هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که گذشت مدتها منتظر اتفاق خاصی بودیم که نیفتاد. دوستیهایی که میدانستیم فاصله میفتد بینشان که افتاد. رفتارهای ناروایی که انتظارشان را داشتیم و پیش آمد. همه چیز انگار در حال زوال است. رفتار آدمی بدتر. امید به بهار داشتیم. اما خیلی از آدمها در سال نو همان رفتارهای کهنهشان را داشتند.
شاید امسال دری به تخته بخورد.
نویسنده: شهاب
به سوی آزادی
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛ نگران، خشمگین، غمگین و باز ته دلم روشن است. چیزی که در این سالها از ما دریغ شد عشق و علاقهمان به میهنمان و مردمش بود. کاری کردند که فراموشمان شود اما در این روزها این حس از دست رفته هم برگشته. در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد و این بار کورسوی امیدی ته دلمان روشن شده. همه دیکتاتورها شبیه هم نیستند اما همهشان عاقبتی شبیه هم دارند. همهشان سقوط میکنند. و ما شاهد سقوط یکی از سیاهترین دیکتاتوریهای معاصریم.
عموی داماد
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
دیماه خونین
از هفتهها قبل منتظر بودم که بیستوچهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم رو منتشر کنم. نمیدونستم این روزهای هجدهم و نوزدهم چه طور آتش به روح و روانمون میزنه. آمار تقریبی ۲۰ هزار نفر یا بیشتر کشته. ۸ هزار آسیب چشمی و هزاران نفر دیگه مجروح. چه جنایتهایی که در این چند روز ندیدیم. چه جنایتهایی. ما ملت به گروگان گرفته شدهای هستیم.
دیدگاه
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
دربارهی پیر پسر
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود.
تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست در خدمت روایت و ریتم بهتر فیلم باشد.
دیالوگهای زیادی قابل حذف شدن بود، چه در مرحله نگارش و چه در مرحلهی تدوین.
نشانهها گاهی از فیلم بیرون میزدند و در یک رابطه علت و معلولی با داستان پیوند نخورده بود.
رابطهی شخصیتها با هم آنچنان قدرتمند تعریف نمیشدند. برای همین گاهی رفتارها عجیب و سوال برانگیز بود.
...
تنها به عنوان فیلم دومین کارگردان قابل توجه است. همین.
درسهای خودآموز
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی تا چیزی بنویسی، تنها کُشتی گرفتن با ذهن است که راهگشاست. کشتی گرفتن و خسته کردن مغز، تا راه را برای عبور ایدهها باز کند.
سنگ بزرگ
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه.
«سنگ بزرگ نشونه نزدنه». سعی میکنم ذهنم رو از توهمات کارهای بزرگ، حرکتهای بزرگ خالی کنم. حواسم باشه که وعدههای بزرگ رو جدی نگیرم. دل به خوشحالیهای بزرگ نیومده نبندم. خوبیهایی داره و بدیهایی. بدیش اینه که دیگه خوشحالیهای واقعی به چشمم نمیاد. آنچنان باید و شاید شادیها رنگ شادی ندارند و گاهی قدرت ریسک رو ازم میگیره. خوبیش اینه که توقعم رو از زمین و زمان پایین میارم و بابت خوشحالی نیومده متوهم نیستم. حرکتهای زندگیم رو اندازه قدمهایی که میتونم بردارم محاسبه میکنم.
دوم بودن
زمانی که سر کلاس نقد ادبی برای اولین بار به شوخی (با اشاره به پست وبلاگی که همان موقع خوانده بودم) به استاد گفتم دوم منم و منظورم این بود که از این پس دومین نفری که قرار است در کلاس چیزی بخواند منم، فکر نمیکردم این حس مزخرف دوم بودن اینطور سالها گریبانم را میگیرد. دوم بودن در چیزهایی که دیگر دوستشان نداشتم. در این چند روز اخیر دارم دوباره حس میکنم که پس رانده میشوم. انگار کناری ایستادی که با عابرین پیاده برخورد نکنی، اما کسی باز تو را هل میدهد عقبتر. گوشهتر. دورتر.
با اینکه بارها خودم خودخواسته یا ناخواسته عقبتر رفتهام اما هنوز برایم عادی نشده. هنوز از این حس هل داده شدن متنفرم.
آدمهایی را به هم نزدیک میکنی همانها هلت میدهند عقبتر.
معنی زندگی کردن
یک روز ظهر که از سر عادت هر روزه و بیحوصلگی تکرار امر درست کردن نهار رفتم توی آشپزخانه و با ترکیب تکراریتر چند مواد غذایی معمولی چیزی سرهم کردم، کارم یک معنی بیشتر نداشت. تلاش برای بقا و زنده ماندن.
وقتی غذا را سر میز گذاشتم. نسترن از اعماق یخچال یک لیمو پیدا کرد و چکاند روی غذا. کاری که صد سال دیگر هم به فکرش نبودم. آن یافتن چیزی به اسم لیمو برای طعم دادن به یک غذای تکراری اسمش زندگی کردن بود.
معنی زندگی کردن و تفاوتش با زنده بودن برایم روشنتر شد. زندگی کردن چاشنی اصلی زنده بودن است.
سپاس نسترن.