دیگه مسخرهش رو درآورده. افتاده رو دور تند.
اینها دو تا هدیهای هستند که امسال نسترن عزیزم زحمتش رو کشید. یک ماگ و یک تیشرت. دوستت دارم عزیزم.


دیگه مسخرهش رو درآورده. افتاده رو دور تند.
اینها دو تا هدیهای هستند که امسال نسترن عزیزم زحمتش رو کشید. یک ماگ و یک تیشرت. دوستت دارم عزیزم.


نمایشنامه مهمان ناخوانده نوشتهی اریک امانوئل اشمیت، داستان فروید و دخترش آنا را روایت میکند که قبل از ترک کردن وین با یک مامور نازی به مشکل بر میخورند. مامور دختر فروید را با خود برده و سعی میکند با توجه به وصیت نامهای که از فروید پیدا کرده از او اخاذی کند. اما در این میان حضور فردی ناشناس که هویتش تا پایان داستان به خوبی مشخص نمیشود، فروید را با چالشهای جدیدی روبرو میکند. فروید که خداناباور است کمکم توسط مرد ناشناس که ادعای خدایی میکند به شک میافتد. آنها در مورد گذشته فروید و عدم باور داشتن او به خدا بحث میکنند. در نهایت با راهی که شخص ناشناس پیش پای فروید میگذارد او و دخترش از دست نازیها رها شده و شرایط ترک کردن وین برای آنها فراهم میشود.
سرراست بودن قصه و اتکا بر چند شخصیت محدود و محوری عین «فروید» و در کنار آن «فرد ناشناس» امکان تصویرسازی آسانتری را به مخاطب مبتدی نمایشنامهخوانی میدهد. از سویی تمرکز بر مفاهیمی چون ایمان داشتن به خدا و عدم باور به او اگر چه از جایی ریتم پیش برد داستان را دستخوش تغییر میکند اما در عدم از همگسیختگی روایت نقش مهمی را ایفا میکند. با اینکه متن «مهمان ناخوانده» چندین بار اجرای صحنهای داشته اما ثابت بودن لوکیشن، شخصیتهای محدود و از طرفی تکیه بر دیالوگ برای پیش برد روایت از آن دست مواردیست که مسیر را برای تبدیل شدنش به نمایش رادیویی هموار میکند.
این نمایشنامه که در مجموعه دورتادور دنیا در نشر نی منتشر شده، سیزدهمین اثر از این سلسه نمایشنامههاست که توسط تینوش نظمجو ترجمه شده است.
کاش میتوانستم در آشوب و طوفان پر تلاطم زندگی آرامشت باشم. که هر بار رو سیهتر از همیشه به گوشهای نخزم.
شاید این چند ساله با واژه اختلاسگر و آن هم از نوع چندهزارمیلیاردیاش آشنا شده باشیم اما از مهمترین اختلاسگران این مملکت که همان اختلاسگران فرهنگیاند غافل شدهایم. چهل سال پیش با جریانی به اسم انقلاب اسلامی امید این میرفت که فیلمفارسیهای پیش از آن به طاقچهی تاریخ رفته و دوباره به آن دوران سطحی سینما بازنگردیم. اگرچه در دهه شصت تلاشهای مهمی شد و فیلمهای مهمی در تاریخ سینمای این مملکت ساخته شدند اما با شروع دهه هشتاد و سرازیر شدن انواع فیلمهای مبتذل به بدنهی سینمای این مملکت از اجارهنشینها و مسافران به عروس خوشقدم و عروس فرنگی رسیدیم. چرخشی که باعث شد ذره ذره پای فیلمفارسی از نوع پرفروشش به سینمای این مملکت باز شود و در پی آن فیلمهای به اصطلاح کمدی به دنبال زدن رکورد فروش فیلمهای پیش از خودشان باشند. از اخراجیهای دهنمکی بگیرید تا همین فیلمهای اخیر.
نمونهی اعلای بحثمان میتواند ساخته اخیر ابوالحسن داوودی «هزارپا» باشد. فیلمی که یک تنه روی سایر رقیبانش را سپید کرده. پس از فیلم نهنگ عنبر ۱ ساخته سامان مقدم که اندک خلاقیتی در نشان دادن دههی شصت و هفتاد ایران با آن گریمهای اغراق شدهاش به خرج داد، (اگر چه یکی از سکانسهای ابتدایی فیلم کپی از فیلم آملی پولن ساخته ژان پیر ژونه بود) باعث شد تعدادی فیلمساز دیگر همین فرمول مقدم را دستمایه کار خودشان قرار دهند. مصادره ساخته مهران احمدی و هزارپا ساخته داوودی. که البته خود مقدم هم یک بار دیگر از روی دست خودش فیلم نهنگ عنبر ۲ را ساخت.
چندی پیش با شندین خبر اینکه مسعود فراستی در مجلس گفته بود فیلم «گشت ارشاد ۲» فیلم مستهجنیست کمی ناراحت شدم که چرا یک سینماگر باید در کار همکارش اخلالی از این دست بوجود بیاورد. تا اینکه فرصتی دست داد و فیلم گشت ارشاد ۲ را دیدم. آنجا بود که فهمیدم مسعود فراستی واژه نجیبانهای برای این فیلم انتخاب کرده. وگرنه گشت ارشاد ۲ مرزهای مستهجن بودن را جابهجا کرده بود. هزارپا هم هیچ کم از آن نداشت. داستان بی سرو ته، انواع شوخیهای جنسی، یک رضا عطاران تکراری که از نهنگ عنبر ۱ خودش را تکرار میکند و یک جواد عزتی که باز هم او را از فیلم «در مدت معلوم» به خاطر داریم. شوخی با کاراکترهای درشت اندام که مرزهای اخلاقی را نادیده میگیرد، و تا دلتان بخواهد سوالهای بیجواب که از پیرنگ ناخوبش سرچمشه میگیرد.
عزیزی میگفت حداقل فیلمفارسی تلاش میکرد مفاهیم بهتری را به بیننده نشان دهد، تا اینکه دختر تحصیل کردهای را نشان دهد که از زور بیشوهری حاضر است خودش را به یک دروغگوری کلاش و دزد بچسباند. این است بازتولید مفاهیم اشتباه و کلیشهای و جنسیت زده در جامعه ما که با این نوع آثار به حیاتشان ادامه میدهند. دخترانی که هر چقدر تحصیلکرده و با سواد باشند و حتی استقلال مالی داشته باشند برای اینکه عاقبت به خیر شوند باید ازدواج کنند (ولو اینکه طرف آدم خلافکاری باشد). سخن زیاد است و وقتمان ارزشمند وگرنه از این دست فیلمها در سینمای ما کم نیستند. از آثار زیر شانه تخممرغی گرفته تا همین فیلمهایی که این روزها میلیاردی میفروشند.
به هر حال سینماگران و آنهایی که جیب شما را با نشان دادن این آثار سخیف میزنند، و در عوض محصولی کمارزش، بیمحتوا و نازل را در اختیارتان قرار میدهند کم از اختلاسگران مادی ندارند. هر دو سرمایه شما را به تاراج میبرند. یکی مال شما را و یکی شعورتان را. اولی شما را به زندگی فقیرانه عادت میدهد و دومی به فکر نکردن.
سری جدید سریال High Maintenance که از سال ۲۰۱۶ شروع شد و اکنون دو فصل از پخش آن میگذرد پیرامون یک ساقی مواد مخدر (ماریجوآنا) است که هر قسمت داستان یکی از مشتریهایش را روایت میکند. مشتریهایی که هر کدام دنیای پر مشغله خود را دارند. دلیلی که باعش شد دست به نوشتن ببرم ویژگیهای منحصربفرد این سریال بود.
* سریال از چندین داستان جدا از هم ساخته شده. داستانهایی که هر کدام پتانسیل تبدیل شدن به یک قسمت بلند حداقل ۴۰ دقیقهای را دارند. اما سازنده تنها به بخش کوچکی از روایت هر زندگی میپردازد. چالشهای بییست دقیقهای که هر داستان یک شروع با معرفی شخصیتها، میانه و طراحی بحران و در نهایت پایانبندی قابل قبول که هر اپیزود را به یک فیلم کوتاه بدل میکند دارد.
* آشناییزدایی از مفهومی به نام ماریجوآنا، یکی از تلاشهاییست که در این سریال به چشم میآید. لزوما پخشکننده مواد مخدر یک خلافکار سابقهدار با جرایم مختلف نیست. لزوما مصرفکنندگان این نوع مواد آدمهای به بنبست رسیده و بازندهای نیستند. در یکی از همین قسمتها میبینیم که مشتری یک رکورددار رقص است که توانسته چندین روز بیوقفه برقصد. فروشنده که خود جوان ساده (و غالبا اخلاق مدار)یست به درآمد کماش قانع است. با دوچرخه مسیرها را طی میکند و زندگی سادهای دارد. کسی از او شاکی نیست و نه تنها با مشتریها بلکه با مردم عادی نیز سعی میکند رفتار انسانی داشته باشد.
* سریال در مورد انسان قرن ۲۱م با مسائل قرن ۲۱م است. زندگی انسانی که برای اکثریت گاه عجیب و ناآشناست. و البته انسانی که میتواند فارغ از مذهب، جنسیت و گرایشات مختلف آن، سلایق و نژادها، با یک نقطه اشتراک در یک قاب با سایرین قرار بگیرد. این پیوند دهنده که حالا چیزی جز ماجوآنا نیست این تفاوتها و همزیستی را به زیبایی نشان میدهد. اگر چه تصویر، تصویر یک جهان پیشرفته است اما با مفاهیم غالبا انسانی و جهانشمولش مخاطب را دعوت به دیدن این مفاهیم ساده و گاه غافل شده از آن میکند.
* اتفاق مهم روایی که در این سریال میافتد فارغ از جریان هر قسمت. داستان شخصیت اصلی یا همان پخشکننده است که در پسزمینه سایر داستانها شکل میگیرد. دانههای پازلی که در هر قسمت پخش شدهاند، از فصل اول تا انتهای فصل دوم. حالا با در کنار هم قراردادنشان به کلیت زندگی شخصی میرسیم که از ابتدای سریال او را دیدهایم اما چیز زیادی از خودش و زندگیاش دستگیرمان نشده. این روایت در پس زمینه سایر اپیزودها از ظرافت های سریال High Maintenance است.
* اگر سریالی بدون پیچ و خم های رایج سریال سازیهای روز دنیا میخواهید که کمی به زندگی واقعی نزدیک باشد. بیشک High Maintenance انتخاب مناسبیست. مخصوصا قسمت پایانی فصل دوم که عصاره تمام سریال است. با تمام زیباییهای یک زندگی ساده و بیدغدغه که روزگار آن را به ما بدهکار است.
-فرض کن صبح توی خواب ناز باشی، با صدای در خونه بیدار شی، دقیقا امروز صبح همون حال بودم.
آقای پیران سرش را خاراند و گفت: اما من تا حالا تجربهش نکردم.
-خب فرض کن صبح زوده یکی با صدای زنگ موبایل بیدارت کرده، دقیقا همون طوری بودم سر صبح. به هر حال امروز ممکنه از سگ بیشتر پاچه بگیرم.
آقای پیران کمی به نقطهای خیره شد و گفت: اما من موبایل ندارم.
- زنت، زنت چی؟ نشده یه بار صبح زود واسه یه مساله الکی بیدارت کنه؟
+تنها زندگی میکنم.
- کلا امروز سر حال نیستم جناب. این نامه هم ببر اتاق بغلی، آقای بخاراچی بگو امضا کنه.
امروز، ایستاده بودم توی آسانسور، یک لحظه همه چیز رو فراموش کردم. مغزم داشت دنبال جوابی میگشت که بهم بگه کجام. انگار داشتم خواب میدیدم.
یک فشار ناگهانی از قفسهی سینهام رد شد. اومده بالا. چشمام سیاه شد. دستم رو گرفته بودم به میله، که نسترن از هپروت کشیدم بیرون.
به نظرم یک گرایش جنسی دیگه هم میتونه به باقی گرایشات اضافه بشه. گرایش آدم شهو.ت زده که حاضره بادستهی مبل و سوراخ دیوار هم نزدیکی کنه. یعنی جنسیت، گونه و نوع شیٕاش براش مهم نیست.
همان طور که در یادداشت تینوش نظمجو درباره آثار یون فوسه در انتهای نمایشنامه «کسی میآید» آمده، در آثار او "سکوت بخشی از زبان است، و ریتم سازماندهی حرکت کلمات در زبان". کسی میآید داستان سرراستی دارد. زن و شوهری برای اینکه بتوانند از دیگران دور بمانند، خانه ای دور از سایرین کنار دریا خریداری میکنند. آنها به این امید که کسی سراغشان نمیآید وارد خانه جدیدشان میشوند. اما همان روز مردی که خانه را به آنها فروخته در اولین دیدار خود زن را میبیند. حالا که او در این ملاقات از زن خوشش آمده دوست دارد زمانهای بیشتری زن را ببیند. برای همین سعی میکند خود را به زن نزدیک کند. رفتاری که باعث رنجش شوهر میشود. به حدی که فکر میکند زن نیز از مرد خوشش آمده. زن اما این حرف را قبول ندارد، ولی کمی بعد مرد دوباره برگشته و شماره خود را به زن میدهد. و زن هم شماره را میگیرد.
نوع نگارش دیالوگها، تکرار و دوباره تکرار برخی از کلمات نه تنها به نوعی مخاطب را از داستان اصلی دور میکند بلکه انگار قصد نویسنده تلاش برای برهم زدن تمام قواعد کلاسیک نمایشنامههای قصه محور است. و زبان، کلمات و سکوت مهمترین نقش را در این بین ایفا میکنند. یون فوسه نمایشنامهنویس نروژی جایی درباره تاثیر سکوت در آثارش میگوید: هدف من بهوجود آوردن لحظههایی است که در آن یک فرشته در حال گذشتن از روی صحنه است.
کسی میآید موفق به دریافت جایزه ادبی ایبسن نیز شده است. این کتاب دوازدهمین شماره از مجموعه دورتادورنیاست که توسط تینوش نظمجو ترجمه و در نشر نی منتشر شده است.
یک: بهروز میگفت دقیقا همینجا زندگی میکردیم. حالا زمینی صاف شده بود. اینجا بود که فهمیدیم یک زمان به فاصلهی تنها دو خانه همسایه بودیم. بیآنکه همدیگر را بشناسیم.
دو: اینجا خانهایست که بخش زیادی از عمرم را در آن گذراندم. خانهای که واقعا اسمش خانه بود.جائی که هر وقت قرار است خواب یک خانه را ببینم در اتاقها و گوشهوکنار آن اتفاقاتش رخ میدهد. مالک بعدی درهای زیبای توسی رنگ را با این مشکی بدشکل عوض کرده است.
سه: جای پر شدهی پنجرهی خانهی بَپ موسی. آخرین بازماندهی بقالیهای خانگی. که حالا اثری از آن نمانده بود.
چهار و پنج: محله به اسم سهزیارتان معروف بود (و هست). به خاطر منبری به همین نام. این درها بخشی از منبر قدیمی سه زیارتان است.
شش: نفت موجود است.