یک داستان عاشقانه آرام، موسیقی دلپذیر و شخصیتهایی که آرامششان در فیلم جاریست از عناصر مهمیست که فیلم Der Himmel über Berlin (به آلمانی) یا زیر آسمان برلین (به فارسی) یا بالهای اشتیاق (به انگلیسی) را دیدنیتر میکند. درآمیختگی یک داستان عاشقانه با برلینی که حالا سالهاست از جنگ جهانی دور شده اما تاثیراتش به جا مانده، فرشتگانی که بدون هیچ مرزبندی به آدمها نزدیک شده و صدای درونی آنها را میشنوند، نویسندهای که در حال تکمیل داستانش است و دختر بندبازی که حالا دیگر شغلی در سیرک ندارد اما میداند یک مرد منتظر اوست از جمله روایتهاییست که در این فیلم شاهدش هستیم. به جز ریتم ناخوب فیلم که در برخی صحنهها آزاردهنده میشود، فیلم در بیشتر موارد لحن شاعرانه خود را حفظ میکند. به طور مثال دوربین بدون اشاره به دیواری که برلین را به شرقی و غربی تقسیم کرده (و سوار بر منطق بال فرشتهها) به راحتی از آن عبور کرده و داستان آن سوی مرزها را نیز به نمایش میگذارد. یا تصویری دو رنگ با طیف خاکستری که جهان فرشته ها را شکل میدهد در مقابل جهان سراسر رنگ انسانها، نگاه هنرمندانه و شاعرانه فیلمساز را به نمایش میگذارد.
پیشتر از این آلن رنه در فیلم «هیروشیما عشق من» تصویری شاعرانه و عاشقانه از صلح و دوستی بین ملت فرانسه و ژاپن ارائه داده بود، و این بار فیلم «زیر آسمان برلین» را می توان به نوعی عشق مردم آلمان و فرانسه بعد از شکل گیری دیوار برلین در نظر گرفت. عشقی ابدی که میتواند پایه های دوستی دو ملت را به تصویر بکشد.
نویسنده: شهاب
این داستان ادامهدار ازدواج
فیلم «داستان ازدواج» ساخته Noah Baumbach که پیش از این فیلم خوب فرانسیسها را ساخته بود اینبار فیلم «داستان ازدواج» را در کارنامه کاری خود دارد. فیلمی که به داستان طلاق یک زوج هنرمند میپردازد. چیزی که این فیلم را جذاب میکند کنکاش کارگردان در شخصیتهاییست که معرفی میکند. چارلی و نیکول قصد دارند از یگدیگر جدا شوند. نیکول احساس میکند بعد از ازدواج نتوانسته آنگونه که میخواسته علایق خود را دنبال کند و به مرور به زنی تبدیل شده که شوهرش میخواسته. چارلی کارگردان تئاتر در نیویورک است و میخواهد به زودی در برادوی هم نمایشش را به صحنه ببرد. جدا شدن نیکول و چارلی همزمان میشود با نقشی که به نیکول در یک سریال پیشنهاد شده و او باید به لسآنجلس برگردد و آنجا پیش مادرش زندگی جدیدی را آغاز کند. با شدت گرفتن اختلاف بین چارلی و نیکول ما به ابعاد تازهتری از شخصیت آنها پی میبریم. ابعادی که با آنچه در ابتدا آنها نسبت به یکدیگر بیان میکنند متفاوت است.
نگاه سمبلیک کارگردان به دو رویکرد هنری موجود در آمریکا که در نیویورک و لسآنجلس جریان دارد در قالب زندگی زن و شوهری که یکی میخواهد کارگردان حرفه ای تئاتر باشد و دیگری دوست دارد در سیستم هالیوود بازیگر باشد از جذابیتهای این فیلم است. مردی که میخواهد همه چیز تحت کنترل نگاه ریزبین خودش باشد و زنی که حاضر است در یک سریال آبکی تلویزیون بازی کند و در نهایت یک کارگردان در همان سیستم شود اما از همیشه بازیگر بودن در یک زندگی روتین خلاص شود، در مقابل یکدیگر قرار میگیرند. فیلمساز توانسته لایههای روانشناختی شخصیتها در یک زندگی مشترکِ رو به اضمحلال را با نگاه هنری غالب در جامعه خودش پیوند زده و آن را به چالش بکشد. «داستان ازدواج» در نهایت یک همزیستی مسالمتآمیز بین دو نگاه متفاوت است که فرزند مشترکشان آنها را به پذیرفتن اختلافاتشان و زندگی در یک فاصله مشخص نسبت به یکدیگر مجبور میکند.
اگر چه فیلم گاه لحظاتی کلیشهای در دل خود دارد (مثل صحنهای که زن تصمیم میگیرد تجربهای خارج از ازدواج داشته باشد و بلافاصله به صحنهی عشقبازی او توی ماشین برش میخورد و یا لحظهای که خانواده تلاش میکنند در را با هم ببندد و یا حضور دائم موسیقی در لحظات احساسی) اما کارگردان سعی دارد با نزدیک شدن به عمق شخصیتهایی که معرفی کرده خود را از یک فیلم سرگرمکننده دور و به یک فیلم روانکاوانه نزدیک کند. همین است که فیلم «داستان ازدواج» را جذاب و دیدنی میکند.
روزی روزگاری در هالیوود
تارانتینو قصهگوی خوبیست و این را بارها در آثار پیشین خود ثابت کرده، همین طور شوخی با ژانرهای سینمایی و علاقه زیادش به دستکاری برخی وقایع تاریخی را در فیلمهای او نمیتوان نادیده گرفت، کاری که پیش از این در فیلم «حرامزادههای بیآبرو» دیده بودیم. همه اینها مجموعهای از علایق اوست که این بار در فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» دوباره میتوان مشاهده کرد. تارانتینو نه تنها از دلبستگیهایش دور نشده بلکه از هر کدام اندکی را کنار هم قرار داده، درست مثل صحنه کافه که در اکثر فیلمهای او میتوان دید، این بار نیز در ابتدای فیلم ریک دالتون (لئوناردو دیکاپریو) با ماروین شوارز (آلپاچینو) صحبت میکنند. او در این صحنه آینده کاری ریک را برایش تشریح میکند. آیندهای که تقریبا به واقعیت میپیوندد.
شوخیهای تارانتینو این بار بروسلی و در برخی صحنهها چارلز برانسون و در انتها چارلز منسون و هیپیهای اطرافش را نشانه میگیرد. او در انتها داستان کشته شدن شارون تِیت و دوستانش در خانهشان را تغییر داده و قاتلین در دام بدل ریک دالتون (برت پیت) میافتند و کشته میشوند. تمام اینها یک سوال را در ذهن بیننده ایجاد میکند که قرار است این فیلم چه کاری انجام دهد؟ یک قصه پر تبوتاب همچون «هشت نفرت انگیز» روایت کند؟ همچون «جانگوی از بند رها شده» نقد اجتماعی به وضعیت سیاهان آمریکایی را پیش بکشد؟ با تغییر در انتهای یک روایت واقعی انتقام سینمایی خودش را از جنایتکاران بگیرد؟ و یا با صحنههای پر زدوخوردی که خودش در آن استاد است دقایقی پر التهاب را به تصویر بکشد؟ یا بازی با ژانرهای سینمایی را به سرحد خود برساند؟ تارانتینو در این فیلم که در دقایقی از آن سروکله یک راوی هم در آن پیدا میشود میخواهد تمامی اینها را به تصویر بکشد اما فیلمش به یک اثر دو ساعت و چهل دقیقهای کسالت بار تبدیل میشود. یک اثر ناخوشاحوال که انگار خبر از روزهای کم فروغ کارگردانی میدهد که در کارنامه خود «داستان عامه پسند»، «بیل را بکش»، «سگهای انباری» و چند فیلم خوب دیگر دارد. باید دید او در آخرین فیلمش میتواند دوباره یک اثر ماندگار دیگر خلق کند یا خیر.
سیاهیلشکر
سرکوب اعتراضات گسترده به گران شدن بنزین و همینطور قطع اینترنت یک چیز را به وضوح عیان کرد و اینکه ما شهروندان ایرانی گروگان گرفته شدهایم. ما رعیتهای بیمقدار تنها برای این وجود داریم که نقش سیاهیلشکر را برای مشروعیت بخشی به حاکمانمان ایفا کنیم.
فریادها
رمان فریادها نوشته لوران گوده داستان مقطعی کوتاه از جنگ جهانی دوم را روایت میکند که لشکری از سربازان فرانسوی مورد هجوم سربازان آلمانی قرار میگیرند. تقریبا اکثرا کشته شده و تنها چند نفرشان زنده به عقب باز میگردند. چیزی که این رمان را خواندنی میکند زاویه دیدهای متفاوت از چند شخصیت مهم در این مقطع است. شخصیتهایی که نویسنده تا آخرین تلاشهایشان را به تصویر میکشد. سربازی که از جنگ به مرخصی میرود و در نهایت فرماندهای که کشته میشود. جانشنی که با تن زخمی نجات پیدا میکند. سربازانی که هر کدام به شیوهای کشته و یا دست به عمل قهرمانانهای میزنند. و از همه مهمتر صدای فریادی که به گوش همه سربازان فرانسوی رسیده و آنها را آزار میدهد که از این بین دو دوست برای پیدا کردن منبع صدا همرزمان خود را رها کرده و به دنبال آن میروند. که باز یک نفرشان کشته شده و نفر دیگری منبع صدا را پیدا کرده و بخشی از بدن تکه شدهاش را به نشانه پیروزی به سمت سایر همرزمان میآورد. نگاه سمبولیک به جنگ و گاه تصاویر شاعرانهای که از دید سربازان روایت میشود هر کدام از بخشهای جذاب این رمان است که در نهایت نگاه متفاوتتری به مقوله جنگ ارائه میدهد. به هر حال خواندن این رمان چند پاره با زاویههای دید متفاوت به علاقمندان به ادبیات داستانی مخصوصا علاقمندان به داستانهای کوتاه پیشنهاد میشود. هر کدام از این روایتها دست کمی از یک داستان کوتاه ندارند.
درباره دستکش طلایی
خشونت انگار بخش جداناپذیر آثار فاتح آکین شده، این بار با خشونتی طرفیم که بارها در مقابل دوربین به صراحت دیده میشود. تا جایی که ممکن است چشمانتان را در جاهایی از فیلم ببندید. دستکش طلایی داستان واقعی قاتل زنجیرهایست که در دهه ۷۰ در آلمان زنهایی غالبا فاحـشه را به بدترین شیوه کشته و اندام قطعهقطعه شدهشان را در جاهای مختلف خانه زیرشیروانیاش مخفی میکند. او در نهایت به خاطر آتش سوزی در طبقه پایین آپارتمانی که در آن زندگی میکند لو رفته و پلیسها او را دستگیر میکنند. چیزی که فیلم را جذاب میکند علاوه بر اینکه فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده، نگاه روانکاوانه خوب فیلمساز به شخصیت اصلی آن است. جوانی تنها، دارای انبوهی عقدههای فروخورده مخصوصا عقدههای جنـسی که در طول زمان نه تنها حل نشدهاند بلکه تحقیر هم شدهاند. استفاده خوب و به جا از دوربین روی دست در لحظات پر التهاب فیلم، برشهای هوشمندانه برای کم کردن از میزان خشونت در لحظاتی که هونکا (شخصیت اصلی) دست به جنایت میزند، طراحی صحنه عالی فیلم که زندگی پر تعفن هونکا را به تصویر میکشد از درخشانترین بخشهای این فیلم آلمانی به شمار میرود. دستکش طلایی علاوه بر رجوع به یک روایت مستند، واکاوی یک انسان تنها و دائمالخمر است. کسی که الکل نه تنها او را از کار و زندگی بلکه از یک رابطه ساده دوستانه نیز دور میکند. به جز چند سوال که در فیلم برایشان جوابی نیست و رفتارهایی که شخصتهای آسیب دیده از خودشان نشان میدهند و منطقی به نظر نمیرسد در باقی فیلم با یک اثر کم نقص طرفیم. اثری که خواسته به روحیات شخصیت اصلی داستان تا حد ممکن نزدیک شود.
چیزی که فیلم را دردناکتر میکند قتلهای هونکا نیست بلکه بیشتر بدبختی آدمهاییست که به دست او کشته میشوند. انسانهایی که به اندازه هونکا تنها هستند و از سر ناچاری پیش او میروند. این بدبختی تکثیر شده در آدمهای هم طبقه با هونکاست که فیلم را تلختر میکند. دستان خونآلود هونکا در کنار نام دستکش طلایی (نام باری که هونکا اغلب زنهایی که میکشت را برای اولین بار در آنجا میدید) یکی از انتخابهای هوشمندانهایست که کارگردان توانسته برای آن یک کارکرد استعاری نیز تعریف کند. دستکش طلایی از آخرین فیلمهای فاتح آکین کارگردان ترکیهای-آلمانیست که برای اولین بار در شصتونهمین جشنواره برلین به نمایش در آمد اما در کل نتوانست نظر منتقدان را به خودش جلب کند.
در محوشدگی
فیلم In the fade ساخته کارگردان ترکتبار آلمانی فاتح آکین محصول سال ۲۰۱۷ داستان زنی را روایت میکند که پس از یک بمبگذاری شوهر و پسرش را از دست میدهد. او کمی بعد که برای یافتن قاتل یا قاتلین ناامید شده دست به خودکشی میزند اما همان روز به او خبر میرسد که افرادی در همین رابطه دستگیر شدهاند. یک زن و شوهری نئـونـازی به این بمب گذاری متهم شدهاند. او به کمک یک وکیل که پیشتر او را میشناخته سعی میکند دادگاه را برنده شود اما در اوج ناباوری دادگاه زن و شوهر را به خاطر شک در اتهام تبرئه میکند. زن پس از این اتفاق سعی میکند خودش دست به کار شود. برای همین رد زن و شوهر را در یونان زده و سراغشان میرود.
سادگی و ریتم مناسب فیلم، یک فیلمنامه شاهپیرنگ بدون حتی صحنهای اضافه و همینطور نشانههایی که علاوه بر فضاسازی خوبِ کار به کمک داستان هم آمدهاند همگی باعث بوجود آمدن یک فیلم درست و درخشان شده. در محوشدگی داستان ایستادگی یک شهروند ساده در مقابل تفکر فاشیستی نئـونـازیست که گریبانگیر خودش و خانوادهاش شده است. به همان خشونت و به همان بیپروایی. کایا که امیدوار است از شوهری که عاشقانه او را دوست داشته بچهدار شود بعد از اینکه در پایان متوجه میشود پـریود شده چیزی برای از دست دادن ندارد. او تا پیش از این به زندگی امیدوار است. اما مشاهده خون آخرین تیر ترکشش میشود که نه تنها دوباره شعلههای انتقام را در او زنده میکند بلکه درمیابد آینده امیدوارکنندهای نیز ندارد. حضور باران مداوم تا زمانی که خبر پیدا شدن متهمین داده میشود و به نوعی حضور آب از ابتدای داستان تا زمانی که کایا در وان حمام رگهایش را میزند تاکیدی بر ابهام کشته شدن شوهر اوست که کارگردان آن را با ظرافت به تصویر کشیده است. به جز چند پلان که با باقی فیلم همخوانی چندانی ندارد و همینطور تصویردرتصویرهایی که در دادگاه رخ میدهد تصاویر و خرده داستانی را نمیتوان پیدا کرد که به کلیت فیلم کمک نکرده باشد. در محوشدگی نه تنها یک فیلم سرگرم کننده که بک زنگ خطر برای قدرت گرفتن عقاید فاشیستی در اروپا و شاید تمام دنیاست.
روزنوشتهها
پر از تُهیبودگی
پر از تُهیبودگیام.
مردی که کشتمش
برای علاقمندان به داستانهای کوتاه کتاب «مردی که کشتمش» پیشنهاد خوبیست که بتوان تعدادی از داستانهای کوتاه نویسندگان آمریکایی را خواند و با نویسندگان آن آشنا شد. مخصوصا که به گفتهی مترجم برخی از این نویسندگان برای اولین بار است که داستانی از آنها به فارسی ترجمه میشود. به جز چند داستان که آنچنان با باقی مجموعه همخوانی ندارد باقی آثار نه تنها ایدههای خوبی دارند بلکه ترجمه روان این مجموعه نیز به تاثیرگذاری آن کمک کرده است. از داستانهای خوب این مجموعه میتوان به: مردی که کشتمش، افادهایها، گروه فشار، اندوخته، سنگینی، پسرم قاتل است و کمونیست اشاره کرد. این مجموعه با ترجمه اسداله امرایی در نشر افراز به چاپ رسیده است.