نویسنده: شهاب

پرتقال، تدوین و چند داستان دیگر

۱- حدودا ده روز پیش در خانه نشسته‌ایم که تلفن زنگ می‌خورد. شخصی پشت تلفن خودش را معرفی می‌کند، انگار در گذشته شاگردم بوده، از کهنوج تا کلاس من می‌آمده و حالا خواسته تشکر کند. و می‌گوید چندتا از کارهایی که تدوین کرده را می‌فرستد که ببینم. تا انتهای مکالمه فکر می‌کنم کسی دارد با من شوخی می‌کند. از طرفی هر چه فکر می‌کنم به ذهنم خطور نمی‌کند شاگردی با همچین اسمی داشته‌ام یا نه. به هر حال در مملکتی که همه چیزش شوخی‌ست این تماس هم در مرز باریکی از شوخی و جدیت قرار می‌گیرد.
۲- حدودا یک هفته بعدش یکی دیگر از شاگردانم که تقریبا او را به یاد دارم به تلگرامم مسیج می‌دهد. می‌خواهد چیزی برایم بیاورد. می‌گویم که توی تلگرام بفرستد که ببینم. (اولین باری نیست بچه هایی که با من کلاس داشته‌اند قصد دارند ویدئوها و فیلم‌هایشان را نشانم دهند). میگوید فیلم نیست و داستان چیزی‌ست که در عکس می‌بینید. انگار از باغ‌های شخصی‌شان برایم کنار گذاشته‌اند. این اولین باری‌ست که یکی از شاگردانم اینطوری به یادم بوده. حس جالبی‌ست.
۳- همان اول که دیدمش گفتم برایم ارزشمندتر این است که ببینم شما پیشرفت کرده‌اید. واقعا چه حسی بهتر از این برای شخصی که تدریس می‌کند وجود دارد؟

 

دختر بندری

داشتم از غروب عکس می‌گرفتم که دیدم یکی پشت سرم داره میگه: عکس. عکس. عکس. برگشتم دیدم سه نفرن. اولین باری بود که یک دختر بندری با پوشش بومی پشت فرمون از من درخواست می‌کرد که ازش عکس بگیرم. نه اون می‌دونست چرا باید عکس ازش گرفته بشه و نه من می‌دونستم چرا باید ازش عکس بگیرم. به هر حال اون این جوری علامت پیروزی نشون داد و من عکس گرفتم.

 

 

یادداشتی پیرامون فیلم «سوءتفاهم» ساخته‌ی احمدرضا معتمدی

سوتفاهم داستان گروهی فیلمساز را روایت می‌کند که برای تهیه بودجه‌ی ساخت فیلم تصمیم می‌گیرند با دزدیدن دختری که رویای بازیگر شدن دارد از پدر پولدارش اخاذی کرده و بعد دختر را با نقشه‌ای که کشیده‌اند به واسطه‌ی فیلمنامه بکشند.
سوتفاهم از معدود فیلم‌هایی‌ جشنواره فجر بود که شاهد یک فرم روایی متفاوت در آن بودیم. فیلمی که سعی می‌کند مرز میان واقعیت و سینما را بر دارد. این بازی آنقدر ادامه پیدا می‌کند که مخاطب گاهی این تفکیک را اشتباه می‌گیرد و  کارگردان به نوعی به هدفش می‌رسد. نمونه‌ی این بازی را پیش از این در نمایشنامه‌ی «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» لوئیجی پیرالندو دیده بودیم. اما این فیلم دو ویژگی مهم داشت:‌ یک، لوکیشن محدود. دو، خط روایی ساده. اینها مواردی‌ست که مخاطب فیلم‌های ایرانی با آن قرابت زیادی ندارد. فیلم در یک پاساژ و در ادامه در یک خانه‌ی قدیمی جریان دارد و بیشتر زمان فیلم محدود به خوردن قهوه‌ایست که سرنوشت دختر را مشخص می‌کند. اینکه چرا دختر قهوه را نمی‌خورد، یا اینکه حالا پسر قهوه را خورده داستان به کدام سمت کشیده  می‌شود مسائلی‌ست که در پیرو آن بخشی از داستان نیز شکل می‌گیرد. با همه‌ی این تفاسیر مخاطب‌های فیلم به دو دسته‌ی پر کنتراست تبدیل می‌شوند. دسته‌ی اول افرادی که فکر می‌کردند با دیدن این فیلم وقتشان را هدر داده‌اند و دسته‌ی دوم افرادی که تا پایان، فیلم را دنبال کردند. البته جدای از فرم روایی متفاوت که پیش‌تر اشاره شد چند سوال از فیلم در ذهن باقی می‌ماند.
* اگر سمی که قرار است شخصیت دختر را در فیلم از پا در بیاورد تقلبی‌ست چرا شخیت‌ اصلی از خوراندن آن به دختر امتناع می‌ورزد؟ (شاید قرار است به این باور برسیم که شخصیت‌های داستان هنوز نقششان در داستان را دوست دارند و نمی‌خواهند آن نقش برای همیشه از صحنه خارج شود.) چرا تصاویر دوربین‌های بسته آنقدر هم که باید دوربین مدار بسته نیستند؟ چه طور می‌شود یک دوربین مداربسته که غالبا در بالاترین نقطه‌ از هر مکانی نصب می‌شود نمای Close Up از زاویه Eye Leve هم می‌گیرد و بعد پن می‌شود روی دستان یکی دیگر از کاراکترها؟
این فیلم همچون خیلی از فیلم‌های امسال جشنواره امکان کوتاه‌تر شدن را داشت و با حذف برخی از لحظاتش که جز دادن اطلاعات تکراری کمکی به پیش‌برد داستان نمی‌کرد می‌توانست ریتم مناسب‌تری پیدا کند. مخصوصا صحنه‌ی پایانی که شاید با برخی تغییرات کمی از آن شعارزدگی‌اش دور می‌شد، به هر حال بعد از گذشت چند سال می‌بینیم که معتمدی از فضای فیلمی چون دیوانه از قفس به چه اندازه دور شده و الان با فیلمی که تلاش می‌کند داستان سرراستی را روایت کند هنوز آن نگاه معناگرایانه‌ را در عناصر فیلم و کلامی که بر زبان شخصیت‌ها جاری می‌شود را دارد.

این یک کامیون نیست، یک ۱۸ چرخ است

کامیون فیلمی از کامپوزیا پرتوی که با محوریت حضور داعش در مناطق کردنشین عراق به آوارگی زنان ایزدی می‌پردازد، در ابتدا وعده‌ی داستان جذابی را به مخاطب می‌دهد اما در ادامه متوجه می‌شویم که فیلم از همان کلیشه‌ی جستجوی قهرمان پیروی می‌کند. قهرمان فیلم که در انتها متوجه می‌شویم نامش بهروز است در جستجوی مردی کرد است که بتواند زن و بچه و برادرش را به او برساند. فیلمی با زمانی قریب به ۱۰۰ دقیقه در انتها مخاطب را با این سوال روبرو می‌کند؛ که چی؟ یعنی این سیر و سلوک پیدا کردن مردی که هیچ نشانی از او نیست قرار است شخصیت یا در بهترین حالت مخاطب را با چه چیز مهمتری روبرو کند؟
زمان بالای فیلم پر از لحظات قابل چشم پوشی‌ست. دیالوگ‌های گاه آزار دهنده مثل جایی که زن با لهجه‌ای که سعی می‌کند طبیعی به نظر برسد می‌گوید:‌ آدم هر جا دلخوشی داشته باشه همونجا خونشه.
یا جایی که حضور بی‌خود و بی‌جهت نیکی کریمی با یک دیالوگ عجیب همراه می‌شود. کامیون بهروز با او تصادف کرده و زمانی که متوجه می‌شود مسافر کامیون بهروز یک زن ایزدی‌ست جلو رفته و از او می‌پرسد:‌داعش با شما چه کار کرده؟
آیا احمقانه‌تر از این سوال هم می‌شود پرسید؟ آن هم با آن حس و حال مثلا دلسوزانه؟ به هر حال اگر بخواهیم فیلم را به دور از احساسات بررسی کنیم، چیزی به جز یک داستان کش‌دار و تلاش برای نشان دادن سختی‌های زندگی یک خانواده کرد در شهر همیشه شلوغ تهران نمی‌بینیم. و در انتها این سوال پیش می‌آید که آیا تمام تاثیرات حضور داعش همین بود؟ تمام مصیبت وارد شده به یک خانواده کرد با یافتن یک خانه در حاشیه شهر تهران حل می‌شود؟ قطعا این تنها بخشی از مسائل همچین خانواده‌ایست اما پرداختن به این موضوع با همچین داستانی چندان مخاطب را با عمق یا سطح فاجعه روبرو نمی‌کند.
البته بازی خوب و قابل قبول سعید‌آقاخانی از نکات قابل دفاع فیلم است که می‌توانست با انتخاب شخصیت مناسب‌تری برای کاراکتر زن زوج مناسبی برای روبروی هم قرار گرفتن فراهم شود. زوجی که در یک بده بستان بتوانند قابلیت‌های شخصیت‌پردازی خودشان را به نمایش بگذارند. اما تمامی بار فیلم بر دوش بهروز (سعیدآقاخانی) و شخصیت پردازی اوست که پس از گذشت یک سوم ابتدایی فیلم به یک مونوتون تقریبا یکنواخت تبدیل می‌شود.
البته کامیون کامپوزیا پرتوی اثر قابل‌ قبول‌تر از فیلمی‌ست که با همکاری جعفر پناهی به نام «پرده‌» ساخته است. در حداقل‌ترین حالت ممکن کامیون سه بخش مهم شروع، میانه و پایان را دارد.

اتاق نه چندان تاریک | یادداشتی بر فیلم «اتاق تاریک»

«اتاق تاریک» ساخته‌ی روح اله حجازی اگر چه از معدود فیلم‌های ایرانی‌ست که به آزار‌های جنسی کودکان می‌پردازد اما فیلمساز خودخواسته یا ناخواسته خودش را وامدار فیلم «شکار» ساخته‌ی تومانس وینتربرگ می‌کند. اتاق تاریک داستان اتفاقات ناخوبی را روایت می‌کند که چگونه بر روان و رفتار کودکی به نام امیر تاثیر می‌گذارد. امیر شب‌ادراری‌اش بیشتر شده و حالا داستا‌ن‌هایی سر هم می‌کند که با آنچه واقعا اتفاق افتاده تفاوت‌هایی دارد.
مواردی همچون حضور تبلتی که در آن تصاویر نامناسب پخش شده، کودکی که داستان حول محور وجود او شکل می‌گیرد و اولین جملات مساله‌ساز از زبان او شنیده می‌شود و دیدن تصاویری که می‌دانیم تاثیر کاریکاتور گونه‌ای در ذهن کودک باقی می‌گذارد از جمله شباهت‌هایی‌ست که فیلم اتاق تاریک با فیلم «شکار» دارد. البته مساله‌ای که اتاق تاریک از آن رنج می‌برد صرفا شباهت‌های اینچنینی‌اش نیست. انتخاب ناخوب بازیگرانی همچون ساعد سهیلی که بعد از گشت ارشاد به نوعی سوپراستار سینما شده و یک فیلم در میان او را میینیم، آنچنان مناسب برای نقش جوانی کرد که جملات کردی را با لهجه‌ی تهرانی تلفظ می‌کند نیست. بغض‌ها و گریه‌های تکراری ساره بیات که یادگار جدائی نادر از سیمین است و کماکان ما را یاد نقش راضیه در آن فیلم می‌اندازد آزار دهنده‌ است.
البته لازم  است یادآور شویم فرمولی که فرهادی از «فیلم جدایی نادر از سیمین» به سینمای ایران هدیه داد پخش کردن پازلی در ابتدای فیلم بود که شخصیت‌ها با همراهی مخاطب بخش‌هایی از آن را در کنار هم قرار می‌دادند تا با تصویری تقریبا واضح از ابعاد مساله مهمی که گاه جامعه با آن درگیر است روبرو شوند. فرمولی که حجازی هم می‌خواست آن را در فیلم اتاق تاریک به کار بگیرید اما نتوانست. در واقع می‌شود گفت عدم شکل‌گیری بحران به شکل صحیح، مساله مهمی‌ست که فیلم از نبود آن رنج می‌برد. در ابتدا بحران اصلی فیلم که به جز چند صحنه که با واکنشهای عصبی هاله همراه است آنچنان ما را درگیر فاجعه نمی‌کند. مساله دستمالی شدن امیر با رفتارهای عادی خانواده و کدهایی که در طول فیلم کنار هم قرار می‌گیرد احتمالش را به صفر می‌رساند. (مخاطبی که فیلم شکار را دیده باشد از همان ابتدا متوجه میزان مساله می‌شود).
و بعد بحران‌های فرعی؛ عین جدال هاله و پگاه سر میز شام که انگار از یک مکالمه عادی یکباره به سمت دعوایی پیش می‌روند که هیچ زمینه‌ سازی در فیلمنامه برای بوجود آمدن آن شکل نگرفته است. او اول به رفتارهای پگاه گیر می‌دهد (که هیچ اطلاع دقیقی هم از آن ندارد). بعد پای رابطه‌اش با شخصی به نام پیمان را پیش می‌کشد، بعد بی مقدمه می‌گوید که فلان مساله را با کودک من بوجود آوردی. این پرش ها منقطع در گفتار هاله که یک پیش زمینه‌ی ادبیاتی دارد(شغل او مترجمی‌ست) کمی ناپختگی در شخصیت‌پردازی او را می‌رساند. اصلا سوال مهم‌تر این است که اگر هاله به طور اتفاقی پگاه را در آسانسور نمی‌دید باز او را برای شام دعوت می‌کرد که بعد شاهد آن صحنه‌ی بی‌روح دعوایشان سر میز شام باشیم یا نه؟
پرداختن به مسائل فنی مثل لو رفتن تکنیک پرده سبز (برای صحنه‌های بالکن) در این متن نمی‌گنجد اما اگر در مسیر ساختن آثار سینمایی با محوریت آزارهای جنسی کودکان، فیلم «اتاق تاریک» را جز اولین‌های سینمای ایران بدانیم، با فیلم متوسط رو به بالایی روبه‌روایم که متاسفانه شتابزدگی در فیلمنامه و کارگردانی چند امتیاز منفی به آن می‌دهد. اما امیدواریم راه برای پرداختن به این سوژه‌ها در سینما بازتر شود تا شاهد آثار مهم‌تری باشیم.

نگاهی به فصل چهارم سریال Black Mirror

در این متن به قصه های هر اپیزود جداگانه پرداخت می‌شود.
فصل چهارم سریال پر طرفدادر بلک میرور یا همان آینه سیاه چند هفته‌ایست که منتشر شده. این سریال که دو فصل ابتدایی‌اش در بریتانیا ساخته شده بود. دو فصل شش قسمته‌ی بعد را با تهیه‌کننده هالیوودی تجربه کرد. چیزی که در این فصل بر خلاف سه فصل گذشته آن را تجربه نکردیم رویارویی با ایده‌های جدید و غافلگیر کننده بود. بزرگترین تفاوت این فصل با سه فصل پیشین خود شیوه برخورد با درام و تکنولوژی‌ست. در این فصل در تک‌تک اپیزودها (به چز اپیزود پنجم) با معرفی تکنولوژی‌هایی روبرو هستیم که تمامی در خدمت پیشبرد درام است. جریانی که در سه فصل گذشته خلاف آن را شاهد بودیم. در فصل اول تا سوم ما تصویری از حال یا آینده‌ای‌ را می‌بینیم که تکنولوژی و فضای مجازی گاه زندگی را وحشتناک‌تر از آن چیزی می‌کنند که فکرش را می‌کنیم. ما با فرآیندهایی روبرو هستیم که به خلق قصه‌ای جذاب می‌کوشد. اما در فصل چهار تقریبا قصه‌های گاه تکراری به مدد ابزارهایی روایت می‌شوند که نمونه‌های آن را در فصل‌های گذشته دیده‌ایم. قسمت اول فصل چهارم داستان جوان خلاقی در زمینه ساخت بازی‌های کامپیوتری را روایت می‌کند که بر اساس دی ان ای هر شخص یک کپی از آن تهیه کرده و آن را به داخل کامپیوتر می‌فرستد. جریانی که ما پیش از این در فصل دوم و در اپیزود کریسمس سفید دیده بودیم. در قسمت دوم داستان مادری را روایت می‌کند که در مغز دخترش تراشه‌ای قرار می‌دهد تا بتواند تصاویری که او می‌بیند را کنترل کند. ما شبیه این داستان و اتفاقاتی که رخ داد را در قسمت سوم فصل اول یعنی The Entire History of You دیده بودیم. در آن قسمت مرد با رجوع به حافظه تصویری همسرش به خیانت او پی می‌برد. در اپیزود سوم فصل چهارم دوباره بحث ورود به حافظه این بار با دستگاهی متفاوت مطرح می‌شود. یعنی در این قسمت هم باز اتفاقی رخ نمی‌دهد. نه سخن از تکنولوژی منحصربه فردی می شود و نه تاثیرات فضای مجازی و یا علوم کامپیوتر را شاهد هستیم. یک قتل رخ داده و حالا با یک سری ابزارهای پیشرفته که حافظه افراد را جستجو می‌کند قاتل پیدا می‌شود. در قسمت چهارم کمی از سوژهای تکراری خود بلک میرور دور می‌شویم. این بار با سوژه‌ای روبرو هستیم که نمونه متفاوت‌ر آن را در فیلم خرچنگ اثر لانتیموس دیده بوده‌ بودیم. زن و مردی باید برای خودشان یک جفت پیدا کنند. این همسر ایده‌آل توسط یک سیستم کامپیوتری انتخاب می‌شود. اما گاه رفتارهای عجیب شخصیت‌ها در متوقف کردن زمان مخاطب را کلافه و دلسرد می‌کند. سوژهای تکان‌دهنده سه فصل قبل جای خودشان را به داستان‌های عامه‌پسند هالیوودی داده‌اند. قسمت پنجم اما شرایط کاملا عوض می‌شود. یک سوژه ناب همچون سه فصل گذشته را می‌توان آبروی این فصل از بلک میرور دانست. سگ‌های کامپیوتری و تربیت شده که کارشان محافظت از انبار کالاهای مهم است زندگی را بر مردم منطقه‌ای سخت و غیر ممکن کرده‌اند. آنها در پی شکار انسان‌هایی هستند که در آن حوالی زندگی می‌کنند. این قسمت که به صورت سیاه و سفید ساخته شده آن وحشت موجود در دنیای تحت کنترل تکنولوژی را به خوبی و با زبانی کاملا نمادین به تصویر می‌کشد. انسان‌هایی که از هراس کشته شدن توسط این کامپیوترها خودشان را در پناهگاه‌هایی امن مخفی می‌کنند. دیدن این اپیزود از این فصل را از دست ندهید. قسمت ششم و آخر فصل چهارم تلفیقی از چند اپیزود گذشته‌ی بلک میرور است. درآمیختگی تکنولوژی با حال و هوای دهه‌های گذشته را در قسمت چهارم فصل سوم یعنی San Junipero دیده بودیم. اولین داستانی که در این اپیزود معرفی می‌شود یک داستان اقتباسی‌ست به نام «معتاد به درد» که اگر چه تکنولوژی معرفی شده در آن، تکنولوژی جدیدتری نسبت به چند قسمت اول همین فصل به حساب می‌آید اما بیش از آنکه به چالش کشیدن این فن‌آوری باشد داستان دکتری‌ست که ذره ذره به درد کشیدن خودش عادت کرده و از آن لذت می‌برد. یعنی باز با درامی روبرو هستیم که تکنولوزی در قوت بخشیدن به آن وارد می‌شود. شخصیت مرد که در طول داستان معرفی می‌شود به کمک دستگاهی‌ که در اختیار او قرار گرفته پرداخت می‌شود. در واقع بیشتر داستان شخصیت است تا تکنولوژی. دومین روایت در این اپیزود منتقل کردن یک کپی از حافظه به یک ذهن دیگر یا یک دستگاه دیگر است. نمونه معرفی این تکنولوژی را در همان اپیزود کریسمس سپید دیده بودیم. یک کپی از حافظه زنی در شرف مرگ را به ذهن همسرش منتقل می‌کنند. و در ادامه آن را در بدن یک میمون اسباب‌بازی می‌گذارند. روایت سوم هم دقیقا همچون روایت دوم ذهن یک قاتل (که انگار واقعا قاتل نبوده) را قبل از اعدام در یک دستگاه کپی می‌کنند. او به یک موزه منتقل شده و در آنجا بازدیدکنندگان می‌توانند دوباره او را شکنجه دهند. تلفیقی از روایت دوم  همین اپیزود و اپیزود دوم فصل دوم یعنی White Bear که در آن یک جنایتکار بارها و بارها به خاطر یک اشتباه شکنجه می‌شود.
در کل می‌توان اینطور نتیجه گرفت که ایده‌های نویسنده تقریبا در این فصل به تکرار رسیده‌اند و ما شاهد اثار شوکه‌کننده‌ای همچون سه فصل گذشته نیستیم. قسمت آخر فصل چهارم به اسم «موزه سیاه» به نوعی جمع‌بندی تمامی رخدادهای این فصل است. و حالا نمی‌توان با قاطعیت گفت این فصل را باید پایان این سریال بدانیم و یا نویسنده قصد دارد در فصل بعد با قدرت بیشتری اپیزودهای آن را بنویسد. چیزی که در این فصل به شدت خلاش حس می‌شد خلاقیت گذشته بود.

درباره فیلم The Killing of a Sacred Deer (۲۰۱۷)

کشتن گوزن مقدس را شاید بتوان از آن دست آثار سینمایی دانست که به وجود قدرت‌های ماورا الطبیعه تاکید می‌کنند. پسر نوجوانی که پدر‌خود را به خاطر‌ بی احتیاطی یک جراح از دست داده، حالا با نفوذ به خانواده‌ی جراح سعی می‌کند انتقامش را بگیرد. در‌یک جریان غیر‌قابل باور فرزندان خانواده‌ دچار فلج می‌شوند که به گفته‌ی پسر پس از مدتی حال یک به یک آنها بدتر می‌شود تا اینکه کشته می‌شوند. تنها راه برای اینکه باقی اعضای خانواده نمیرند این‌است که خود جراح یکی از اعضای خانواده را به تصمیم‌ خود بکشد. او ابتدا به این گفته توجهی نمی‌کند تا اینکه کم کم گفته‌های پسر به واقعیت تبدیل شده و فرزند کوچک در شرف مرگ‌ قرار می‌گیرد. این فیلم که آخرین ساخته‌ی یورگوس لانتی‌موس کارگردان متفاوت یونانی‌ست اینبار مفاهیم عمیق دیگری را دستمایه کار‌خود قرار می‌دهد. انتقام، وجود قدرت‌های ماورا الطبیعه که با علوم آزمایشگاهی قابل‌بررسی نیست و کشتن فرزند (که به نوعی به اسم‌ فیلم نیز اشاره می‌کند)، از آن دست چالش‌هایی‌ست که این بار نیز بیننده را درگیر خود می‌کند. لانتیموس با این فیلم نشان داد که همچون آثار‌ گذشته‌ی خود همواره ذهن خلاقی دارد که می‌تواند دست بر موضوعات چالش برانگیزی بگذارد و مخاطب را مسحور زیبایی‌های جادوی سینما کند. انتخاب اکت‌های صحیح برای کاراکترها از جمله جراح و پسر، صحنه‌های غالبا مینیمال در دکوپاژ و همچنین خلق لحظه‌های نفس‌گیر همچون آثار گذشته‌اش این فیلم را به یک فیلم ماندگار تبدیل کرده است. البته نه از جنس آثار برجسته‌ای چون دندان نیش و خرچنگ. پس از فیلم خرچنگ و حضور بایگران هالیوودی در این فیلم، شاید دلیل اصلی کشیده شدن لانتیموس به سمت سینمای هالیوود حضور در بازارهای بین المللی است. به همین دلیل است که لانتیموس بازیگر مورد علاقه اش Angeliki Papoulia را در این فیلم کنار گذاشته و تماما از بازیگران هالیوودی بهره می برد. این فیلم محصول سال ۲۰۱۷ و یکی از فیلم های حاضر در جشنواره‌ی کن این سال بوده است.

درباره فیلم (۲۰۱۷)A Ghost Story

فیلم‌های ضد قصه و ضد پیرنگ غالبا در سینمای هالییود که همواره به دنبال یک تداوم هم هستند تبدیل به یک آش شله‌قلمکاری می‌شود که نه قصه‌ی درستی روایت می‌کنند و نه ضد قصه هستند. نمونه‌اش فیلم داستان a ghost story. پلان‌های بی‌دلیل طولانی (جایی که دختر شروع می‌کند به خوردن کیک) + روایت یک داستان فلسفی در خود اثر که تقریبا ماهیت اصلی فیلم را بر ملا می‌کند (جایی که شخصی در پارتی از فلسفه خلقت انسان سخن می‌گوید) + پیرنگ پر از ابهام (روحی که یک سیر تاریخی را طی می‌کند و دوباره در کنار خودش می‌ایستد چه طور کاغذ را در می‌آورد؟ و اصلا چرا برای یک روح این عمل در آوردن کاغذ اینقدر سخت است؟ و چرا باید متن نوشته شده هیچ‌گاه مشخص نشود؟) می‌شود اثری که یک ساعت و نیم برای روایت یک داستان کوتاه زمین و زمان را به هم می‌بافد. شاید تصاویر غالبا زیبا و تدوین از پیش تعین شده کمی ریتم و تنوع بصری را کنترل کرده‌اند اما این فیلم بیش از اینکه یک اثر چند لایه باشد یک اثر شبه روشنفکرانه‌ است که سعی می‌کند خاص به نظر برسد. A Ghost Story اگر تلاشش را بر روایت زندگی یک‌ روح‌ تنها که قرار نیست این جهان را ترک کند متمرکز می‌کرد و دست از تلاش بیهوده و سوال‌برانگیز برای در آوردن یک تکه‌ کاغذ بر می‌داشت، شاید با یک فیلم قابل قبول‌تری روبرو می‌بودیم.

روزنوشته‌ها

سال ۹۲ حدسم این بود که اگر اعتراض دیگری در مملکت بشه انتخابات ۴ سال بعد توسط بسیجی‌ها علیه روحانیه. جالبه دقیقا توسط بسیجی‌ها استارتش خورد اما چند ماه بعد از انتخابات.
#اعتراضات_سراسری