نویسنده: شهاب

۳۷- دورتادور دنیا (ریچارد سوم اجرا نمی‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد)

ماتئی ویسنی‌یک در نمایشنامه «ریچارد سوم اجرا نمی‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایر هولد» که انگار بیشتر صحنه‌هایی سمبولیک از زندگی مایرهولد است علاوه بر اینکه سعی میکند ادای دین خودش به کارگردان زجر کشیده نظام کومونیست مایرهولد را به تصویر بکشد، مستقیما انتقاد خود نسبت به وضعی که مایرهولد، خودش و سایر هنرمندانی که در آن شرایط سخت مشغول فعالیت بوده‌ را بیان می‌کند. پس از بازبینی یکی از آخرین آثار مایرهولد مامور بازبین با عصبانیت از سالن خارج می‌شود، مایرهولد نمی‌تواند آن شخص را در خیابان بیابد. چند روز بعد مایرهولد دستگیر شده و هشت ماه بعد با اعتراف به جرم جاسوسی اعدام می‌شود. (سناریوی بسیار آشنای این روزها). اما ماتئی ویسنی‌یک با استفاده از تصاویر شاعرانه‌ای که غالبا در آثارش می‌بینیم این حادثه را به طور دیگری شرح می‌دهد.
مایرهولد ریچارد سوم را برای کمیسیون (گروه بازبین‌ها) اجرا می‌کند. خبری از آنها نمی‌شود. او در خانه با همسرش که باردار است، سر این موضوع بحث می‌کند که اثرش ویژگی‌هایی دارد که باعث توهین به حزب شده، این بحث با پدر و مادرش نیز ادامه پیدا می‌کند و آنها بر این باورند که یا باید او متن دیگری برای اجرا انتخاب می‌کرد که داستان یک پادشاه خون‌ریز را به تصویر نکشد و یا حالا تمامی علائمی که باعث می‌شود اینگونه القا شود مایرهولد با این اجرا قصد دارد به حزب توهین کند را از اجرایش حذف کند یا تغییر دهد. رئیس کمیسیون که وظیفه رسیدگی به نمایش مایرهولد را دارد چند بار او را فراخوانده و در مورد شکسپیر، انگیزه انتخاب این نمایشنامه و حتی سکوت‌هایی که مایرهولد در این نمایشنامه به کارگرفته سوال می‌کند. به عقیده او این رویکرد مایرهولد برای تضعیف قشر کارگر و اهانت به حزب است. حتی در یک مهمانی که تمام اعضای گروه برپا کرده‌اند هم این نگاه سرزنش‌گر برای مایرهولد وجود دارد. پس از مهمانی و در صحنه‌ای نمادین، با به دنیا آمدن فرزند می‌بینیم که فرزند تازه به‌دنیا آمده مایرهولد نیز با رویکرد پدرش در این نمایش مشکل دارد. چند وقت بعد مایرهولد به زندان افتاده و شکنجه می‌شود. او حتی با سرنگهبان نیز به مشکل برمی‌خورد، اما شخصیت فرمانده که انگار تمامی دستورات و تصمیات از سوی او صادر شده با او کماکان مهربان است. مایرهولد دوباره در صحنه‌ای شبیه صحنه اول از خواب می‌پرد. لحظه‌ای که انگار قرار است با کلمات تیرباران شود.
ماتئی ویسنی‌یک که کماکان سایه سنگین حکومت کومونیستی را بر گذشته خود احساس می‌کند به سراغ ایده‌ای می‌رود که بیانگر درد مشترک خودش و سایر هنرمندانی‌ست که با نظام ایدئولوژیک کمونیستی دست و پنجه نرم کرده‌اند. طنز تلخی که در تمام صحنه‌ها جاریست، فضای پر از شک و بی‌اعتمادی که در تمام حکومت‌های تمامیت‌‌خواه می‌توان نشانه‌های آن را یافت. شوخی با چندین شاخه شدن پلیس‌هایی که هر کدام برای یک هدف دست به فشار می‌زنند. (خدمات عمومی مین‌روبی ایدئولوژیک، خدمات کشف کنایه‌ها و ... ). مامورهایی که هر کدام در هر صحنه وظیفه دارند محدودیت‌ها و چارچوب‌های سختی که بر تمامی شهروندان دیکته می‌شود را یادآور شوند، همه و همه حکایت از دورنمای حکومت آرمانی‌ست که در بطن خود جهنمی را برای شهروندان خود خلق می‌کنند. ویسنی‌یک با انتخاب نمایشنامه ریچارد سوم که شخصیت خونخواری را به تصویر می‌کشد قصد دارد به یک کنایه مهم برسد که در دو جای نمایشنامه نیز به آن اشاره می‌کند. کنایه‌ای که برای هر حکومت ایدئولوژیک‌زده و دیکتاتوری کارکرد دارد.
ریچارد سوم: بگو ببینم، رفیق فسوالود، چرا از من یه شخصیت مثبت ساختی؟ تا حالا هیشکی ریچارد سوم رو مثبت ندیده. من یه قاتلم، یه آدمکش، یه آدم سنگدل و بی‌وجدان... چرا همچنین نگاه دلسوزانه‌ای به من داری؟
مایرهولد: چون تو شر رو خالص به نمایش می‌ذاری، بدون بار ایدئولوژی. (ص۴۱)
«ریچارد سوم اجرا نمی‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد» نوشته ماتئی ویسنی‌یک سی‌وهفتمین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیاست که توسط اصغرنوری ترجمه و در نشر نی به چاپ رسیده است.

لانسودولاک

«لانسو دولاک» محصول سال ۱۹۷۴ یازدهمین فیلم کارگردان فرانسوی روبر برسون است. فیلمی تاریخی همچون «محاکمه ژاندارک» که به یک داستان تاریخی می‌پردازد. شاه آرتور برای پیدا کردن جام مقدس تعدادی از شوالیه‌های خود را مامور می‌کند. پس از مدتی تعداد زیادی از شوالیه‌های کشته و زخمی می‌شوند،‌ جام پیدا نشده و باز می‌گردند. از میان همه آنها لانسو زنده باز می‌گردد. با بازگشت او ما متوجه می‌شویم که بین ملکه و لانسو احساسی وجود داشته. لانسو اما قصد ندارد رابطه مخفیانه خودش و ملکه را ادامه دهد. اما ملکه کماکان عاشق اوست. لانسو در مسابقه بیشن شوالیه‌ها به طور مخفیانه حضور می‌یابد. تمام حریفان را شکست داده و از محل برگزاری مسابقات خارج می‌شود. او در جنگل به خاطر جراحات پیش آمده از اسب سقوط کرده و بیهوش می‌شود. از طرفی شاه متوجه می‌شود که ملکه به لانسو علاقمند بوده او را در قلعه‌ای زندانی می‌کند. لانسو که توسط پیرزنی پیدا شده و به کلبه او رفته مدتی بعد بهبود پیدا می‌کند. از ماجرای زندانی شدن ملکه خبردار شده و با همیاری تعدادی از همرزمان وفادارش به قلعه‌ای که ملکه در آن زندانیست رفته و با کشتن تعدادی از نگهبانان او را نجات می‌دهد. پس از مدتی ملکه پیش شاه بازمی‌گردد،‌ اما با رسیدن خبر اینکه یکی از شوالیه‌ها علیه شاه شورش کرده و قصد جنگیدن با او را دارد لانسو و همرزمانش تصمیم می‌گیرند که به کمک شاه برود. در این نبرد تقریبا همه لشکر شاه و لانسو کشته می‌شوند.
چیزی که لانسو دولاک را جذاب می‌کند. علاوه بر نگاه سینماتوگراف برسون،‌ برخرودهای اغراق‌آمیز او با مقوله جنگ و کشته شدن است. در ابتدای فیلم ما تعدادی را می‌بینیم که زخمی و کشته می‌شوند. فوران کردن خون از تن‌های بی‌سر بی‌شباهت با خون و خون‌ریزی‌های فیلم‌های تارانتیو نیست. به نوعی انگار تارانتینو از این فیلم الهام گرفته باشد. برسون که پیش از این در فیلم‌هایی همچون «زن نازنین» و یا «یک مرد گریخت» صحنه‌هایی از کشته شدن و یا مرگ را روایت کرده به این حد همه چیز را خون‌آلود به تصویر نکشیده. که البته پس از آن سایر لحظات جنگیدن و کشته شدن با برش‌هایی فاکتور گرفته شده و بیشتر تاثیرات و حالات پس از آن را مشاهده می‌کنیم.
لشکرهایی که در فیلم می‌بینیم در اوج ایجاز سینمایی به تعداد محدودی تبدیل شده‌اند،‌ صحنه مسابقه با صداگذاری اینگونه القا می‌شود که جمعیت کثیری در حال تماشای آن هستند. برسون با این فیلم اگرچه بعد از مدت‌ها از حال‌وهوای فیلم‌های شهری دور شده،‌ اما سعی دارد با استفاده از امکاناتی که فضای این داستان‌های تاریخی در اختیارش قرار می‌دهد به ترکیب‌هایی برسد که پیش از این در آثارش ندیده‌ایم. لحظه تشویق سقوط انسان در مسابقه،‌ خرواری از شبه انسان‌های آهنیِ پس از جنگ که روی هم افتاده‌اند، ‌اسبی بی‌سوار در جنگل (که یادآور گردش سگ در خانه در فیلم پول است) و تمامی لحظات بی‌دیالوگ فیلم که بیش از اینکه بخواهند داستانی روایت کنند،‌ نگاه شاعرانه کارگردان را به تصویر می‌کشد.

کفرناحوم

همیشه یکی از جذاب‌ترین بخش‌های سینما دیدن آثار فیلمسازان خاورمیانه‌ایست. فیلم کفرناحوم ساخته‌س فیلمساز لبنانی ‌‌نادین لبکی اثری جذاب و استاندارد است که سال ۲۰۱۸ جایزه هیئت داوران جشنواره کن را نیز از آن خود کرد. داستان اگر چه به زندگی ناخوب مردم در شهری نزدیک بیروت می‌پر‌دازد، اما مساله مهاجرت غیرقانونی و وضعیت ناخوب سوری‌ها در آن شهر نیز یکی از مسائلی‌ست که فیلمساز در این فیلم به آن پرداخته و از دغدغه‌های اصلی‌اش به شمار می‌رود، تا حدی که او برای انتخاب بازیگر سراغ نابازیگران و البته یک کودک پناهجوی سوری رفته، کودکی که حضور درخشانی در این فیلم داشت و توانست یک تنه بخش زیادی از فیلم را به جلو هل دهد. اما با وجود این برخی سوالات پیرنگی چند جا آزاردهنده می‌شود. اینکه ما نمی‌دانیم چرا یک خانواده لبنانی نتوانستند برای بچه‌شان مدارک شناسایی بگیرند؟ چرا زن سیاه‌پوست حاضر شد بچه‌اش دست یک کودک با یک سرنوشت نامعلوم بماند (که حتی می‌توانست به خاطر بی‌توجهی آن جوان که قرار بود برایش مدارک جعلی بسازد کشته شود) اما به پلیس نگوید فرزندی دارد. چون ممکن است بچه‌اش را از او بگیرند؟ خب بچه که دستش نرسید و ممکن بود از بین برود. اینکه پسربچه از خانواده‌اش شکایت کرد چه شد؟ اینکه یک پرونده به انبوهی از پرونده‌ها اضافه شد دردی از آن خانواده و فرزندی که قرار بود در آینده به دنیا بیاید هم دوا کرد؟ پرداختنِ اینهمه جدی به مساله شکایت تنها منجر شد که کودک مدرک شناسایی بگیرد؟ بدون اینهمه پرداخت که انگار در نهایت سود آنچنانی نداشت گرفتن یک مدرک شناسایی اینقدر سخت و دور از انتظار بود؟
به هرحال اگر چه فیلم جان داشت و ریتم خوبش را تا یک سوم پایانی فیلم تقریبا حفظ کرد اما باقی ماندن این سوالات برای بیننده تا حدودی آزار دهنده بود. سوالاتی که بدون توجه به آن شاید بتوان بیشتر از دیدن آن لذت برد.

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است

«اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است» نام مجموعه‌‌ای ۱۶ داستانی از رومن گاری نویسنده فرانسو‌یست که پیش از این در دو مجموعه داستان دیگر ۱۱ داستان آن ترجمه شده بود، مجموعه داستان «مرگ و چند داستان دیگر» و «قلابی».

پرندگان می‌روند در پرو بمیرند: داستان کافه‌ای دور افتاده در پرو است که کافه‌دار آن یک روز زنی سرگردان را پیدا کرده و به کافه خود می‌آورد. اما کمی بعد چند نفر برای بازگرداندن او سراغش آمده وزن را با خود می‌برند. تصویرسازی و خلق حال‌و‌هوای کمتر خوانده شده از رومن‌گاری این داستان را متفاوت‌تر از باقی آثارش می‌کند.

آدم‌پرست:‌ کارل کارخانه‌دار یهودی که در هنگام جنگ جهانی به زیرزمین خانه‌اش پناه می‌برد امور خانه و کارخانه را به دست باغبان و همسرش می‌دهد. آنها روزانه برایش غذا و روزنامه می‌آورند و خبرهای مربوط به جنگ را در ا ختیارش قرار می‌دهند. پس از مدتی برای اینکه اخبار جنگ او را نا امید و ناراحت نکند و امیدش را به انسانیت از ندهد روزنامه را از برنامه روزانه‌اش حذف می‌کند. سالها بعد از جنگ که کارل هنوز در زیرزمین خانه است و امیدش از انسانیت را از دست نداده پیر  و نحیف شده. باغبان و همسرش کماکان به او نگفته‌اند صلح برقرار شده و امور کارخانه و زندگی کارل را هم در اختیارشان می‌گیرند.

همشهری کبوتر: دو دوست  برای رهایی از وضعیت بورس و دور ماندن از تغیرات اقتصادی، آمریکا را به مقصد شوروی ترک می‌کنند. آنها کالسکه‌ای را می‌گیرند که راننده آن کبوتر است. وجود کبوتر و نگرانی این دو دوست باعث می‌شود که آنها سر از اداره پلیس درآورند. تاثیرات روانی این جریان برای راوی آنقدر زیاد است که در انتها متوجه می‌شویم راوی پس از گذشت سالها اکنون از آسایشگاه روانی این داستان را نقل می‌کند.

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است: داستان شخصی که به خاطر سفرهای زیادش شهره عام است و در روستایشان مجسمه‌اش را به یاد جهانگرد بودنش نسب کرده‌اند اما چند سال بعد پلیسی کشف می‌کند احتمالا یکی از آرایشگران شهر از جهانگردان می‌خواسته که کارت‌پستالهایی را از کشورهای مختلف از طرفش به خانواده،‌ دوستان و نزدیکان و خصوصا معشوقه‌اش بفرستد. معشوقه‌ای که هیچ خبری از او نداشته تا اینکه سالها بعد به او نامه می‌نویسد و می‌گوید که با آرایشگر سرشناسی ازدواج کرده و هفت‌بار هم از او بچه‌دار شده و جوابش به خواستگاری او منفیست.

تاریخی‌ترین داستان تاریخ: شخصی به خاطر شکنجه‌هایی که در اردوگاه‌های نازی شده از آلمان فرار کرده و در بولیوی مخفی می‌شود. پس از گذشت مدتی از اتمام جنگ و آرام شدن اوضاع آلمان،‌ مرد یکی از دوستانش را در بولیوی می‌بیند که زمانی در اردوگاه با هم بوده‌ا‌ند و بیشتر  از او هم شکنجه می‌شده. مرد از او می‌خواهد که در کارگاه خیاطی که دایر کرده همکارش شود. اما کمی بعد متوجه می‌شود دوستش شب‌ها برای شخصی غذا می‌برد. با تعقیبش می‌فهمد او شب‌ها برای شکنجه‌گرش که او هم بعد از جنگ در بولیوی مخفی شده غذا می‌برد. و حالا به او قول داده که دفعات بعد با او مهربان‌تر برخورد می‌کند.

این پنج داستان انتخاب شده برای این مجموعه حال‌وهوای جنگ و بعد از آن را هنوز در خود دارند. آدم پرست و تاریخی‌ترین داستان تاریخ در حال و هوای جنگ جهانی دوم، و همشهری کبوتر حال و هوای آمریکا و شوروی بعد از جنگ‌ را به تصویر می‌کشند. قلم خوب رومن‌ گاری و البته ترجمه خوب این مجموعه داستان به خوانندگان داستان کوتاه پیشنهاد می‌شود. مجموعه‌ای که هر کدام از داستان‌ها جغرافیای خاص خودشان را داشته و فضایی متفاوتی را ترسیم می‌کند. روانشناسی شخصیت‌ها مهم‌ترین بخش هر داستان است که خواننده را نه تنها با موقعیت بکر بلکه با شخصیت‌های منحصربفردی روبرو می‌کند که تا پیش از آن کمتر با آن روبرو شده است.

مرگ و چند داستان دیگر

در مجموعه داستان «مرگ و چند داستان دیگر» با ۶ داستان روبرو هستیم؛ ۶ داستان از نویسنده فرانسوی رومن گاری که در ایران مجموعه داستان «اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است» به سه کتاب مجزا تقسیم شده بود. داستان‌هایی که در ادامه به آنها می‌پردازیم چند داستان از مجموعه «مرگ و چند داستان دیگر» است که می‌توان آن را زیر مجموعه همین کتاب اصلی دانست.
مرگ: داستان رئیس صنف کارگرانی در یک اسکله در آمریکا که بنا به رسم اتحادیه خودشان مخالفان را در بشکه کرده و با سیمان می‌پوشانند. رئیس مدتی پس از مجسمه کردن یکی از مخالفین از طریق ریختن سیمان بر  روی او دستگیر شده و به زندان می‌افتد. بعد از مدتی که آزاد شده به ایتالیا مهاجرت می‌کند. چند سال بعد دوستان قدیمی‌اش برای به سرانجام رساندن وضعیت اتحادیه و تثبیت شرایط، شخصی مناسب‌تر از او پیدا نمی‌کنند،‌ به ایتالیا رفته تا او را مجاب کنند که به عنوان رهبر اتحادیه بازگردد، اما حالا دیگر با آن دوست قدیمی روبرو نیستند. او به سمت هنر آمده و شروع کرده به خلق آثار هنری.
موضوع سخنرانی:‌ شجاعت: ‌از یک سخنران معروف برای ایراد یک سخنرانی مهم به هائیتی دعوت می‌شود،‌ او موضوعی به اسم شجاعت را برای این سخنرانی انتخاب می‌کند. پس از اتمام سخنرانی اول و تا شروع سخنرانی دوم در روزهای آینده توسط یکی از اهالی که در آن سخنرانی اول هم حضور داشته دعوت می‌شود تا برای شکار کوسه به یکی از جزایر اطراف بروند. او این دعوت را پذیرفته و تنها به دل دریا فرستاده می‌شود. او از ترس حمله کوسه  به طور اشتباه به بدنه قایقی که با آن به این شکار آمده بود شلیک می‌کند.

به افتخار پیشتازان سرافرازمان:‌ در زمانه‌ای نه نچندان دور به خاطر در خطر افتادن نژاد بشر دولت‌ها تصمیم می‌گیرند با استفاده از علوم ژنتیک، آزمایشاتی را روی انسان‌ها انجام داده تا بتوانند به موجودات دیگری بدل شده که بتوانند با شرایط جدید زمین زنده بمانند. یکی از مشاوران رئیس جمهور آمریکا که حالا بیشتر شبیه لاک‌پشت شده تا انسان تصمیم می‌گیرد که در بدنه دولت نباشد و در از طریق دیگری به کشورش خدمت کند.

تشنه ساده‌گی‌ام:‌ شخصی برای فرار از زندگی تجملاتی به دنبال جایی برای زندگی می‌گردد که پول ارزش نداشته باشد و مردم به خاطر ارزش‌های اخلاقی کارها را انجام دهند. پس از گشتن زیاد بالاخره جزیره‌ای را پیدا کرده که بتواند آنجا بدون خرج کردن پول خدمات خوبی را دریافت کرده و زندگی مناسبی را داشته باشد. در آن جزیره زن پا به سن گذاشته‌ای را پیدا کرده که متوجه می‌شود او آثار زیاد و ارزشمندی از گوگن را پیش خودش دارد. نقاشی‌ها را از زن گرفته و با علم بر اینکه زن نمی‌داند آن آثار چقدر ارزشمند هستند پول اندکی را به او پرداخت می‌کند. در هنگام بازگشت به فرانسه متوجه می‌شود این نقاشی‌ها تمام اتودها و مشق‌های همان زن است که در زمان جوانی دانشجوی نقاشی بوده و برای تمرین از نقاشی‌های گوگن کپی می‌کرده.

بازی سرنوشت: مردی کوتاه‌قد در یک سیرک صاحب غولی‌ست که او را در خدمت خود در آورده و از طریق نمایش گذاشتن او کاسبی می‌کند. دکتری برای معاینه او و غول وارد محل اسکان او می‌شود. او پی به رابطه برده‌وار غول و صاحبش می‌برد و اینکه  غول با یک دختربچه ده دوازده ساله دوست شده و مرد کوتاه‌قد نمی‌تواند غول را از این رابطه منع کند.

دیوار: نویسنده‌ای به خاطر نداشتن خلاقیت پیش دکترش می‌رود. دکتر برایش داستان یک دیوار را روایت ‌می‌کند. داستانی که شاید به کار نویسنده بیاید. داستان پسر جوانی که دختری زیبا را در همسایگی خود داشته و هیچ‌وقت جرات بیان احساس خود نسبت به او را کسب نکرده. یک شب کریسمس در اوج تنهایی صدایی را از آن ور دیوار که خانه دختر است می‌شود. صدایی شبیه به معاشقه. پسر  در اوج تنهایی و ناراحتی نامه‌ای نوشته و از اینکه نتوانسته به دختر زیباروی همسایه برسد احساس نا امیدی و ناراحتی کرده و بعد خودش را می‌کشد. بعدا مشخص می‌شود که دختر همسایه هم به خاطر  تنهایی خودش را کشته و آن صداهای شنیده شده از آن سمت دیوار صدای جان دادن دختر بوده.
اگر چه این داستان‌ها و داستان‌های دیگری که در مجموعه‌های قبل معرفی شد تمامی در یک کتاب  منتشر شده بود و حالا در ایران در سه مجموعه مجزا گنجانده شده اما داستانهای انتخاب شده حال و هوای نزدیک‌تری به مجموعه قلابی دارند. تصویری‌ترند. غالبا پایان‌های غافلگیرکننده دارند و گاه برای اقتباس‌های سینمایی مناسب‌تر به نظر می‌رسند. داستان مرگ و بازی سرنوشت سمبلیک‌تر هستند و جا برای کنکاش و رمزگشایی بیشتری دارد. و یا آثاری که به جریانات مهم تاریخی می‌پردازد از جمله ارتباط آمریکا و شوروی در زمان جنگ سرد و یا اعتراضات کارگری در آمریکا که آنچنان ربطی به جنبش‌های کارگری در اروپا ندارد.

به یاد پاراجانف

فیلم پاراجانف ساخته‌ی سرگئی آودیکیان، کارگردان ارمنستانی به زندگی فیلمساز بزرگ ارمنستان سرگئی پاراجانف می‌پردازد. فیلمی سراسر رنگ و‌ سرزندگی که برخی لحظات مهم زندگی این کارگردان را به تصویر می‌کشد. فیلم سعی دارد با به تصویر کشیدن سرخوشی‌ها، شوخ‌طبی‌ها و جنب‌وجوش‌های پاراجانف، لحظاتی از زندگی عاطفی، درگیریهای سیاسی با حکومت شوروی و همچنین سیر زندگی هنری او را به تصویر بکشد. استفاده از عکس‌های کولاژ شده، تکنیک استاپ موشن که یادآور آثار شوانکمایر است حس‌وحال خوبی به فیلم داده. فیلمساز با انتخاب لحظات پر کشش زندگی پاراجانف، از روایت کسل‌کننده‌ی یک فیلم بیوگرافی آن را دور کرده و با یک پایان ساده که شخصیت ساده این فیلمساز را بیشتر عیان می‌کند آن را به اتمام رسانده.
جدایی از همسر، ندیدن پسر، فشار حکومت برای اخراج همسر سابقش از دانشگاه، پرونده سازی برای به زندان انداختن او و مهاجرت اجباری‌اش به گرجستان و ساخت آخرین آثارش از مهمترین لحظات زندگی اوست که در این فیلم به تصویر کشیده شده است. دیدن این فیلم به عاشقان سینما مخصوصا آثار پاراجانف پیشنهاد می‌شود.

۳۶- دورتادور دنیا (لطیفه‌ی پس از شام)

«لطیفه‌ی پس از شام»، نمایشنامه‌ای از کریل چرچیل نمایشنامه‌نویس بریتانیایی‌ست که نخست برای تلویزیون نوشته شد و سال ۱۹۷۸ از بی‌بی‌سی پخش شد. این نمایشنامه کولاژیست از لحظات مختلف که گاهی حتی شعاری هم به نظر می‌رسند. این متن داستان زن جوانی به نام سلبی را روایت می‌کند که بنا به خواست خود و پیشنهاد مدیریت شرکتی که در آن کار می‌کند برای انجام کارهای خیریه به یکی از موسسات خیریه وابسته به شرکت وارد می‌شود تا بتواند از طریق جمع‌آوری اعانه‌هایی که بدست می‌آورد به مردم نیازمند کمک کند. ما با برش‌هایی که صحنه‌های مختلف در متن بوجود آورده نظر سیاستمداران، شهردار، سرمایه‌دارن و همین‌طور مردم مناطق فقیر، شرکت‌های تبلیغاتی و آنهایی که قصد کمک به فقرا را دارند را جویا می‌شویم. رفتاری جمعی که گاه نه تنها به فقرا کمکی رسانده نمی‌شود بلکه هزینه‌های خیریه به درستی برای بهبود وضع فقرا خرج نمی‌شود. انگار جهان خلق شده در این نمایش (که بی‌شک برگرفته از جهانی واقعیِ خارج از نمایشنامه است) در یک مسیر دایره‌وار و عبث می‌چرخد. جهانی که در آن کمک به خیریه چیزی جز یک شوآف نیست. خیریه برای ریشه کردن فقر وکمک به مردم نیست و درمانی موقتی دارد، احزاب مختلف تنها برای برگزاری یک نمایش در کنار مردم هستند و وجود کشورهای جهان سوم برای ماندگاری نظام سرمایه‌داری در هر جای جهان لازم است. داستان سمبلیک موزکارانی که خانه‌هایشان توسط شرکت‌های بزرگ تبدیل به مزارع موز شد، و از طرفی برای کشت محصولات دیگر مجبور به قطع درختانی شدند که می‌توانست خانه‌هایشان را در مقابل سیل محافظت کند، اما با آمدن کوچکترین طوفانی بزرگ‌ترین فاجعه رخ می‌دهد و هزاران نفر می‌میرند. سناریوی تکراری که هنوز پس از گذشت سالها از نوشته شدن این متن در کشورهای جهان سوم و در حال توسعه شاهدش هستیم. یا بیمارستان مجهزی که در یک کشور نفت‌خیز با بهترین امکانات (برای سرمایه‌دران) ساخته می‌شود اما روستاهای کوچک همان کشور از نداشتن یک پزشک عمومی محرومند. تمام این نمایشنامه آینه تمام‌نمای جهان بی ‌توازنی‌ست که در آن زندگی می‌کنیم. «لطفه‌ی پس از شام» که در نام خود به جک‌های پس از شام افراد مشهور و کتابی که با همین نام چاپ شده اشاره دارد اما در دل خود به هجو جوامعی می‌پردازد که با حماقت و خودخواهی قدمی برای برخورد ریشه‌ای با مشکلات برنمی‌دارند و هر شخص برای برهم نخوردن موقعیت اقتصادی و سیاسی که در آن قرار گرفته حاضر است سایرین را قربانی اهداف خود کند.
«لطیفه‌ی پس از شام» نمونه بارز یک ادای دین نویسنده با توانمندی و قلمی که در اختیار دارد نسبت به جهانی‌ست که در آن زیست می‌کند. متنی که صرفا تلاش نمی‌کند سرگرم کننده باشد و تمام تلاشش را می‌کند که با انگشت گذاشتن بر کاستی‌ها و ناراستی‌ها و هجو آن چراغی در ذهن مخاطبش روشن کند.
کریل چرچیل (متولد ۱۹۳۸) نمایشنامه‌نویس و فعال اجتماعی بریتانیایی و از  نسل جوانان دهه شصت میلادی. او از تاثیرگذارترین نویسندگان مارکسیست-فمینیست در نیمه‌ی دوم قرن بیستم است و نمایشنامه‌هایش بازتابی است از حوادث سیاسی و اجتماعی و تاریخی عصر. نمایشنامه‌های چرچیل در ساختار روایی خود نیز نمونه های ممتازی از پرداخت های پسامدرنی به شمار می‌آیند. (از کتاب).
«لطیفه‌ی پس از شام» سی‌وششمین اثر از مجموعه دورتادور دنیا نوشته کریل چرچیل است که توسط ناهید احمدیان ترجمه و در نشر نی به چاپ رسیده است.

۳۵- دورتادور دنیا (داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستی در فرانکفورت دارد و سه شب با مادوکس)

سی‌وپنجمین اثر از مجموعه دورتادور دنیا به دو نمایشنامه از ماتئی ویسنی‌یک اختصاص دارد. دو نمایشنامه‌ای که پیش از این در انتشارات دیگر به چاپ رسیده بود. اولین چیزی که به چشم می‌خورد تغییر اسم نمایشنامه داستان خرس‌های پانداست که در این ترجمه کلمه دوست‌دختر به دوست تغییر پیدا کرده.

داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستی در فرانکفورت دارد؛
این نمایشنامه داستان ساکسیفونیستی‌ست که یک روز صبح زمانی که در تخت بیدار شده زنی را در کنار خودش پیدا می‌کند. زنی که انگار شب قبل با او به خانه آمده و بعد از اجرای چند قطعه ساکسیفون شعرهای آراگون را برای او خوانده. مرد با دیدن زن و یادآوری خاطرات شب قبل از او می‌خواهد که چند شب را با هم بگذرانند. زن به او قول ماندن برای ۹ شب را می‌دهد. آنها شب‌های عاشقانه‌ای را با هم سپری می‌کنند. در این بین برخی لحظات صدای پیغام‌گیر تلفن مرد شنیده می‌شود که دوستانش به دنبال او هستند و قصد دارند او را ببینند. اما مرد به هیچ کدام از تلفن‌ها جواب نمی‌دهد. حتی در را بر روی یکی از همسایه‌ها که برای دیدن او آمده و در می‌زند باز نمی‌کند. رابطه زن و مرد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود تا جایی که آنها به این نتیجه می‌رسند که با هم ازدواج کنند. آنها گویی در یک معاشقه ابدی به دو بال یک پرنده تبدیل می‌شوند. دو بال که هر کدام شخصیت مستقل اما به سمت یک هدف مشخص در پروازند. در انتها همسایه‌ها به خاطر بویی که از اتاق مرد بلند شده به همراه یک کمیسر تصمیم می‌گیرند در خانه او بشکنند، چون نزدیک به ده شب است خبری از او نیست. آنها در خانه را شکسته و وارد می‌شوند.

سه شب با مادوکس؛
در شهری ساحلی و دور افتاده پنج نفر(برونو، صاحب کافه -گروبی، نگهبان فانوس دریایی- سزار، راننده تاکسی- نژیامی، جاروکش و کلارا ) از اهالی یک منطقه که در یک کافه-مسافرخانه گرد هم می‌آیند (و از دوستان و آشنایان قدیمی هم هستند) متوجه می‌شوند هر کدام به صورت جداگانه سه شب گذشته را با شخصی به نام مادوکس گذرانده‌اند. تمامشان خاطرات مشترک دارند و ادعا می‌کنند هر سه شب تا دم صبح مادوکس با آنها گپ زده، بازی کرده و از گذشته و تصمیماتش با آنها سخن گفته. اول این مساله شَک‌برانگیر طوری مطرح می‌شود که انگار هر کدام به دیگری دروغ می‌گوید و بعد از اینکه این اطمینان حاصل می‌شود که  مادوکس هر سه شب گذشته را با پنج نفرشان گذرانده تصمیم می‌گیرند که سراغ مادوکس رفته و به خاطر این کارش او را تنبیه کنند. هر کدام سلاحی برداشته و به طبقه بالا می‌روند، اما در اوج ناباوری متوجه می‌شوند که از اتاق مادوکس صدای خودشان شنیده می‌شود.
ماتئی ویسنی‌یک را که پیش از این با آثار ضدجنگش می‌شناسیم این بار دست به خلق آثاری می‌زند که انسان را فارغ از قرار گرفتن در مقیاس جنگ به تصویر می‌کشد. او در نمایشنامه «داستان خرس‌های پاندا» با نگاهی استعاری و شاعرانه سراغ مفهوم عشق می‌رود. عشق که در انتها اثری از وجودیت یک فرد باقی نمی‌گذارد و او را با معشوق به یک وحدت می‌رساند دستمایه کار نویسنده شده. در صحنه‌ای به یاد ماندنی عاشق باید تنها با یک حرف تمام گفتنی‌ها را بگوید، تمام احساسش را بروز دهد و در انتها در سکوت ادامه گفتگو را پیش ببرد:
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو (مولانا)
این نگاه عارفانه به عشق شاید تاثیر مطالعات ماتئی ویسنی‌یک در حوزه فلسفه شرق بوده که این‌طور در این اثر نمایان شده. مخصوصا با آن پایان نمادین تبدیل شدن مرد و زن به دو بال یک پرنده.
در سه شب با مادوکس با جهان کوچکی از آدم‌هایی روبرو می‌شویم که می‌توانند نماینده جهان بزرگ‌تری باشند که آدم‌ها سالهای سال در کنار هم زندگی می‌کنند اما با هم نیستند. آدمهایی که همدیگر را می‌شناسند اما ارتباطی با هم ندارند. این نگاه استعاری به انسان مدرن و عدم ارتباطش با سایرین و خلوت گزینی‌اش در رفتار آدم‌های آن شهر کوچک ساحلی به شکل ظریفی در خلق شخصیتی به نام مادوکس می‌انجامد. شخصیتی انگار خیالی که بازنمود تک تک آن شخصیت‌های واقعی داستان است. هر کدامشان در اوج تنهایی با مادوکسی آشنا شده که انگار خودشان هستند. و رنج روبرو شدن با این واقعیت که مادوکس خیالی کلاشی بیش نیست آنها را مجبور به روبرو شدن با خودشان می‌کند.
شاید یکی از زیبایی‌های آثار ماتئی ویسنی‌یک در کنار نگاه شاعرانه‌اش به جهان پیرامون -که باعث برانگیختن احساس مخاطب می‌شود- کنکاش در تنهایی‌های انسان مدرن است که در آثار ضدجنگ او نیز به چشم می‌آید. این تنهایی بی‌انتها که درد امروز بشریت است.
«داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستی در فرانکفورت دارد و سه شب با مادوکس» دو نمایشنامه از ماتئی ویسنی‌یک، سی‌وپنجمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که توسط تینوش نظم‌جو در نشر نی ترجمه و به چاپ رسیده است.

۳۴- دورتادور دنیا (قانون پیران یا راهی نو برای خشنود کردن‌تان)

تامس میدلتون و ویلیام رولی نویسندگان نمایشنامه «قانون پیران یا راهی... »، از نویسندگان عصر جیمز (دوره جاکوبی) به شمار می‌روند. قانون پیران از ایده جذابی برخوردار است و همچون سایر نوشته‌های درام کلاسیک خبری از مرگ‌های تراژیک در آن نیست. در ناکجاآبادی در یونان قانونی وضع شده که مردان زمانی که به سن هشتاد سال و زنان به سن شصت سال برسند باید اعدام شوند. از کار افتادگان و پیرانی که فایده‌ای برای جامعه ندارند شامل این قانون می‌شوند. متن در پنج پرده چند داستان را دنبال می‌کند. کلنتس با با دو وکیل برای اینکه پدرش شامل این قانون نشود چانه می‌زند. وکلا اما هیچ راهی پیش پای کلنتس و پدرش لئونیدز نمی‌گذارند. کلنتس و هیپولیتا (همسرش) نقشه‌ای می‌کشند که لئونیدز را مخفی کرده و با برپاکردن مراسم سوگواری به شهر بگویند که لئونیدز مرده است، تا کسی به زنده بودن او شک نکند. نقشه عملی می‌شود. از طرفی سیمونیدز برای اینکه زودتر از شر پدرش رها شود، با حکومت همکاری کرده تا بتواند میراث او را صاحب شود. بعد از اینکه پدرش را در اختیار حکومت قرار می‌دهد تا اعدامش کنند، تمامی خدمتکارانش را نیز بیرون می‌کند. بعد از رها شدن از پدرش، سراغ زن جوانی به نام یوجینا می‌رود. یوجینا زن جوان لسیاندر است. لیساندر پیرمردی از اقوام کلنتس است که چیزی تا پایان عمرش نمانده. یوجینا به سیموندز قول می‌دهد که بعد از مرگ همسرش با او ازدواج کند. وقتی لیسناندر از این ایده زنش باخبر می‌شود سعی می‌کند با رنگ کردن موهایش و دوباره ورزش کردن خودش را سر حال نشان داده که حکومت از اعدام او منصرف شود. هیپولیتا سراغ یوجینا رفته و به او می‌گوید با این نقشه‌ای که او همسرش کشیده می‌تواند جان شوهرش را نجات دهد؛ او را مخفی کرده و به همه بگوید که مرده. یوجینا که بیشتر قصد دارد از شر شوهر پیرش رها شود این خبر را به گوش سیموندز که یکی از قانون‌گذاران است و اوندای دوک می‌رساند. از طرفی نوتوس دلقک هم برای اینکه بتواند زمان اعدام زنش آگاتا که نزدیک به ۵۹ سال است را جلو بی‌اندازد، پیش کشیش رفته و از او می‌خواهد در ازای دریافت مبلغی تاریخ تولد آگاتا (که در دفتر کلیسا ثبت شده) را جابه جا کند که هر چه زودتر او اعدام شود. کشیش پذیرفته و تاریخ را جابه‌جا می‌کند. نوتوس خیلی زود با یکی از بدکا‌ره‌های شهر برای ازدواج نقشه می‌کشد. کمی بعد سیموندز و اواندا محل اختفای لئونیدز را کشف می‌کند. او پسر و عروسش برای محاکمه‌ی تخلف از قانون در برابر اواندا حاضر می‌شوند. اما در اوج ناباوری، اواندا سیموندز را از مقام قضاوت خلع کرده و کلنتس را بر مسند قضاوت می‌نشاند و از اینکه تلاش کرده تا جان پدرش را نجات دهد از او تقدیر می‌کند و به خاطر این تلاش ارزشمند قانون را تغییر می‌دهد. تمام پدرانی که تصور می‌شد اعدام شده‌اند یا باید اعدام می‌شدند نیز وارد صحنه می‌شوند. آنها زنده‌اند و حکومت آنها را نکشته. از این رو سیموندز باید به خاطر تلاش برای کشتن پدرش محاکمه شود. و همین‌طور سایر افرادی که احترام انسان‌هایی که اطرافشان بوده را نگه نداشته‌اند؛ مثل یوجینا و نوتوس.
قانون پیران متنی دوست‌داشتنی، با ایده‌ای خاص و کمتر توجه شده است که به مقام انسانیت می‌پردازد. به اینکه انسان در هر سنی شایسته احترام است. انگار این متن در یک بی‌زمانی نوشته شده. متنی که در هر بازه تاریخی قابل بازخوانی و اجراست و تاریخ مصرف ندارد. مخصوصا در جهان کنونی که بی‌ارزش‌ترین چیز جان آدمی‌ست. یکی از مشکلات متن فارسی ترجمه آن است که متاسفانه مترجم برای نزدیک کردن متن به یک اثر کلاسیک نوع جمله‌بندی و کلمات استفاده شده را به عجیب‌ترین حالت ممکن تبدیل کرده است، به دیالوگ زیر توجه کنید:
قهوه‌چی: خوش آمدید، آقایان، اندر نمی‌شوید؟ مقابل در ایستادن خواهید؟
آیا نمی‌شد نوشته شود:
قهوه‌چی: خوش آمدید، آقایان، به داخل نمی‌آیید؟ می‌خواهید مقابل در بایستید؟
از این موارد در متن فارسی زیاد است که خواندنش را نه تنها دشوار بلکه باعث بوجود آمدن یک حس بازدارنده شده. اما جذابیت ایده و داستان این مانع را کنار می‌زند. به هر حال خواندن این نمایشنامه به علاقمندان آثار کلاسیک نمایشی و همین‌طور نمایشنامه‌نویسان خلاق توصیه می‌شود. «قانون پیران یا راهی نو برای خشنود کردن‌تان» نوشته تامس میدلتون و ویلیام رولی (بازیگر و نویسنده‌ای که سابقه همنویسی آثار دیگری هم در کارنامه کاری خود دارد) سی‌وچهارمین اثر از مجموعه آثار دورتادور دنیاست که توسط ناهید قادری ترجمه و در نشر نی به چاپ رسیده است.

از رسول‌اُف کشتزارهای سفید تا رسول‌اُف لِرد

برای جواد قاسمی
چیزی که فیلم کشتزارهای سفید را چند سر و گردن از فیلم لِرد بالاتر قرار می‌دهد، جهان خلق شده توسط مولف است. جهانی آزاد و رها که در آن سینماگر به عنوان یک خالق، شخصیت‌ها را در یک نظام معنایی به درستی در کنار یکدیگر قرار می‌دهد. شخصیت، لحظه و صحنه‌ای را نمی‌توان یافت که وجودش آنچنان به اجبار باشد که بشود آن را به راحتی کنار گذاشت.
حال و هوای فیلم در نگاه کلی مخاطب را یاد فیلم «باز هم سیب داری؟» ساخته بایرام فضلی می‌اندازد، اما پس از چند پلانِ اول مسیرش را جدا کرده و راه خودش را می‌پیماید. فیلمساز اگر چه از جهان‌های خلق شده‌ی آنجلوپولوس و آثاری چون «دشت گریان» او به وضوح وام گرفته، اما پیرنگ و دست گذاشتن بر بافت فرهنگی و اعتقادی سرزمینی که در آن زیست می‌کند، آن را از آن دست آثار هم جدا می‌کند. خرافات، اندوه پاشیده شده بر روح جامعه، گریه به عنوان یک دست‌آورد ارزشمند، هنرمندی که باید به آنچه دیگران می‌گوید تن دهد و بزرگی که همه جهان خلق شده‌ی مولف انگار برای اوست در بهشتی که برای خود برپا کرده، همگی نمود بیرونی همان جامعه‌ایست که فیلمساز در آن زیست می‌کند. رسول‌اُف این بار بدون هیچگونه اضافه‌گویی به سراغ اصل مطلب می‌رود. اشک مردم سرزمین باید برای شست‌وشوی پای بزرگ جامعه برده شود. او جزیره به جزیره و مصیبت به مصیبت این راه را طی می‌کند تا بتواند با قطره قطره اشک مردم این سرزمین‌ها آب مورد نیاز شست‌وشوی پای بزرگ را بیابد. این ضحاک به جای مغز مردم اشکشان را می‌خواهد تا التیام پیدا کند.
استفاده درست و به جا از دریاچه ارومیه به عنوان یک سرزمین پر رمز و راز با دورنمای تماماً سفید با رنگ‌های غالبا تیره‌ی پوشش اهالی یک کنتراست صحیح و درست از عناصر فیلم و در ادامه داستان آن به مخاطب ارائه می‌دهد. رسول‌اُف می‌داند که جامعه‌ با چه درگیر است و از طرفی خفقان سانسور به او اجازه انگشت گذاشتن مستقیم بر مسائل را نمی‌دهد. از این رو همه چیز رنگ و بوی نمادین می‌گیرد. پری را برای شنیدن حرف مردم ته چاه قرار می‌دهد و نامه‌ها جای خودشان را به شیشه‌های خالی می‌دهد. بزرگ سرزمین حالا روی ویلچر است اما روی پای راستش جای زخم دارد. هنرمند رنگ دریا را اگر سرخ ببیند دیوانه‌است و باید مجازات شود ولی مردم سرشان به معرکه‌گیر و میمونش گرم است. رسول‌اُف با دقت و بدون اینکه بخواهد شعارهای عجیبی به فیلمش وصله کند سعی کرده فیلمی استاندارد بسازد. در فیلمنامه‌ای که ساختارهای یک فیلمنامه اصولی بلند را رعایت کرده. نشانه‌ها کارکرد داستانی دارند و صرفا بار سمبلیک بودن را به دوش نمی‌کشند، و کارگردانی از لحاظ میزانسن‌های کل فیلم یکدست از آب درآمده، و هرآنچه که رسول‌اف از سایر سینماگران به عاریه گرفته در نهایت با ایده بکرش سربه‌سر می‌کند. اما چه می‌شود که در لرد شاهد افول یک سینماگر می‌شویم؟
لِرد می‌خواهد زبان گویای زمانه‌اش باشد. از فساد در سیستم بانکی بگوید، از ظلم به بهـایی‌ها، از آموزش و پرورش و کلانتری پر از ظلم و نابرابری بگوید. از شرکت‌های رانتی که پشتشان به قدرت‌های بالاتر گرم است و هرکاری بخواهند می‌کنند. از زندانیان سیاسـی که خانواده‌هایشان حالا با مشکلات بزرگ‌تری درگیرند و از شخصیت رضا که می‌خواهد آنقدر خوب باشد که به تنهایی تمامی پلیدی‌ها را پاک کند. اما خودش ذره ذره سیاه می‌شود. پیرنگِ پر از سوال، خرده پیرنگ‌های اضافه، بازی‌های ناخوب برخی بازیگران، میزانسن‌های تکراری و گاه شعاری، همگی می‌‌خواهند این را بگویند که رسول‌اُف عوض شده. او که در این سال‌ها دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی‌اش پررنگ‌تر و مستقیم‌تر از قبل شده حالا می‌خواهد با یک تیر چند نشان بزند. برای همین لرد دیگر یک فیلم نیست. یک کولاژیست از اخبار هر روزه که حالا با شخصیت رضا و خانواده‌اش به هم وصله می‌شوند.
در این زمانه‌ی سکوت گسترده‌ی هنرمندانی که نان در خون و بدبختی مردمی میزنند که گاه اعتبارشان را از آنها کسب کرده‌اند، اینکه رسول‌اُف و اندکی از سینماگران و هنرمندان مملکت هنوز سعی بر آن دارند که صدای خفه شده‌ی آن بخش از جامعه باشند که دیده و شنیده نشده‌اند جای بسی قدردانی‌ دارد. ما به کاتبان بخش مهم تاریخ کنونی که توسط قلدارن، سانسور و حذف شده‌اند نیاز داریم. در این حال بخش بزرگی از این رسالت بر دوش نویسندگان و هنرمندانی‌ست که قلم و هنرشان را به مفت به قلچماق‌ها نفروخته‌اند.