نویسنده: شهاب

۱۸- دورتادور دنیا (روایت عاشقانه از مرگ در ماه اردی‌بهشت)

روایت عاشقانه از مرگ در ماه اردی‌بهشت نمایشنامه‌ای از محمدچرمشیر نوشته شده در خردادماه هشتاد و دو. بخشی خلق شده از شاهنامه توسط چرمشیر است که به روایت شکل‌گیری عشق بین تهمینه و رستم در «سمنگان دژ» شهری زنانه که انگار به دست شهربانو، زنی قدرتمند اداره می‌شود می‌پردازد. رستم و رخش پس از یک نبرد سخت راهی مسیری می‌شوند که در نهایت سر از «سمنگان دژ» در می‌آورند. شهربانو به واسطه پیشگویی خواهرش «زن جادو» خبر از حضور مردی می‌دهد که قرار است وارد این شهر شود. او نقشه می‌کشد که با حضور آن شخص می‌تواند از قدرت مردانگی‌اش برای ادامه حیات در این شهر سراسر زنانه استفاده کند و پس از مدتی او را بکشد. رستم و رخش (که در این نمایشنامه حضوری انسان‌وار دارد) وارد شهر می‌شوند. رستم تهیمنه را دیده و عاشق او می شود. از طرفی «زن جادو» سعی می‌کند جلوی تصمیم شهربانو را بگیرد اما شهربانو بر سر تصمیم خود مانده و ابتدا خواهرش را می‌کشد. و سپس به سمت رستم رفته تا او را نیز بکشد. اما رخش به داد رستم رسیده و شهربانو را می‌کشد. رستم که همان موقع از کابوسی خون‌بار بیدار شده به سمت رخش رفته و او را هم می‌کشد.
متن اگر چه از یک داستان که بخشی از آن در شاهنامه نیست اقتباس شده اما چرمشیر در این متن سعی داشته تا زبان و لحن این متن را از روایت ساده یک داستان دور کند. حضور شخصیت رخش همچون یک انسان، تکرار تکه کلام هر شخصیت و رویارویی هر شخصیت با شخصیت دیگر عناصریست که از طریق آن نویسنده سعی داشته ریتم آن را حفظ کند.
فارغ از تکرار بیش از حد برخی از جملات، جنسیت‌زدگی برخی دیالوگ‌ها و تجمیع اکثر کنش‌های فیزیکی داستان در پایان آن، متن روایت عاشقانه از مرگ در ماه اردی‌بهشت یک اثر روان برای یک اجرای صحنه‌ایست. این نمایشنامه هجدهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی به چاپ رسیده است.

۱۷- دورتادور دنیا (رقص مادیان‌ها)

رقص مادیان‌ها که بر اساس نمایشنامه یرما نوشته فدریکو گارسیا لورکا توسط محمدچرمشیر نگارش شده، داستان شهری در اسپانیا را روایت می‌کند که نگاه‌های سنتی و جنسیت زده از اصلی‌ترین رفتارهای ساکنین آن است. یرما دختر جوانی که یک زمان ویکتور عاشقش بوده، با مردی به نام خوان ازدواج می‌کند. خوان از تعلل ویکتور در پا پیش گذاشتن برای ازدواج با یرما استفاده کرده و برای بدست آوردن او پیش قدم می‌شود. پدر یرما هم با ازدواج آنها موافقت می‌کند. اما داستان تازه پس از این روایت شروع می‌شود. زمانی که یرما خواهان بچه‌دار شدن است و خوان توجه‌ای به خواسته او نمی‌کند و از طرفی ماریا دوست یرما در شُرُف اردواج است.
بخش زیادی از متن به نگرش اهالی آن منطقه به نقش کلیشه‌ای و جنیست زده زن و مرد در خانواده اشاره می‌کند. همگی انگار این سنت‌ها و فرهنگ عقب افتاده را تقدیس می‌کنند و به هر روشی سعی در پیاده کردن آن دارند. ماریا با مرد جوانی به اسم آلخاندرو ازدواج می‌کند و دیری نمی‌گذرد که او هم درگیر زندگی سنتی و زن ستیزانه منطقه‌شان می‌شود. زن باید سنگ صبور شوهرش باشد، شوهر نباید به زن طوری توجه کند که زن احساس پیروز شدن و برتری پیدا کند. پس از مدتی ماریا برای فرار از تنهایی‌اش صاحب فرزندی می‌شود. فرزندی که پس از مدتی می‌میرد. ماریا برای رهایی از این تنهایی ناخواسته که حالا با نبود پسرش به هیچ شکل جبران نمی‌شود، دست به خودکشی می‌زند. گناهی که به خاطرش بزرگان آن منطقه اجازه نمی‌دهند جنازه ماریا در قبرستان شهر دفن شود. باید با جسد او با بی‌احترامی برخورد شود. او اصلا لایق دفن شدن هم نیست.
نگاه تمثیلی چرمشیر به نقش زن در فرهنگ سنتی آن منطقه که همچون مادیان‌ها و گاوهای وحشی نیاز به رام شدن دارند، و همین طور نقش مرد همچون گاوبازی که با ضربه‌های خود آن گاو وحشی را رام می‌کند، از مهمترین بخش‌های متن است که بارها به صورت یک پاساژ توسط شخصیت خوان روایت می‌شود. پاساژهای متن بارها و به طرق مختلف توسط سایر شخصیت‌ها نیز بیان می‌شوند. پا به سن گذاشته‌هایی که نقش زن و مرد در آن جامعه را بارها گوشزد می‌کنند. تک‌گویی‌های خوان، ویکتور و همین طور در کنار هم قرار گرفتن ماریا و یرما با سایر زنان آن منطقه، همه ‌و ‌همه باعث بوجود آمدن ریتمی شده که نه تنها خواندن بلکه اجرا کردنش هم به پنجاه و نه بخش مختلف برای مخاطب خسته کننده نیست. مخصوصا که نویسنده با واکاوی سنت‌ها و رفتارهای زن ستیزانه در متن یرما پلی به کلیشه‌های جنسیتی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند هم می‌زند. رقص مادیان‌ها نوشته محمد چرمشیر هفدهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی به چاپ رسیده است.

۱۶- دورتادور دنیا (پزشک نازنین)

نمایشنامه پزشک نازنین نوشته نیل سایمون نویسنده و کارگردان آمریکایی از کنار هم قرار گرفتن چند داستان و نوشته از آنتوان چخوف شکل گرفته است. این متن که در دو پرده نوشته شده، شش داستانک را به تصویر می‌کشد. شش داستانکی که آنتوان چخوف به ایده‌های آن فکر می‌کند و قصد دارد آنها را به نمایشنامه‌هایی تبدیل کند. در صحنه اولِ پرده‌ی اول داستان مرد کارمندی را می‌خوانیم که به همراه همسرش به دیدن نمایشی می‌روند. در آنجا رئیس کارمند هم به همراه همسرش برای دیدن نمایش حضور دارند. عطسه ناغافل مرد و پاشیدن آب دهانش بر روی سر رئیسش عذاب وجدانی برایش به همراه دارد. شدت این ناراحتی و عذاب وجدان باعث می‌شود مرد برای عذرخواهی دوباره پیش رئیس برود که باعث بوجود آمدن ناراحتی دیگری می‌شود. رئیس حالا سرزنش کرده و او را از اتاقش بیرون می‌فرستد. در صحنه دوم داستان معلم سرخانه‌ای را می‌خوانیم که قرار است رئیسش حقوق دو ماه کار کردن او را بدهد. اما رئیس با زرنگی سر معلم را کلاه گذاشته و مبلغ ناچیزی به او پرداخت می‌کند. معلم تشکر کرده و می‌رود اما صاحبخانه او را دوباره صدا زده و از او می‌پرسد چه طور حاضر شده که اجازه دهد شخصی سر او کلاه بگذارد، دختر جوان جواب می‌دهد در خانه‌های دیگر همین مقدار هم به او نمی‌دادند. در صحنه سوم می‌خوانیم که خادم کلیسایی به خاطر درد دندان به دندانپزشکی مراجعه می‌کند اما با دستیار دندانپزشک روبرو می‌شود. خادم ابتدا قبول نمی‌کند دندانش را به دست دستیار بدهد اما با اصرار دستیار این ریسک را پذیرفته و مجاب می‌شود که او دندانش را بکشد. اما دستیار تنها تاج دندان را می‌کشد. حالا آن دو با مشکل دیگری روبرو می‌شوند که چه طور ریشه دندان را بکشند.
در پرده دوم هم با سه داستان دیگر روبرو هستیم. صحنه اول داستان نویسنده روایت می‌شود که در کنار بارانداز اسکله‌ای با یک ولگرد روبرو می‌شود، ولگرد از نویسنده می‌خواهد که به او مقداری پول بدهد تا او نقش افرادی که خودشان را غرق می‌کنند را بازی کند. نویسنده ابتدا قبول نمی‌کند اما وقتی متوجه می‌شود که این رفتار در آن منطقه یک کار همیشگی‌ست تصمیم می‌گیرد که نمایش مرد ولگرد را ببیند. در داستان دوم دختر بازیگری برای تست بازیگری پیش نویسنده (چخوف) آمده و با حال خرابش سعی می‌کند یکی از صحنه‌های نمایشنامه سه خواهر چخوف را برایش بازی کند. و در صحنه سوم پرده دوم داستان زن سمجی را می خوانیم که برای گرفتن بخشی از پول حقوق شوهرش به جای اداره‌ای که در آن کار می‌کرده به بانکی می‌رود که شوهرش در آنجا چک‌هایش را نقد می‌کرده. رئیس بانک که از بیماری نقرس رنج می‌برد تحمل رفتارهای زن را ندارد و برای اینکه هر چه زودتر بتواند از دست جیغ‌های زن رها شود به او مبلغی که می‌خواهد را می‌دهد و زن را از آنجا بیرون می‌کند. در صحنه آخر هم نویسنده با مخاطبان در مورد ایده‌هایش صحبت می‌کند.
نمایشنامه پزشک نازنین که توسط آهو خرمند ترجمه شده همواره سعی دارد با شوخی‌هایی در خود قصه و دیالوگ‌ها طنز موجود در نوشته‌های چخوف را بیشتر عیان کند. متنی ساده و همراه با مفاهیم انسانی، هم برای اجرای صحنه‌ای مناسب به نظر می‌رسد و هم برای نمایش رادیویی. اگر چه بارها این نوشته کار شده اما نگاه طنز و انسانی آن کهنه شدنی نیست. این متن شانزدهمین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی به چاپ رسیده است.

رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید

خواندن مجموعه داستان‌های کوتاه ترجمه شده در ایران شاید گاهی به میل و سلیقه مترجم در انتخاب آثار باشد اما با همین حال می‌توان تنها به یک مورد خوب آن که آشنا شدن با سایر نویسنده‌ها‌ست هم اشاره کرد. رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید، ترجمه آبتین گلکار منتشر شده در نشر چشمه هم از آن دست مجموعه داستان‌هاست که به انتخاب مترجم گردآوری شده. در این مجموعه این داستان‌ها را می‌خوانید و با نویسنده‌های آن آشنا می‌شوید: دختر بخارا-حیوان وحشی-پالتوسیاه-زن آدم‌کش-حادثه خانوادگی-نیکا-رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید-وان گوگ- آدم‌کش و دوست کوچکش.
دختربخارا: دختری شرقی با جوانی روس ازدواج کرده و به خانواده پدری پسر جوان که در حوالی موسکو زندگی می‌کند وارد می‌شود. پدر پسر که دکتر است پس از مدتی فوت می‌شود و پسر مدتی بعد پس از به دنیا آمدن فرزندش که سندروم دان دارد زن شرقی‌اش را رها کرده و می‌رود. حالا زن جوان باید به تنهایی از فرزندش مراقبت کند اما کمی بعد متوجه می‌شود به بیماری مبتلا شده که تا مدتی دیگر او را می‌کشد. او باید برای آبنده دخترش تصمیم بگیرد.
حیوان وحشی: زن جوانی بعد از مرگ شوهرش متوجه می‌شود که گربه‌ای به خانه‌اش راه پیدا کرده اما توانایی بیرون کردنش را ندارد، از هر راهی که او را بیرون می‌کند، کمی بعد گربه دوباره خودش را به داخل خانه می‌رساند. بوی بدش آسایش را از زن گرفته تا اینکه زن موضوع را به رئیس شوهرش می‌گوید. (رئیس شوهرش پس از مرگ شوهر زن را به استخدام همان شرکت درآورده). روزی رئیس به خانه زن آمده و گربه را از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند. گربه و بو ناپدید می‌شوند.
پالتو سیاه: روایتی سوررئال از لحظات قبل از مرگ یک دخترجوان که دوباره به زندگی باز می‌گردد.
زن آدم کش: برتا که از پسر عمه‌اش حامله شده و طی یک اشتباه محاسباتی دست به قتل او می‌زند از طرف خانواده مقتول بخشیده می‌شود. یکی از پسرهای شهرشان که از همان دبیرستان عاشق برتا بوده با او ازدواح می‌کند و زندگی‌اش را می‌گذراند. راوی داستان یکی از نوه‌های خواهر بزرگ‌تر برتاست که داستان زندگی او را تا لحظه مرگ نقل می‌کند.
حادثه خانوادگی: داستان تکراری پیرمردی که برای دیدن فرزندش خبر مرگ خودش را از طریق فرزند کوچکتر برای دیدن فرزند بزرگترش به او می‌رساند.
نیکا: مردی که نگاه فلسفی به زندگی و دنیای پیرامونش دارد طوری گربه‌اش را توصیف می‌کند که تا پایان داستان گویی زندگی معوشقه‌اش به نام ورونیکا را روایت می‌کند.
رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید: پسر جوانی بعد از گذراندن سربازی و بازگشت به دانشگاه و تمام کردن سال دوم، به خاطر حرف دختری (به قول راوی) هرزه، تصمیم می‌گیرد به باشگاه رفته و کمی هیکلش را تغییر دهد. دور شدن از حال و هوای دانشگاه و ورود به باشگاه باعث می‌شود روحیاتش به سمتی برود که حتی با اسلحه برای مبارزه با چند شورشی به سمت بازار شهر برود. او دیگر انگار آن جوانی که در مقابل حرف دختر و چند پسر همراهش بی‌تفاوت باشد نیست.
وان گوگ: دختری ناخواسته گوش غریبه‌ای در خیابان را می‌کند. او به خانه آمده و سعی می‌کند گوش را از طریق توالت به فاضلاب بفرستد، اما مدتی بعد متوجه می‌شود گوش یک گوش متفاوت است و می‌تواند نفس بکشد، و این سعی بر غرق کردنش باعث شده گوش بیمار شود. کمی بعد گوش می‌میرد و از طرفی سر و کله صاحب گوش پیدا می‌شود و گوش دختر را برای خودش برمی‌دارد.
آدم‌کش و دوست کوچکش: مردی قوی هیکل به همراه دوست کوچکترش و راوی در یک پایگاه نظامی یگان ویژه هستند. قوی‌هیکل علاقه زیادی به تیراندازی به مردم یا جانوران دارد. در پی یکی از عملیات‌هایشان مرد قوی‌هیکل که زندگی چندان خوبی با همسرش ندارد کشته می‌شود. کمی بعد متوجه می‌شویم انگار ارتباطی بین زن مرد قوی‌هیکل و دوست صمیمی‌ او وجود داشته و راوی در انتها متوجه این ارتباط می‌شود.
جنگ به عنوان نقطه مشترک برخی داستان‌ها آنها را در کنار هم قرار داده، اما در کل داستانهایی با روایت خوب و گاه تاثیرگذار تبدیل به مجموعه‌ای شده که برای شناخت بخش کمترخوانده شده نویسنده‌های روس در زبان فارسی می‌تواند دریچه خوبی باشد.

گاهی

گاهی گذشته استمراری سوم شخص مفرد با حال استمراری دوم شخص جمع برابری می‌کند.
مثلا:
او کفش می‌خرید.
شما کفش می‌خرید.

شما از کجا بادمجان می‌خرید؟

اگرچه از بین آثار ادبیات داستانی به داستان کوتاه علاقمندم و از طرفی زیاد طرفدار مجموعه داستان‌های کوتاه ایرانی نیستم، اما مدتی پیش مجموعه داستان شما از کجا بادمجان می‌خرید؟ نوشته دینا کاویانی را خواندم. مجموعه‌ای نه چندان جذاب که به جز یک داستان باقی آثار یا ایده‌های تکراری داشتند یا روایتشان چندان چنگی به دل نمی‌زد. بازنویسی کردن داستانها، کنار گذاشتن ایده‌هایی که نمونه‌های آن را در آثار کوتاه و بلند خوانده و دیده‌ایم و چیزی به جهان ادبیات و یا حداقل سرگرمی اضافه نمی‌کند می‌توانست در بهتر شدن مجموعه کمک کند. تنها داستان «این موبایل لعنتی» از این مجموعه کمی خواننده را درگیر می‌کرد که آن‌ هم در حجم آثار ناخوب دیگر به چشم نمی‌آمد.
اگر آثاری که نویسنده آن در یک کوچ اجباری یا خودخواسته وارد جغرافیا و فرهنگ جدید می‌شود خلق می‌کند را ادبیات مهاجرت بنامیم، داستان‌های این مجموعه که احتمالا ماحصل سفر نویسنده به پاریس است نه آنچنان رنگ و بوی غریبی یک به غربت وارد شده را دارد و نه آنچنان حس و حال یک جلای وطن کرده. نه نگاهی از جهان جدیدِ پیش روی نویسنده به خواننده ارائه می‌دهد و نه حالا پس از دوری از وطن نگاه موشکافانه‌تری به آن جایی که در آن می‌زیسته دارد. شما از کجا بادمجان می‌خرید؟ یک بلاتکلیفی ناخواسته است. یک راوی گیر کرده در جهانی بین مبدا و مقصد.

سوختن

سوختن نه تنها یک داستان عاشقانه که یک نگاه انتقادی به فاصله طبقاتی، له شدن اقشار کم در آمد توسط سرمایه‌‌‌دارن و در انتها انتقام یکی از همان فرودستان را به تصویر می‌کشد. پدر جونگ که خود وارد بازی سرمایه‌داری نشده و به زندگی در محله سرمایه‌داران سئول (گانگنام) تن نداده نمادی از آن خشم افراد فرودست جامعه است. او این خشم را با کلکسیونی از چاقوهای مختلف در گاوصندوق خود دفن کرده اما باز در یکی از درگیری‌هایش نتوانسته کامل آن خشم را کنترل کند و در اثر زد و خورد و مجروح کردن نفر مقابل به یک سال و نیم حبس محکوم می‌شود. جونگ در نهایت با همان خشم فوران شده که به نوعی از پدرش به ارث برده و با همان چاقویی که پدرش به یادگار گذاشته بن را می‌کشد. هر کدام از آن گلخانه‌هایی که بن به آتش می‌کشد یک انسان فراموش شده، یک قشر آسیب‌پذیر همچون شین هایی-می است. آتش زدن انگار فراموش کردن است، درست همان کاری که پدرش با فقدان مادر جونگ انجام داده بود. پس از رفتن مادر جونگ، پدرش می‌خواهد که جونگ لباس‌‌ها و وسایل مادرش را آتش بزند. انگاربا آتش زدن همه چیز فراموش می‌شود. پس از ناپدید شدن هایی-می متوجه خواهیم شد مساله فیلمساز مساله یک خیانت یا فراموشی شدن معشوق نیست. مساله درگیری بین دو قشر فاصله دار اجتماعی‌ست. بن برای تفریح هرازگاهی یکی از آنها را حذف می‌کند. او این را به عنوان یک کار مهم و همیشگی در نظر می‌گیرد. سوختن. اما این بازی تا زمانی ادامه پیدا می‌‌کند که جونگ که تا انتهای فیلم جوانی آرام و تو دار است تبدیل به یک صدای معترض می‌شود. او که در اواسط فیلم به هایی-می گوید چرا جلوی غریبه‌ها لخت می‌شوی خودش پس از کشتن بن همان کار را می‌کند. او پس از در آوردن لباسش که به نوعی تولد دوباره او محسوب می‌شود به استقبال باقی عمرش می‌رود. باقی عمری که در آن باید حسرت نبودن هایی-می و عذاب وجدان کشتن بن را به دوش بکشد. دیدن فیلم ساده، طولانی و البته پر رمز و راز سوختن محصول سال ۲۰۱۸ را از دست ندهید.

خوک یک فیلم پست‌مدرن یا علایق سینمایی یک کارگردان ایرانی؟

خوک آخرین ساخته‎‌ی مانی حقیقی داستان کارگردان صاحب‌نامی به نام حسن را روایت می‌کند که مدتی‌ست به علت ممنوع‌الکار شدن به ساخت تیزرهای تبلیغاتی رو آورده. او که همیشه با زنی به نام شیوا مهاجر همکاری می‌کرده حالا نمی‌تواند ببیند او همکاری جدیدی با کارگردان شناخته نشده‌ای به اسم سهراب سعیدی را آغاز کرده. از طرفی در شهر یک قاتل سریالی پیدا شده و کارگردان‌ها را بی هیچ ارتباط منطقی می‌کشد. حسن از اولین افرادی‌ست که بالای سر یکی از آخرین کشته‌‌ها یعنی سهراب سعیدی می‌رسد. جامعه به حسن مشکوک می‌شود و کمی بعد شیوا که علاوه بر همکاری دیرینه با حسن، رابطه عاطفی نیز با او دارد کشته می‌شود. حسن برای رهای شدن از حرف جامعه دست به تصمیم عجیبی می‌زند که او را به خطر بزرگی نزدیک می‌کند.
تلاش مانی حقیقی برای رسیدن به سینمای پست‌مدرنی که از هر ژانری چیزی را به عاریه گرفته باشد، پارامترهای ژانریک را به هجو بگیرد و آنها را در نقطه‌ای کنار هم قرار دهد به نتیجه نرسیده و باعث پدید آمدن اثری شده که نه می‌توان آن را پست‌مدرن نامید و نه آنچنان برای تحلیل‌های نشانه‌شناختی به اثری چون «اژدها وارد می‌شود» نزدیک می‌شود. مانی حقیقی بیش از آنکه نگاهی به مولفه‌های ژانری داشته باشد تاثیر گرفته از نگاه کارگردان‌هایی‌ست همچون آلخاندرو خودورفسکی (کارگردان شعر بی پایان-۲۰۱۶) در صحنه رقص سوسک‌ها، میشل گندری در صحنه خوشحال شدن حسن در ماشین پس از دیدار آخرش با شیوا مهاجر، تارانتینو در صحنه کشتن‌ها و تکه شدن کاراکترها با تفنگی که آنچنان زور زیادی ندارد در پایان فیلم، میازاکی (قلعه متحرک هاول-۲۰۰۴) در صحنه رویای ملاقات حسن و شیوا مهاجر پس از مرگش، فیلم‌های تاریخی پازولینی در صحنه فیلمبرداری سهراب سعیدی. همه و همه نشانگر ذهن فیلم‌باز مانی حقیقی‌ست که دست به درآمیختن علایق سینمایی خود زده. او انگار در این تلاش آنچنان کاری به ژانرها، نقد و به هجو کشیدنشان ندارد. او می‌خواهد کولاژی از علایق سینمایی‌اش را به تصویر بکشد، اما فیلمنامه در یک پایان غیر منتظره مخاطب را ناامید می‌کند. از تصمیم عجیب حسن برای رها شدن از حرف مردم تا پسورد اینستاگرامی که می‌خواهد بگوید همچنان به یاد همسرش است (که اصلا منطقی به نظر نمی‌رسد چون حسن از همان ابتدای فیلم در آتش شوق و حسادت رسیدن به شیوا لیوان را در دستش می‌شکند). تمامی اینها سبب می‌شود ذره ذره آن حس و حال خوب ابتدای فیلم تا انتها رنگ باخته و انتظار بیننده از یک پایان‌ درخشان برآورده نشود.
پوشیدن لباس سوسک و حضور در یک مهمانی بالماسکه، سوسک‌هایی که به طرز شاعرانه‌ای در یک پیام بازرگانی می‌میرند، شخصیتی به نام آنی که ناگهان وارد داستان شده و ناگهان نیز حذف می‌شود، ماموران امنیتی که سوار بر قایق پدالی با بدنه قو، حسن را که سوار بر قایق پدالی با بدنه شیر است دستگیر می‌کنند از جمله تلاش‌هایی‌ست برای پررنگ شدن نقش نشانه‌ها در فیلم اما پیش از آن داستان است که از نفس می‌افتد و دیگر رمقی برای پرداختن به این نشانه‌ها نمی‌گذارد.
در کل دیدن فیلم متفاوت خوک را از دست ندهید. از اندک تلاش‌هایی‌ست که می‌خواهد شوخی کند، حالا کمی با ژانر و بیشتر با کارگردان‌های صاحب سبک دنیا. اطلاعات بیشتر فیلم را در صفحه ویکی‌پدیای آن بخوانید.

درباره The Favourite

آخرین اثر یورگوس لانتیموس (The Favourite) داستان دختری به نام ابیگل را روایت می‌کند که برای دیدن و رساندن نامه‌ای از طرف مادرش به دختر خاله خود سارا که سوگولی ملکه «آن» است به دربار ملکه وارد می‌شود. سارا او را به اکراه می‌پذیرد اما ابیگل به سرعت خودش را پیش ملکه آن عزیز کرده و با ازدواج با یکی از جوانان دربار جایگاه خود را پیش ملکه محکم‌تر میکند. از طرفی حضور ابیگل در کنار ملکه و شکل‌گیری رابطه عاطفی با او باعث می‌شود سارا از طرف ملکه طرد شده و حتی از انگلستان او را نیز بیرون کنند. اما از طرفی نبود سارا باعث می‌شود که اوضاع روحی و جسمانی ملکه رو به وخامت بگذارد. ملکه زمانی متوجه می‌شود که  احتمالا عامل جدایی او و سارا ابیگل است که دیر شده.
تفاوتی که این فیلم با آثار پیشین همین کارگردان دارد در خلق جهانی بدیع و تازه است که تا پیش از کشتن گوزن مقدس در کمتر اثر سینمایی دیده‌ایم. از خانواده غیر قابل پیش‌بینی فیلم دندان نیش گرفته تا گروه آلپز در فیلم آلپز و همین طور آن عمارت سورپرایز کننده در فیلم خرچنگ. بعد از فیلم کشتن گوزن مقدس ما خودمان را برای دیدن لانتیموسی آماده کرده‌ایم که نمونه آن در هالیوود کم نیستند. درست عین فیلم «دیگران» که نیکل کیدمن هم در همان نقش‌آفرینی کرده بود. (The Favourite) دوباره ما را به یاد هالیوود و ژانر فیلم‌های تاریخی‌اش می‌اندازد، نه دنیای فیلم‌های قبل‌تر خودش. مخصوصا نورپردازی فیلم Barry Lyndon ساخته‌ی استنلی کوبریک که این فیلم هم تلاش می‌کرد با نور شمع و مشعل برای تصاویر شب در واقعی‌تر نشان دادن آن فضا تلاش کند.
شاید بتوان گفت تنها امضای لانتیموس بعد از تمام این چرخش‌ها که در چند فیلم اخیر شاهد آن هستیم، تغییر آدمها و موقعیت‌شان است. حتی اگر درام خود حامل این تغییر به صورت بنیادین باشد اما در آثار لانتیموس این امر بیشتر و قابل لمس‌تر است. در هیچ کدام از آثار لامنتیموس ما شخصیتی را سراغ نداریم که در شرایطی خاص به یک تغییر جایگاه متفاوت نرسد. در دندان نیش دختر خانواده با دیدن فیلم‌های ویدئو و شنیدن صحبت‌های زنی که به خانه‌شان می‌آمد با دنیای پیرامون آشنا می‌شود. او دیگر به آن آدم سابق تبدیل نمی‌شود. در آلپز، دختری که از گروه و برنامه‌های از پیش تعیین شده پیروی نمی‌کند کم‌کم به آدم دیگری تبدیل می‌شود. و در لابستر نیز مردی که برای پیدا کردن جفت باید شخصی شبیه به خودش را پیدا کند. او که معشوقه‌اش را خارج از آن عمارت مرموز پیدا می‌کند برای رسیدن به عشقش باید خودش را کور کند، در کشتن گوزن مقدس پس از بلایی که به جان خانواده مرد جراح می‌افتد او دیگر آن شخص سابق نمی‌شود او به چیزهایی که از طریق علم قابل اثبات نیستند کم‌کم باور پیدا می‌کند. حالا در (The Favourite) هم همین داستان است. پس از ورود دختری کثیف به دربار ملکه، هر کدام کم‌کم جایگاه خود را از دست می‌دهند. سارا از عمارت طرد می‌شود، ابیگل جای او را می‌گیرد و ملکه نیز به وضع ناخوبی دچار می‌شود. نشانه‌ها همچون آثار پیشین لانتیموس نقش پررنگی در شکل‌گیری لحظات و شخصیت‌ها دارند. ابیگل که همیشه کتاب به دست دارد، سارا که همیشه اسلحه به دست دارد و آن جمله کلیدی را به ابیگل می‌گوید: «تو رو به یک قاتل تبدیل می‌کنم». خرگوش‌های «آن» که خود نشانی از روابط بی‌بندوبار جنــسی‌ست. و زمانی جایگاه سارا دچار تزلزل می‌شود که از احترام گذاشتن به آنها سرباز می‌زند و دقیقا زمانی «آن» تصمیم میگیرد با ابیگل صمیمی شود که او به خرگوش‌هایش بها می‌دهد و زمانی با او مقابله می‌کند که ابیگل به یکی از خرگوش‌هایش بی‌احترامی می‌کند. «آن» خود به همان خرگوش‌هایی تبدیل شده که در قفس نگهشان داشته و با حضور ابیگل در اتاقش آنها آزاد می‌شوند. سارا که مفهوم واقعی عشق را فهمیده سعی در زنده نگه داشتن رابطه خود با آن می‌کند، به او می‌فهماند عشق گاهی لازم است که به تو بگوید شبیه گورکن شده‌ای اما «آن» دروغ‌های زیبا ابیگل را ترجیح می‌دهد.
فیلم (The Favourite) شاید از سینمای ناب لانتیموس که در ذهن داریم دور شده اما فیلم قابل تحسین و به یادماندنی‌ست.

۱۵- دورتادور دنیا (چون آوایی از داود)

چون آوایی ازداوود بیش از آنکه نمایشنامه با ساختار کلاسیک و با اسلوب نوشتاری یک نمایشنامه باشد شعری‌ست که از عبری به فرانسه و حالا به فارسی ترجمه شده است. متنی کهن که گفته مترجم ده قرن پبش از حضرت عیسی رخ داده است. شعارهایی که گاهی سکوت و با همراهی نی می‌تواند به حال و هوای محتوای آن نزدیک‌تر شد. مزامیر داود شامل بخش‌های: طغیان، نیایش، بیداری، رویا، پیامبر، ایمان، تردید، مکث، هللویا، قیام، آدونای، گلایه، خاتمه است که هر کدام اشعاری کوتاه را شامل می‌شوند. در بخش نیایش می‌خوانیم:
گفتم   گمراه نمی‌شوم      زبانم مرا گمراه نخواهد کرد
دهانم را دهنه زنم
آن دم    که شر در برابر من است
ساکت ماندم خاموش    گسیخته از سعادت
و دردم که نتوانم لمسش کنم
دلم تب‌آلود    در سینه‌ام     در رویایم آتشی فروزان
و این واژه‌ها     بر زبانم
نمایشنامه «چون آوایی از داود» پانزدهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیا با ترجمه تینوش نظم‌جو از زبان فرانسه در نشر نی به چاپ رسیده است.