستگیری باعث ضربه روحی بدتری برای شارل میشود. چون او هم از زندگی کردن متنفر است و هم توان خودکشی ندارد. به این دلیل که تمامی ناخوبیهای روی زمین را دیده، درک کرده و باعث شده به یک پوچی برسد. کمکی از دست دکتر روانشناسی که او پیشش میرود هم برنمیآید. برای همین دور از چشم دوستانش ادویج، البر و میشل پولی را از خانه ادویج برداشته اسلحهای خریده و دوست معتادش را به قبرستانی برده و از او میخواهد که، دوستش پیش از اتمام حرفش او را میکشد.
شاید شیطان عصاره چند فیلم گذشته برسون است. شارل همچون موشت یاغی و سرکش است. همچون ال در فیلم زن نازنین به دنبال مفهوم کلیشهای ازدواج نیست. نوازندههای دورهگرد را همچون فیلم چهارشب رویابین در کناره پل میبینیم. و مرگ در اینجا مثل اکثر آثار برسون حضور دارد و اما تصویری خشن از کشته شدن را نمیبینیم. در کنار تمام اینها ما با مفاهیمی چون بحث محیطزیست، بمت اتم، جنبشهای دانشجویی، نقش مذهب در جوامع امروزی روبرو هستیم. حضور سینمایی موسیقی در صحنهای در کلیسا که به جای موسیقی پسزمینه ما صداهایی از نت ارگ کلیسا را میشنویم که پس از دیالوگ هر کدام از شخصیتها شنیده میشود. این جایگزینی به موقع صدای ارگ کلیسا به جای موسیقی از لحظات درخشان سینماتوگرافی این فیلم محسوب میشود. درست مثل زمانی که دوست شارل به او شلیک میکند. او در میانه حرفهایش کشته میشود. همان کاری که برسون در تدوین فیلم و در نقاط مختلف فیلم، جاهایی که مخاطب منتظر وقوع اتفاقیست و برش میخورد اینبار توسط یکی از شخصیتهای فیلم اتفاق میافتد. لحظه عشقبازی ادویج با دوست کتابفروشش در اتاق هتل و یا صحنه مهمانی در خانه شارل این ویژگی را در خود دارند. همه چیز با یک برش نادیده گرفته شده و یا پرش میکنتد. صحنهی اداره پلیس و یا حضور شارل در خانه دختری که برای اولین بار او را میبینیم باز همین ویژگی را دارند. از طرفی نشانهها نیز حضورشان در فیلم به سینماتوگراف برسون نزدیک شدهاند. در اتوبوسی بحث بر سر علل مشکلات فعلی بشر است. هر کدام از مسافران نظری میدهند. یکی در جمع میگوید: شاید شیطان. راننده هول میکند، تصادفی شکل میگیرد و راننده پیاده میشود. در پلان خالی از در اتوبوس و نبودن راننده صدای بوق ماشینهایی که در ترافیک ماندهاند بالا میگیرد. ترکیبی از مشکلات بشری و انسانی که به بنبست رسیده است.
«شاید شیطان»، به اندازه «چهارشب رویابین» و «زن نازنین» نشانههایی برای تحلیل و بررسی شدن در دل خود دارد. همانقدر که این دو فیلم به تنهایی بشر میپردازد این فیلم هم آن را با شخصیت شارل به تصویر میکشد. البته اشاره به این نکته هم خالی از لطف نیست که فیلم «نفس عمیق» پرویز شهبازی انگار نیم نگاهی به «شاید شیطان» روبر برسون داشته است.
«آن سوی آینه» نوشته فلوریان زلر نویسنده فرانوسویست که پیش از این نمایشنامههای «مادر» و «اگر بمیری» را از او معرفی کرده بودیم. او این بار هم خانواده و زندگی زناشویی را سوژه اصلی متن خود قرار میدهد. دنیل دوست قدیمی خودش پاتریک را در خیابان دیده و او را به همراه نامزد جدیدش اِما به خانهشان دعوت میکند. او حالا باید خبر دعوت کردن پاتریک را به همسرش ایزابل بدهد. ایزابل دوست قدیمی همسر سابق پاتریک (لورانس) است. او جدا شدن و رفتن پاتریک را رفتاری توهینآمیز نسبت به لورانس میداند و حاضر نیست او و اِما را ببینید. ولی با کمی جروبحث بین خودش و دنیل در نهایت به این مهمانی تن میدهد.
پاتریک و اِما به مهمانی میآیند. اِما دختر جوانیست که مثل پاتریک به زندگی اشرافی علاقه نشان میدهند. دنیل در ذهن خودش روزهایی را تصور میکند که توانسته با اِمای جوان و جذاب فرار کرده و ادامه زندگیاش را با او بگذراند. فکرهای زودگذری که ذره ذره جایگاه پاتریک را هم در ذهن خودش تغییر داده تا جایی که در انتهای مهمانی از او متنفر میشود و حتی حاضر نیست او را دوباره ببیند. پاتریک هم در ذهنیات خودش تصویری از دنیل میسازد که این ذهنیات باعث تنفرش از او میشود. ایزابل که ابتدای مراسم، از پاترک دل خوشی ندارد و از طرفی به خاطر دوست قدیمیاش نمیخواهد اِما را ببیند، با حرف زدن بیشتر با او و کمک به عوض کردن پیراهنش که در طول مهمانی دو بار کثیف میشود پی میبرد اِما آنچنان دختر بدی نیست (اگر چه به نظر میرسد مدل عکسهای تبلیغاتی و شاید برهنه بوده و مدتی هم در کاباره مشغول به کار بوده) اما یک سری اشتراکات مثل علاقه به رفتن به کلاس یوگا هم با هم دارند که این باعث نزدیک شدنشان میشود.
چیزی که «آن سوی آینه» را متمایز میکند گفتار دورنی شخصیتهاست که بخش زیادی از متن را در برگرفته. گفتاری که نه تنها حس و حال واقعی شخصیتها را عیان میکند، بلکه ما از طریق آن رفته رفته تغییر شخصیتها را به وسیله آن درک میکنیم. نویسنده با هوشمندی متن را بدون تفکیک به صحنههای بیشتر در چهار بخش تقسبم کرده اما دیالوگهای درونی شخصیتها اجازه مانور بیشتری به متن میدهد که در همان چهارصحنه اطلاعات بیشتری به مخاطب داده شود. اطلاعاتی که شاید در سایر آثار در پس تصمیمات، رفتار و گفتار شخصیتها کشف شود، این بار بدون پرده و مستقیم به خواننده انتقال داده میشود. این چیزیست که متن را نسبت به سایر آثار پیشین این نویسنده متمایز میکند. البته فضاسازی و تا کمی قصه شکل گرفته ما را به یاد دو نمایشنامه «خدای کشتار» و «سه روایت از زندگی» یاسمینا رضا میاندازد. اما با این تفاوت که ما در آن دو نمایشنامه با شخصیتپردازی عمیقتری روبرو بودیم. شخصیتهایی که گاه پرسشهای مهمتری در زندگی دارند.
«آن سوی آینه» چهلویکمین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیاست که توسط تینوش نظمجو در نشر نی ترجمه و به چاپ رسیده است.
مادر، داستان مادریست که آنچنان عاشق فرزندانش است که مرز بین خیالات خود و همچنین واقعیت عدم حضور آنها را درک نمیکند. عدم درکی که به مخاطب نیز تا پایان متن سرایت میکند. مادر که شخصیت اصلی این نمایشنامه است، مدتهاست که منتظر پسرش مانده که به دیدار او بیاید، اما فرزند چندماهی میشود که درگیر یک رابطه عاشقانه شده و فرصتی برای سر زدن به مادرش را ندارد. از طرفی اینگونه به نظر میرسد که پدر خانواده هم درگیر خیانت به مادر است. مادری که تمامی جوانی خود را برای بزرگ کردن فرزندانش گذاشته. از این رو، او تصمیم میگیرد که تعداد زیادی قرص آرامبخش را با هم بخورد. نمایشنامه مادر نوشته نویسنده جوان فرانسوی فلوریان زلر است که اجراهای زیادی از آثار او در سرتاسر دنیا صورت گرفته است. این نمایشنامه چهلمین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیاست که آن را تینوش نظمجو ترجمه کرده و در نظر نی به چاپ رسیده است.
این نمایشنامه داستان پادشاهی به نام مانفرد را روایت میکند که به خاطر مرگ معشوقهاش و نرسیدن به وی تصمیم گرفته خودکشی کند. در این راه هیچ کس یارای مقابله با تصمیم مانفرد را ندارد. نه نزدیکان او و نه موجودات ماوراءالطلبیعهای همچون دیوها و ارواح و شیطان و نه دوستان و نزدیکانش و نه حتی پدر روحانی که بارها او را از این تصمیم منصرف میکند. او تصمیم خود را اجرایی میکند. این نمایشنامه توسط لردبایرون نویسنده اول قرن نوزدهم در دوران رمانتیسم ادبی اروپا نوشته شده است. اصطلاح قهرمان بایرونی که بعدها در آثار هوگو، دوما و … نمونهی آن دیده شد ابتدا در آثار لردبایرون و به خصوص مانفرد بدان پرداخته شده بود. این نمایشنامه سیونهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که آن را حسین قدسی ترجمه و در نشر نی به چاپ رسیده است.