«خشت و آینه» محصول سال ۱۳۴۳ ساخته ابراهیم گلستان؛ داستان راننده تاکسی را روایت می‌کند که شبی زنی را سوار ماشینش می‌کند. او موقع پیاده شدن نوزادش را در ماشین جا می‌گذارد. راننده هر چه تلاش می‌کند زن را پیدا نمی‌کند. او بعد از نتیجه نگرفتن در کلانتری مجبور می‌شود بچه را شب پیش خودش ببرد. معشوقه مرد (خدمتکار کافه‌ای که مرد بعد از پیدا کردن بچه آنجا می‌رود) شب را پیش آنها می‌گذراند و از بچه مراقبت می‌کند. فردا مرد برای روشن شدن تکلیف بچه ابتدا به شیرخوارگاه رفته و بعد به دادگستری می‌رود. در تمام تلاش‌هایش انگار به نتیجه‌ای نمی‌رسد. او وقتی به خانه بر می‌گردد به زن می‌گوید که بچه را به شیرخوارگاه سپرده. اما زن که وجود بچه را عاملی برای نزدیکی خودش به مرد می‌دانسته از این کار مرد گله می‌کند. مرد زن را به شیرخوارگاهی می‌برد، زن در آنجا بچه‌های مختلفی را می‌بیند اما انگار خبری از بچه‌ای که شب گذشته از آن نگهداری کرده نیست.
چیزی که فیلم خشت و آینه از آن رنج می‌برد، گاه برش‌هایی‌ست که انگار با دقت نبوده و از طرفی دیالوگ‌هایی که دائما تکرار می‌شوند. اگر چه حضور بازیگران خوبی چون جمشید مشایخی، محمدعلی کشاورز، پرویز فنی‌زاده و جلال مقدم را در مقابل انبوه بازی‌های تیپیکال فیلمفارسی‌های آن زمان نمی‌توان نادیده گرفت، اما از ریتم افتادن فیلم در میانه‌های آن و سکانس کسالت‌بار پایان فیلم هنوز بعد از گذشت بیش از پنجاه سال از ساختش خسته کننده به نظر می‌رسد. به هر حال فیلمنامه خوب اثر، خرده پیرنگ‌هایی که گاه پیرنگ اصلی را به حاشیه می‌برند، (مثل صحنه کلانتری و صحنه اول شیرخوارگاه) از شاهکارهای فراموش نشدنی‌ست. هر چه فیلم در تدوین ضربه خورده اما در کارگردانی، پلانهای لانگ‌تیک و حرکت‌های خوب دوربین در اکثر پلانها عالی عمل کرده است. با همین حال این اثر ماندگار در تاریخ سینما دیدنش به هر علاقمند به سینمایی توصیه می‌شود. وقتی می‌بینیم که در این فیلم چقدر نشانه‌ها، برخی دیالوگ‌ها و شیوه روایت و پایان دایره گونه آن از ذهن خلاق کارگردانی چون ابراهیم گلستان به خوبی در کنار هم قرار گرفته تا یکی از بیادماندنی‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران را خلق کند.

| بدون نظر

«نقطه سر خط» داستان زن و مرد پا به سن گذاشته‌ایست که بعد از گذشت بیست‌وپنج سال از به دنیا آمدن دخترشان سیسیل حالا باید بعد از طلاق گرفتنش از دختر او نیز مراقبت کنند. لیلی که دفترچه خاطرات شوهرش مارکو را در کمدی پیدا کرده با نوشته‌هایی روبرو شده که متوجه می‌شود گاهی نسبت به دخترهای زیبای توی خیابان خیال‌پردازی‌های جنسی می‌کند. همین باعث شکل‌گیری مشاجره و دعوایی بینشان می‌شود که حتی زوئه دختر سیسیل هم از آن دعوا و مشاجره با خبر می‌شود. لیلی در حالت مستی از مارکو می‌خواهد که او را ترک کند. فردا صبح مارکو با جدیت زن را ترک می‌کند. زن هر چه تلاش می‌کند که مانع رفتن او بشود فایده‌ای ندارد. مارکو می‌رود و هیچ وقت برای برداشتن حتی لباس هایش سراغ لیلی بر نمی‌گردد. چند ماه بعد لیلی به دیدن دخترش سیسیل می‌رود. سییل می‌گوید که مارکو گاهی برای دیدن او و خوردن شام پیش او می‌رود و در آخرین دیدارش نامه‌ای را به لیلی داده. لیلی ابتدا و انتهای نامه را خوانده و آن را همانجا می‌اندازد. سیسیل به خاطر ناراحتی که از مادرش دارد هم به او و هم به پدرش دروغ می‌گوید. به آنها می‌گوید که هر کدامشان قرار است با شخص جدیدی ازدواج کنند.
«نقطه سر خط» شاید از معدود آثاری باشد که به تاثیر منفی بچه‌دار شدن در روابط زناشویی می‌پردازد. یک داستان تکرار شدنی. لیلی مادرش را در خانه سالمندان گذاشته و حالا سیسیل است که مادرش را عذاب می‌دهد. لیلی از زمانی که سیسیل به دنیا آمده احساس می‌کند که شوهرش به او توجه کمتری کرده و باعث شده که روابط آنها تیره شود. این نمایشنامه با روانشناسی خوب، چیدمان حساب شده‌ی شخصیت‌ها، انگیزه‌ها و کشمکش‌هایشان به اثری تحلیلگرانه در زمینه روابط زناشویی و همین‌طور ارتباط والدین و فرزندان می‌پردازد. ورونیک اولمی نویسنده فرانسوی این نمایشنامه به خوبی دست بر نقطه مهمی از زندگی انسان امروزی گذاشته، تنهایی. تنهایی که هر لحظه بیش از پیش بر روان شخصیت‌ها تاثیر منفی‌اش را نشان می‌دهد. این متن از آن دست آثاریست که با کندوکاو خوب شخصیت‌ها، با خلق موقعیت‌ها و روانشناسی خوب، تبدیل به یک درام تاثیر گذاشته شده که علاوه بر دیدن اجرای صحنه‌ای این اثر خواندنش به هر علاقمند به ادبیات دراماتیک توصیه می‌شود.
نقطه سر خط بیست‌وچهارمین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی به چاپ رسیده. نویسنده آن ورونیک اولمی‌ و ترجمه آن را سمیرا قرائی انجام داده است.

| بدون نظر

«ساعت ۲۵ / اشخاص» دو نمایشنامه از محسن محبی‌ست که در هر دوی آنها سعی داشته در یک بی‌زمانی و بی‌مکانی و یا بدون برچسب خوردن هر گونه موقعیت جغرافیایی بر پیشانی شخصیت‌ها داستانش را پیش ببرد. از همین رو در نمایشنامه ساعت ۲۵ ما با مکانی روبرو هستیم که انگار جایی خارج از مرزهای جغرافیایی نویسنده است. یک کشور احتمالا اروپایی با اسامی غیر ایرانی، نشانه‌هایی غربی مثل آوردن شراب توسط دوست دختر یکی از کاراکترها. داستان نمایشنامه ساعت ۲۵ در مورد دو برادر به اسم‌های هوشی و ماکی‌ست که یک مادر پیر دارند. هوشی که بیکار است و در خانه مانده آنچنان حواسش به مادر نیست. ماکی که هم کارمند اداره ارقام است و هم سن کمتری دارد باید حواسش را به همه چی جمع کند، هم اخراج نشدنش از اداره، هم مادر پیرش و هم برادر بزرگترش هوشی. هوشی مدتی‌ست که با یک دختر نامزد کرده و گاهی با او زندگی می‌کند. در ابتدای داستان ماکی آشفته به خانه آمده و دنبال کاغذهایی می‌گردد که مربوط به شغلش است. کاغذهایی که اگر گم شوند ممکن است او را از اداره اخراج کنند. هوشی با نامزدش که چرا با ماکی بیشتر گرم می‌گیرد و یا در مواقعی که او خانه نیست به مادرش سر می‌زند جر و بحث می‌کند. در پایان متوجه می‌شویم که رئیس ماکی، پدرش است که مادر و هوشی خاطره خوبی از او ندارند. برای همین هوشی ترجیح داده که بیکار باشد اما کارمند پدرش نباشد. در نمایشنامه اشخاص که حجم بیشتری از کاغذ برای آن مصرف شده ما داستان سه نفر به نامهای نفر اول، نفر دوم و نفر سوم را می‌خوانیم که انگار در یک زندان اسیر شده‌اند، آنها نه می‌دانند چرا زندان هستند، مطمئن نیستند در کجا زندانی شده‌اند و حدس می‌زنند که شخصی بالاتر از خودشان آنها را زیر نظر گرفته. آنها که دایره‌وارد دور خودشان می‌دوند، از جایی به بعد فکر می‌کنند که در حال فرار از آن زندانند، در همین بین در مورد جرمی که مرتکب شده‌ا‌ند صحبت می‌کنند. که آن جرم هم احتمالا تجاوز به یک زن و کشتن اوست. مساله‌ای که نمایشنامه دوم هم از آن رنج می‌برد یک بی‌مکانی‌ست که انگار نمی‌تواند به آن بی‌مکانی، بی‌هویتی و بی‌زمانی‌اش پایبند باشد. ما با کاراکترهای مثلا بی‌نامی روبرو هستیم که برایشان مفهوم نجس بودن مهم است. پس نویسنده بین ۸ میلیارد نفر کره زمین دست به انتخاب افرادی بین ۱ میلیارد و خورده‌ای مسلمان زده‌ که برایشان این مفهوم مهم است. حتی یکی از کاراکترها قسم به خدا می‌خورد. این دوگانگی در برخورد بین شخصیت‌هایی که انگار در یک ناکجا آباد هستند با باورهایشان تلاش نویسنده را هدر می‌دهد. حتی غیرتی شدن هوشی در متن اول هم همین است. یک غیرت ایرانی‌طور در فضایی که قرار است مثلا ایران نباشد. ساعت ۲۵ و اشخاص دو نمایشنامه‌ایست که در شماره بیست‌وسوم مجموعه آثار دورتادور دنیا در نشر نی به چاپ رسیده است.

| بدون نظر

«شکار گوسفند وحشی» رمانی نوشته هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی معاصر است. این کتاب داستان مرد جوانیست که ناچار می‌شود همه زندگی خود را برای پیدا کردن یک گوسفند رها کند. این گوسفند یک گوسفند معمولی نیست، گوسفندیست که ذهن افراد را تسخیر می‌کند و از آن ها به عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به اهدافش استفاده می‌کند.
«نمی‌دونم، یه چیزی توی وجود تو هست. مثلا یه ساعت شنی:روی آدمی مثل تو میشه حساب کرد که وقتی شن‌ها تموم شد اون ساعت شنی رو برگردونه.»-از متن کتاب
اگر داستان‌های کوتاه موراکامی را خوانده باشید، شخصیت‌های داستان بسیار برایتان آشنا و قابل پیش بینی می‌شوند. به عنوان مثال می‌توانید شخصیت «ج» را در داستان «کینو» کتاب «شهر گربه‌ها»ی موراکامی پیدا کنید. یا می‌توانید به دنبال مؤلفه‌های شخصیت مرموز موش صحرایی در داستان «دیروز» بگردید. برای من که بلافاصله بعد از خواندن کتاب شهر گربه‌ها به سراغ «شکار گوسفند وحشی» آمدم فضا و شخصیت ها بسیار آشنا بود. به طوری که بعد از خواندن چند فصل یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دنبال فصلی از کتاب می‌گشتم که چند روز پیش خوانده بودم و به توضیح روابط و شرایط موش صحرایی، شخصیت اول داستان و ج می‌پرداخت. اما هیچوقت این فصل از کتاب را پیدا نکردم! انگار ذهنم برآیندی از آنچه از موراکامی خوانده را برای شناخت شخصیت‌ها استفاده کرده بود و مجموعه ای از اطلاعات تازه برای ذهن من ساخته بود.
موراکامی از نمادها و نشانه‌های مختلفی برای بیان هدفش استفاده کرده است. بیشتر مفاهیمی که به کار می‌برد ریشه در فرهنگ ژاپن و اتفاقاتی که آنجا افتاده است دارد و این مساله کار خواننده را کمی سخت می‌کند. مساله‌ای که در کتاب «شکار گوسفند وحشی» مطرح می شود تولد یک ایدئولوژی از دل جنگ و در انتها مرگ آن است. ایدئولوژی که بسیاری از ویژگی های حکومت دیکتاتوری و کمونیسم را در خود دارد. ایدئولوژی خطرناکی که در قالب یک گوسفند بی‌آزار خود را در ذهن افراد جا می‌کند، از مرگ یک انسان سر بلند می‌کند و با مرگ انسان دیگری به زیر خاک می‌رود. هرچند در انتهای کتاب با حلول شخصیت موش صحرایی در مرد گوسفندی انگار این ایدئولوژیِ نامیمون همچنان به حیاتش ادامه می‌دهد اما دیگر قدرت سابق را ندارد یا شاید با انفجار پایان داستان او هم از بین رفته است.
از نظر من موراکامی داستان را خوب شروع می کند و در نیمه اول جزئیات قصه و کاراکترها به خوبی ماجرا را همراهی می‌کنند.نیمه پایانی داستان درگیر توصیفات غیر ضروری می‌شود و شخصیت‌هایی در قصه حضور پیدا می‌کنند که حذف آن ها ضربه‌ای به اثر وارد نمی‌کند. در پایان داستان ناگهان همه چیز به هم دوخته می‌شود و با یک انفجار قصه به پایان می‌رسد. مانند پایان خیلی از فیلم‌های هالیوودی! وقتی نمی‌دانیم چطور هم قصه را تمام کنیم و هم جذابیت داستان را حفظ کنیم بیاییم یک انفجار در دور دست را؛ در حالی که شخصیت محوری به آرامی از منطقه دور می‌شود، در پایان قصه بگنجانیم. چرا انفجار؟ چرا مرد گوسفندی را به حال خودش رها نکنیم که در انزوا زندگی کند؟ مگر غیر از این است که یک تفکر بعد از اینکه فرصت ظهور پیدا کرد دیگر از بین نمی‌رود و در پایان عمرش تنها به انزوا کشیده می‌شود؟
محمود مرادی، مترجم اثر همه تلاشش را کرده برای بخش هایی که احتمال سانسور آن‌ها وجود دارد جمله هایی به کار ببرد که از زیر تیز سانسور سالم بیرون بیایند. در بخش‌هایی از کتاب نمی دانستم به خاطر این ویژگی خوشحال باشم که می دانم چه اتفاقی افتاده یا عصبانی باشم که میدانم مساله چیست اما دارم چیز دیگری را در لفافه می خوانم تا خودم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده است.
در آخر پیشنهاد می کنم «شکار گوسفند وحشی» یکی از آثار مهم هاروکی موراکامی را بخوانید و لذت ببرید.

| بدون نظر

هر چند وقت یکبار سر و کله‌اش پیدا می‌شود. انگار هیکل چسبناک قیر مانندش همیشه پشت سرم در حال خزیدن است و قدم که می‌زنم، درست همان جایی که کمی خسته می شوم یکهو هجوم می‌آورد، می‌پرد و خودش را روی من می‌اندازد. سرش را آرام می‌آورد کنار گوشم و آهسته زمزمه می‌کند: «تو خیلی خسته‌ای، خیلی تنبلی، تو هیچوقت موفق نمی‌شی، تو از همه آدم‌هایی که دارند این مسیر رو می‌روند عقب‌تری و …» همینطور ادامه می‌دهد. صدایش مثل سوز هوای زمستان بندرعباس است، نمی‌دانی چقدر سرد است اما استخوان‌هایت به عجز و لابه می‌افتند. از یک جایی به بعد دیگر صدایش را نمی‌شنوم، از یک جایی به بعد دیگر خودم هستم که دارم تکرار می‌کنم:«من خیلی خسته‌م، من خیلی تنبلم، من هیچوقت موفق نمی‌شم، من از همه آدم‌هایی که این مسیر رو می دوند عقب‌ترم!خیلی عقب‌تر! …» هیکل سیاهش همه چشم و گوشم را پر می‌کند. پاهایم را جمع می کنم توی بغلم، سرم را به زانوهایم می‌چسبانم و فقط سعی می‌کنم نفس بکشم. حالا کاملا در او غرق شده‌ام، کاملا! یکهو یک اتفاقی می‌افتد. انگار منی خارج از دنیای بختک‌وار جیغ می‌کشد، فریاد می‌زند. نمی‌دانم گریه میکنم یا نه، صدایی از من نمی‌آید اما همه چیز آغاز می‌شود. ناگهان دوباره هوا صاف می‌شود، زمین زیر پاهایم محکم ایستاده و روز روشن است. سرم را بالا می‌آورم و راه روبرویم را می‌بینم. دوباره قدم می‌زنم و صدای خزیدنی همچنان در چند متری‌ام به گوش می‌رسد.

| ۳ نظر

انیمیشن تهران تابو ساخته علی سوزنده، تلاقی چند داستان ممنوعه است. پسری نوازنده در یک مهمانی شبانه در تهران با دختری رابطه برقرار می‌کند. دختر برای اینکه بتواند خودش را کماکان باکره معرفی کند پسر را مجبور می‌کند که هزینه عملش را تهیه کند. پسر در یک خانه مجردی همسایه زنی‌ست که به شغل تن‌فروشی مشغول است و زن باید پول آزادی شوهرش را از زندان تهیه کند، قاضی حاضر نیست که طلاق زن را از شوهرش بگیرد و او را به رابطه با خودش مجبور می‌کند و از طرفی خانه‌ای در اختیار زن قرار می‌دهد، زن و پسر کم سن‌وسالش همسایه خانواده‌ای می‌شوند که در آن عروس خانواده بعد از دوبار سقط حالا مجبور است فرزندی که حامله شده را به ‌دنیا بیاورد.
داستان از دو مشکل مهم رنج می‌برد اول اغراق بیش از حد برخی رفتارها. به عنوان مثال: زنی یک بار مزاحم تلفن دربان جوانی می‌شود، مساله از یک شوخی به یک بحران تقریبا امنیتی تبدیل می‌شود، و پیدا کردن شماره مزاحم در حالی که از ساکنین همان ساختمان است چند روز طول می‌کشد، یا ماموران نظامی همچون دهه شصت و هفتاد که در قالب کمیته فعالیت می‌کردند دختران و پسرانی که در پارک با هم قدم می‌زنند را می‌گیرند. یا اینکه مسائل جنـسی پایه و اساس تمام چالش ها و بحران‌های فیلم است، چه تمامی شخصیت‌های اصلی که درگیر آن هستند و چه احمد آقا که یکی از شخصیت‌های فرعی فیلم است. دوم عدم تحقیق در برخی امور بدیهی اجتماعی، مثلا: کاراکترها برای گرفتن عکس به یک عکاسی رجوع می‌کنند. اول اینکه برخی مکان‌ها مثل دفتر ازدواج از مراجعه کننده هیچ عکسی نمی‌خواهند. مدارس دولتی و غیر دولتی تفاوتی در پس زمینه عکسی که می‌خواهند ندارد. همگی سفید هستند. خوابگاه‌های پسرانه چه آنهایی که خودگرانند، چه آنهایی که دولتی هستند و چه پانسیون‌ها آنقدر عبور و مرور در آن بدون نظارت نیست که هر لحظه افراد اراده کردند دختری را به آنجا ببرند، حالا فرض کنید یک زن جوان پسرش را هم با خودش آنجا ببرد. بعد که زن کارش تمام شد راحت در راهروی آنجا قدم بزند که پسرش را پیدا کند. یا در صحنه‌ای می‌بینیم در یکی از محلات جنوب شهر هنوز گرمابه‌ها فعالیت می‌کنند و دختر جوانی برای حمام کردن آنجا می‌رود. در دهه نود شمسی بیشترگرمابه‌ها میزبان مسافران و بی‌خانمان‌ها هستند و کمتر خانه‌ای در تهران می‌توان پیدا کرد که حمام ندارد و شاید تنها در مواردی نادر خانواده‌ها از این شیوه برای حمام کردن استفاده می‌کنند. اما در فیلم طوری نوجوان‌ها از سقف یک گرمابه قدیمی به داخل آن نگاه می‌کنند انگار کار همیشگی دختران آن محله است که از حمام عمومی استفاده کنند.
شاید اگر تحقیق در امور این‌چنینی و کم کردن اغراق در برخی مناسبات اجتماعی در فیلمنامه رخ می‌داد، فیلم رنگ و بوی واقعی‌تری گرفته و با مخاطب ایرانی ارتباط بیشتری برقرار می‌کرد، به هر حال به جز تکنیک اثر که کمی شلختگی در برخی پلانهایش دیده می‌شود، فیلم بدی از آب در نیامده، مخصوصا که روابط علت و معلولی غالبا خوب در هم تنیده شده و شخصیت‌ها آرام آرام راه در زندگی هم پیدا می‌کنند.

| بدون نظر

بانوان جنگل بولونی(Les Dames du Bois de Boulogne) دومین فیلم بلند روبر برسون، فیلمی اقتباسی از کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» نوشته دنیس دودرو است. فیلم داستان زنی را روایت می‌کند که علیرغم تصورش متوجه می‌شود شوهرش مدت‌هاست به او علاقه‌ای ندارد و …
به دلیل موجود نبودن زیرنویس فیلم در وبسایت‌ها به پیشنهاد شهاب عزیز کار ترجمه به فارسی رو خودم انجام دادم. بی شک اگر یک مترجم حرفه ای ترجمه این زیرنویس رو به عهده می‌گرفت معادل های بهتری برای عبارات ارائه می‌داد. در هر حال با توجه به نوع ادبیات استفاده شده در دیالوگ‌ها، اونچه می‌خونید بهترین پیشنهادهای من در ترجمه به فارسی هستند. امیدوارم با این ترجمه گره بسیار کوچکی از کار علاقه‌مندان سینمای برسون باز کرده باشم.

لینک دانلود زیرنویس اختصاصی فراموشی لی: بانوان جنگل بولونی (۱۹۴۵)

| بدون نظر

اگر چه از آنتیگونِ سوفکل چندین متن با حال و هوای شرایط زمانه نگاشته شده اما شاید آنتیگون ژان آنوی یکی از آنهاست که با شرایط امروزی سازگاری بیشتری دارد. به قول مترجم که در پایان این متن آمده: «… جدال آنتیگون با کرئون بر اساس اجرای قانون خدایان (تدفین مرده) را به جدالی زمینی با صاحب قدرتی امروزی و بالاتر از آن انتخابی میان مرگ و زندگی تغییر داده است تا از خلال آن نظرگاه بدبینانه خود در باب امید را بسط دهد.» متن ژان آنوی تغیرات چندانی از لحاظ شخصیت‌ها و کلیت داستان ندارد. پس از مرگ ادیپ، دو پسر او اته‌اوکل و پولینیس بر سر قدرت با هم مبارزه کرده و هر دو کشته می‌شوند. دائی آنها کرئون بر تخت پادشاهی می‌نشیند. یکی از دستورات او بر اساس قانون این است که پولینیس به خاطر خیانتی که به شهرش کرده حق دفن شدن ندارد. از همین رو از جسد پولینیس مراقبت می‌شود که شخصی او را دفن نکند. و اگر کسی اقدام به خاک کردن او کرد باید کشته شود. آنتیگون، خواهر این دو برادر که با پسر کرئون نیز نامزد کرده قصد دارد برادرش را به هر نحوی هست خاک کند. ماموران او را در حین تلاش برای دفن برادرش دستگیر کرده و پیش کرئون می‌آورند. در خلال کشمکش کرئون و آنتیگون متوجه می‌شویم کرئون قصد دارد آنتیگون را به زندگی امیدوار کند و او را از این اقدام که شبیه یک خودکشی‌ست منصرف کند. آنتیگون با اینکه ارتباط عاطفی با پسر او دارد هدفش خاک کردن بردارش است و حتی ایستادن در برابر یک پادشاهی که می‌داند عاقبتی جز مرگ ندارد. خبر به تمام اهالی شهر می‌رسد، و آنتیگون دیگر راهی جز مرگ ندارد. او پیش از مرگ از نگهبانی می‌خواهد که برایش نامه‌ای بنویسد و به دست هِمون نامزدش برساند. آنتیگون در نامه از هِمون خواسته که او را ببخشد. محاکمه آنتیگون اینگونه است که او را در دخمه‌ای گذاشته و با سنگ در او را می‌پوشانند. خبر به کرئون می‌رسد که هِمون نیز در آن دخمه ‌است. زمانی که در را باز می‌کنند همون را می‌بینند که آنتیگون را در آغوش گرفته. همون با دیدن پدرش برخواسته و با شمشیر خودش را می‌کشد.
ترجمه خوب، داستان امروزی شده و جدال بر سر مفاهیمی چون امید، مرگ و زندگی نمایشنامه را از یک متن صرفا اسطوره‌ای دور کرده. دگرگونی شخصیت‌ها و دادن طیف خاکستری به آنها کنتراست شخصیت‌های داستان کهن را تلطیف کرده است. با همین حال به تعبیری بازتاب فضای جنگ جهانی دوم تاثیر مستقیمی در آنتیگون ژان آنوی داشته است. آنتیگون بیست‌و دومین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیاست که به ترجمه احمدپرهیزی در نشر نی به چاپ رسیده است.

| بدون نظر

چندی پیش مجموعه داستان تاکسی نوشت به نویسندگی ناصر غیاثی را تمام کردم. داستان‌های این مجموعه تماماً در محدوده زندگی یک راننده تاکسی ایرانی در غربت روایت می‌شد. اگر چه همه‌ی آثار به نگارش خاطرات روزانه نزدیک است اما نویسنده سعی کرده در گزینش اتفاقات آنهایی را برای این مجموعه انتخاب کند که حداقل یک «آن» داشته باشد. یک آن که هر کدام پتانسیل تبدل شدن به داستان کوتاه را دارد. با همین حال نویسنده توانسته با روایت‌های داستانی خودش را از خاطره نویسی دور کند. اگر چه اکثر داستان‌ها در مورد روابط بین راننده و مسافر است اما در پس‌زمینه ما با بخش هر چند کوچکی از فرهنگ و جامعه مردم آلمان (جایی که اکثر داستان‌ها در آن رخ می‌دهد) هم آشنا می‌شویم. نویسنده در جایی گفته بود: «اگر توانسته باشم در داستان‌های این کتاب، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن، برخی از ویژگی فرهنگی آلمانی‌ها و ایرانی‌های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از نوشتن تاکسی نوشت‌ها دست یافته‌ام.» که به نظرم نویسنده توانسته به این مهم دست یابد. ما در خلال رفتار مسافرها تا قسمتی با برخورد اروپایی‌ها با خاورمیانه‌‌ای‌ها و حتی خاورمیانه‌ای‌ها با خودشان آشنا می‌شویم. کمی حال و هوای خیابان‌های شهری که نویسنده در آن رانندگی می‌کند، نگاه گاه با محبت و حتی نگاه تحقیرآمیز برخی مسافرها که نماینده بخشی از جامعه خودشان هستند نیز در این آثار منعکس شده‌ است. مجموعه داستان تاکسی‌نوشت به علت کوتاه بودن داستان‌ها می‌تواند پیشنهاد مناسبی برای سرگرم شدن پیش از خواب باشد.

| بدون نظر

«اسب‌های آسمان خاکستر می‌بارند» نمایشنامه‌ای از نغمه ثمینی نمایشنامه‌نویس ایرانی‌ست که آن را در سال هشتادوچهار برای یک اجرای صحنه‌ای به نگارش درآورده است. داستان همان داستان سیاوش شاهنامه است که می‌خواهد از آتش عبور کند. اما این بار ثمینی با خلاقیت خود لحظه عبور سیاوش از آتش را به داستان جداگانه‌ای تبدیل کرده. داستانی سراسر استعاره و نماد. متن با خواب سیاوش شروع می‌شود. همچون ابتدای نمایشنامه هملت. در آنجا هملت با روح پدرش روبرو می‌شود اینجا مادر سیاوش به خواب او می‌آید. مادر به او دلگرمی می‌دهد که آتش همیشه سوزاننده نیست. سیاوش با ترس سوختن در آتش پا در این راه پر خطر می‌گذارد. حضور سیاوش در آتش به سه بخش تقسیم می‌شود. او با سه نفر روبرو می‌شود. ابتدا سرباز بدون سری که در جنگ کودکان، مردان و زنان زیادی را کشته و به آنها تجاوز کرده. حالا از سیاوش می‌خواهد که در آینده که سردار سپاهی شد از جنگیدن سرپیچی کند تا او دوباره به سر قطع شده‌اش برسد. تنها در این صورت است که معشوقه‌اش او را به خانه راه می‌دهد. سیاوش این را می‌پذیرد. در ادامه مسیر عبور از آتش دومین شخصی که بر سر راهش قرار می‌گیرد، زنی‌ست که سالهاست فرزندش به دنیا نیامده. زن از سیاوش می‌خواهد که به صدای فرزندش گوش دهد. جنین می‌تواند به او بگوید که چگونه بدنیا خواهد آمد. سیاوش به صدای جنین گوش می‌دهد. او می‌گوید تنها در سرزمین اجدادی خودش به دنیا می‌آید. جنین در ادامه به سیاوش می‌گوید زمانی که در گذشته درخت بوده درخت پیری به او گفته که شخصی به نام سیاوش سرزمینی بنا خواهد کرد که هر انسان تبعید شده‌ای در آن آرام خواهد گرفت و در آن شهر برای همه جا هست. از همین رو سیاوش به زن باردار قول می‌دهد که پس از خروج از آتش و در هنگام تبعیدش شهر را بنا کند تا زن بچه‌اش را آنجا بدنیا بیاورد. سومین شخصی که بر سر راه او قرار می‌‌گیرد مرد-زن است. موجودی نیمه زن و نیمه مرد که تنها یک خواسته از سیاوش دارد و آنهم اینکه به داستانش گوش دهد. مرد-زن داستانی روایت می‌کند که از برادرش خواسته در جنگی که در سرزمینش به راه افتاده باید حتما خونی بریزد. برادر ابتدا قبول نمی‌کند، اما مرد-زن اصرار می‌کند که پیش از رفتن به سمت معشوقه‌اش آخرین بند از پیوند برادری که همان ریختن خونی در جنگ است را برآورده کند. مرد-زن در ادامه می‌گوید که مدتی بعد به برادرم خیانت کرده و سر او را از تن جدا می‌کنم و با ریختن خون او گیاهی سبز از خاک جوانه می‌زند که با آن ریشه‌های زیادی به پایم می‌پیچد. او از سیاوش می‌خواهد اگر خائنی در سرزمین تبعید سر از تنش جدا کرد قبل از ریختن خونه تازه‌اش بر خاک بگوید: بخشش برای خائن، بخشش برای جلاد. تا ریشه‌هایش ترک بخورد. مرد-زن این خواسته دورغین را از سیاوش دارد تا بتواند از بند ریشه‌ها آزاد شده که در جاهای دیگری خیانت دوباره بکند. سیاوش با این سه قول از آتش خارج می‌شود اما مادیان اسب وفادار سیاوش خودش را به خاطر خواب سیاوش و علاقه‌ای که به او دارد قربانی می‌کند تا سیاوش جان سالم به‌در ببرد. از آن پس هر زمان که سیاوش به آسمان نگاه می‌کند ابرها را چون مادیان‌هایی می‌بیند که از آتش فراق او و مادیانش خاکستر بر زمین می‌فرستند.
متن نمایشنامه با ترکیب شخصیت‌ها و نشانه‌های مشابه هم که راه را برای تاویل هر چه بیشتر متن باز می‌گذارد به تجربه جذابی تبدیل شده. اگرچه این همنشینی و جانشینی را پیش‌تر در آثار بیضائی دیده‌ایم. اگر چه داستان به صورت کلاسیک خودش عاری از گره افکنی، نقطه اوج و گره‌گشائی‌ست و پایان آن برای هر آشنا به داستان سیاوش قابل حدس است، اما خواندن و دیدن این تجربه هم خالی از لطف نیست. تجربه‌ای که در آن هر کدام از شخصیت‌ها در هر لحظه به شخصیت دیگری بدل می‌شود، در هم تکرار شده و تمام آنها با وجود داستان مربوط به خودشان، داستان سیاوش را در مقیاس بزرگ‌تر کامل می‌کنند. اسب‌های آسمان خاکستر می‌بارند بیست‌ویکمین اثر از مجموعه نمایشنامه‌های دورتادور دنیا به قلم نغمه ثمینی‌ست که در نشر نی به چاپ رسیده است.

| بدون نظر