نویسنده: شهاب

سالگرد

‏الان چند دقیقه گذشت، از سومین سالی که این دو تا دیوونه با چند تا امضا و چند تا کلمه عربی مزدوج شدن.
?

درباره شعر بی‌پایان

فیلم شعر بی پایان اگر چه به نوعی زندگی‌نامه کارگردان آن آلخاندرو خودوروفسکی محسوب می‌شود اما نگاه شعرگونه به زندگی و گذشته‌اش و همچنین خلق تصاویر زیبا و خیال‌آنگیز آن را از یک فیلم اتوبیوگرافی خارج کرده. فیلم دوران کودکی، نوجوانی و جوانی شاعری را به تصویر می‌کشد که چگونه فراز و نشیب‌هایی را در زندگی پشت سر گذاشته و در آخر تصمیم می‌گیرد برای ادامه زندگی به فرانسه برود. تصاویرِ گاه خیره‌کننده و صحنه‌های‌ گاه سمبلیک راه بر تاویل آن باز می‌گذارد. اگر چه در این فیلم با یک شاه‌پیرنگ به معنای کلاسیک آن روبرو نیستیم اما خرده پیرنگ‌ها هستند که در شکل‌گیری داستان کلی فیلم نقش دارند. خرده‌پیرنگ‌هایی که در برخی لحاظات به خوبی به هم پیوند نخورده‌اند. صحنه‌ای که پس از فال تاروت می‌بینیم آلخاندروی جوان وارد خانه دوستش انریکه شده و با نامزدش به او خیانت می‌کند. این عدم پیوند با صحنه‌ای که به طور کاملا اتفاقی با یک مسئول سیرک آشنا شده و به عنوان دلقک در یک سیرک ایفای نقش می‌کند از آن دست لحظاتی از فیلم است که با یک روند منطقی پیش نمی‌روند. اگرچه زلزله اغراق‌گونه و مرگ شخصی که دل و روده‌ش از هم پاشیده در ابتدای فیلم هم روند منطقی ندارد اما حضورشان به حال و هوای کلی فیلم کمک زیادی کرده.
اگر علاقمند به دیدن فیلمی با لحظات و صحنه‌های شاعرانه و گاه رویاگونه هستید دیدن شعر بی‌پایان ساخته آلخاندور خودوروفسکی را از دست ندهید.

۱۴- دورتادور دنیا (پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی)

پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی داستان زنی (دورا) را روایت می‌کند که بازمانده از فاجعه سربرنیکا در بوسنی در منطقه بالکان است. او که تجربه‌ی سخت تجاوز را از سر گذرانده حالا به آسایشگاهی منتقل شده و تحت نظر روانشناسی به اسم کِیت مراحل درمان را طی می‌کند. کیت که روانشناس گروه جسدیابی در همان منطقه بوده به خاطر فشار بالای روانی از یافتن جسدهایی که پیدا شده از ادامه کارش صرف نظر کرده و خودش را به آسایشگاهی منتقل می‌کند که در آن دورا بستری‌ست. پیکر زن که همچون بیشتر آثار ماتئی ویسنی‌یک صحنه‌های کوتاهی دارد نه تنها به زیبایی داستان زندگی کیت و دورا را روایت می‌کند بلکه پلیدی جنگ را به بهترین شکل ممکن نمایش می‌دهد. او که شناخت خوبی از بافت زندگی مردم منطقه بالکان دارد در کنار معرفی هر کدام از کشورها بخشی از رفتار جمعی‌شان را به تصویر می‌کشد. و از طرفی تنها شخصی که جنگ در سرزمینش را با گوشت و استخوان لمس کرده باشد می‌تواند تصویری دقیق و نزدیک از رنجی که بر مردم جنگ‌زده رفته ارائه دهد. ماتئی ویسنی‌یک در اسب‌های پشت‌ پنجره و تماشاچی محکوم به اعدام مواضع ضد جنگ خود را بار دیگر به زیبایی نشان داده بود. او در این متن اشاره می‌کند: «در جنگ‌های میان نژادی اروپا، تجاوز همسنگ تخریب خانه‌های دشمن، کلیساها یا عبادتگاه‌های دشمن، آثار فرهنگی و ارزش‌های اوست» اما این اصل را نه تنها در جنگ میان‌نژادی اروپا که به عنوان یک اصل کلی در تمامی جنگ‌های جهان می‌توان قلمداد کرد که بیش از هر کشته‌ای این زنان هستند که مورد هجوم دشمن قرار می‌گیرند چه خودشان چه با از دست دادن عزیزانشان. انتخاب دو کاراکتر زن برای پیش‌برد داستان از آن انتخاب‌های هوشنمندانه‌ای‌ست که تاثیرگذاری متن را دوچندان کرده است.
در نهایت با بهبود شرایط دورا، کیت به کشورش آمریکا باز می‌گردد و دورا تصمیم می‌گیرد فرزندنش را به ‌دنیا بیاورد. فرزندی که تا پیش از این معتقد بود فرزندش نیست و پدر و مادرش جنگ هستند.
شاید یکی از بهترین بخش‌های این متن آنجاست که دورا تصویری عمیق و غم‌زده از کشور جنگ‌زده‌اش ارائه می‌کند: «کشور من شبیه اون مادریه که می‌بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‌کنه»، «کشور من اون مادربزرگیه که با شروع جنگ مجبوره فرار کنه و قبل از رفتن می‌ره خاک جلو خونه‌ش رو می‌بوسه».
نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی» نوشته‌ی ماتئی ویسنی‌یک چهاردهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیا با ترجمه تینوش نظم‌جو در نشر نی به چاپ رسیده است.

حکایت توپ مروارید

اخیرا فرصتی دست داد تا مستندی از دوست فیلمساز خانم زهرا (سمیرا) نبی‌پور ببینم. مستندی جذاب و به اندازه قصه‌های روایت شده‌ توسط پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها دلنشین. فیلم، داستان توپ مرواریدی‌ست که به دستور فتحعلی شاه در دوره پذیرفتن عهدنامه‌ی گلستان ساخته ‌می‌شود. اما داستان همینجا خاتمه نمی‌یابد. مستند توپ مروارید، این نماد تجددگرایی سالهای پیشرویش را روایت می‌کند که چه طور از یک نماد مدرن به یک نماد سنتی تبدیل شده و زنان و دختران دم‌بخت از آن حاجت می‌گرفته‌اند. آنقدر این موضوع پرداخته شده به خودی خود جذاب است که می‌توان بارها و بارها در رابطه با آن فیلم ساخت و از آن گفت و شنید. ریتم خوب و گفتار متن خودمانی فیلم را که تنها با تکیه بر عکس‌ها و نقاشی‌ها و طرح‌های به جامانده روایت می‌شود دلنشین کرده. از طرفی فیلمساز با خلاقیت و به طور غیر مستقیم نشان می‌دهد که چه طور بعد از زمان قاجار و با روی کار آمدن پهلوی این نمادی که یک زمان کارکردش تنها برای حاجت گرفتن بوده به یک منطقه نظامی منتقل می‌شود و دیگر خبری از دخترهای دم‌بخت که به آن دخیل می‌بستند نمی‌شود. ایران وارد دوره مدرن دیگری شده تا زمان حال که دیگر به راحتی نمی‌توان ردی از آن توپ مروارید پیدا کرد.
موسیقی و صدا که یکی از مهمترین عناصر در این فیلم به شمار می‌رود به جز چند مورد که لزوم به کارگیری آن مشخص نمی‌شود، به ریتم و حال و فیلم کمک کرده. همان طور که در ابتدای اثر اشاره می‌شود این فیلم به یک دوره تاریخی می‌پردازد. دوره‌ای که داستان‌ها، روایت‌ها و افسانه‌های کنار این توپ تاریخی به فراموشی سپرده شده است. امیدوارم امکان نمایش مجدد برای مخاطبینی که تا کنون موفق به دیدن این فیلم نشده‌اند فراهم شود. پس از دیدن فیلم منتظر آثار بعدی خانم نبی‌پور هستم.

درباره شوانکمایر

باید کلاه از سر برداشت به احترام پیرمرد ۸۴ ساله‌ای که هنوز تجربه کردن را بخشی از هنر سینما می‌داند و بی‌پروا دست به هر شیطنتی می‌زند. در زمانه‌ای که هالیوود بخش زیادی از حافظه بصری علاقمندان به سینما را مسموم کرده است، دیدن آثار شاهکاری چون زنده ماندن (۲۰۱۰) و حشره‌ها (۲۰۱۸) به شدت پیشنهاد و توصیه می‌شود. در ابتدا به خاطر جسارت شخصی چون شوانکمایر؛ فیلمساز بزرگ حال حاضر سینمای چک و در ثانی آنچه که او به عنوان سینما به مخاطب عرضه می‌کند.
شوانکمایر هر آنچه در چنته دارد را به نمایش می‌گذارد. سینما، انیمیشن، تدوین، روانشناسی،‌ فلسفه، و در همین حین با مخاطب بارها و بارها شوخی می‌کند. او نه تنها تمام اینها را می‌داند بلکه میفهمد کمدی را چگونه عرضه کند. حضور او در ابتدای هر دو فیلم یاد شده نه تنها اصل فاصله‌گذاری را پیاده ‌میکند بلکه زمانی می‌خرد برای بیان شوخی‌هایش و اینکه مخاطب را برای دیدن آثار عجیبش آماده کند. شوانکمایر که در فیلم زنده ماندن Surviving Life 2010 به سراغ یک مبحث روانشناسی بر اساس نظریات فروید و یونگ می‌رود. در فیلم حشره‌ها Insects 2018 سعی در برداشتن مرز میان سینما، تئاتر،‌واقعیت و خیال دارد. او به خوبی مدیوم سینما را می‌شناسد و با تمام تمهیدات آن می‌خواهد در مرز سینما نبودن قدم بگذارد. تا جایی که بارها و بارها در فیلم حشره‌ها سعی می‌کند به مخاطب یادآور شود این چیزی که می‌بینید فیلم است با آدمهای واقعی دنیای واقعی اما چیزی که بر صحنه رخ می‌‌دهد داستان دیگری‌ست، داستان انسان‌هایی که در یک تعبیر نمادین هر یک به حشره‌ای تبدیل شده‌اند.