نهمین جایزه داستانهای دهکلمهای فراموشی لی همچون سالهای گذشته با شروع آذرماه پذیرای داستانهای دهکلمهای علاقمندان و شرکتکنندگان محترم است. از این رو پایگاه اینترنتی داستانهای ده کلمهای به آدرس www.10w.ir آماده دریافت آثار شرکتکنندگان است. امسال برخلاف سالهای پیش داوری آثار پس از انتخاب توسط هیئت انتخاب در سایت قرار گرفته و بازدیدکنندگان آثار مورد توجه خود را انتخاب میکنند. از این رو آثاری که بیشتری رای را کسب کرده باشند به عنوان آثار برگزیده انتخاب میشوند. آخرین مهلت ارسال آثار شب یلدای ۹۶ است و هفتهی اول دیماه آثار برای رای دادن در سایت قرار میگیرند.
نویسنده: شهاب
شِرِک
گاهی بعضی اتفاقات کوچیک و ناخواسته منو پرت می کنه به سالهای نه چندان دور، سالهایی که رفتارهای برخی به اصطلاح دوستان به من این حس رو دست میداد که یک غول سبزم، یک غول سبز به اسم شِرِک.
فیلم برادرم خسرو
فیلم «برادرم خسرو» که قصه روان و سر راستی را روایت میکند، داستان مرد جوانیست که مدتها دچار اختلال دو قطبی شده است. او که حالا بعد از هفت سال مجبور میشود در کنار خانواده برادرش زندگی کند، دردسرهایی را برای آنها و خودش بوجود میآورد. اینکه فیلم برادرم خسرو اولین کار کارگردانش حساب میشود میتوان به عنوان نقطهی قوت این اثر دانست. فیلمی بی ادعا همراه با کارگردانی کم نقص و بازیهای حساب شده. فیلم اگرچه کمتر در آن نمودهای سینما را میتوان یافت و تا حدودی به تلهفیلم نزدیک شده اما روابط، پیرنگ و فضاسازی چیزی را به مخاطب تحمیل نمیکند. شخصیتپردازی خوب خسرو و ناصر که دو وزنه اصلی قصه فیلم به حساب میآیند بار لحظات دراماتیک فیلم را به دوش میکشند. اگر در یک بعداز ظهر کشدار خواستید فیلمی ببینید که هم شما را تا قسمتی با اختلال دو قطبی آگاه کند و هم خستهکننده نباشد فیلم برادرم خسرو پیشنهاد خوبیست.
درباره فیلم فرانتز ۲۰۱۶
فرانتز داستان دختر جوانی آلمانی به نام (آنا)ست که پس از کشته شدن نامزدش (فرانتز) در جنگ رابطهاش را با خانوادهی فرانتز قطع نمیکند و با سر زدن به مقبرهای که به یاد او در شهرشان بنا کردهاند، همواره یاد او را زنده نگه میدارد. تا اینکه سروکلهی جوانی به نام (آدریان) پیدا میشود. جوانی که در ادامه میفهمیم قاتل فرانتز در جنگ است. او در یک نبرد تنبهتن فرانتز را که انگار قصدی برای شلیک به او نداشته از پا در میآورد. اما بعد از اتمام جنگ عذاب وجدان او را رها نکرده و با یافتن خانوادهی سرباز سعی میکند از آنها دلجویی کند. اما خانواده ابتدا تمایلی برای دیدن او به خاطر فرانسوی بودنش ندارند، تا اینکه از طریق آنا شرایط ملاقات او با خانواده فرانتز مهیا میشود. فرانتز نام شخصیتیست که در جنگ کشته شده و جز چند فلاشبک حضور دیگری در فیلم ندارد اما به تنهایی پیوند دهندهی دو خانواده از دو فرهنگ متفاوت است. فرهنگهایی که با گذشت فیلم متوجه میشویم به جز زبان آنچنان تفاوتی با هم ندارند. هنوز در کافهها و مهمانیهای خانوادگی ترانههای میهنپرستانه بر لبها جاریست. فرانتز اگر چه پر از دیالوگها و موقعیتهای قابل حدس و کلیشهایست اما نگاه به موقعیت سربازان جنگ در هر کشور پس ازاتمام آن این فیلم را از یک اثر سطحی به یک اثر قابل قبول تبدیل کرده است. آنا با نگارش مجدد نامهای که برای پدرو مادر فرانتز ارسال شده خودش را در موقعیتی قرار میدهد که به جز او، کشیش شهر و مخاطب هیچکس از رنجی که در ادامه متحمل میشود آگاهی نمییابد. این رنج و این باری که همچون وظیفه بر دوش او سنگینی میکند، راه برای همذاتپنداری شخصیت باز میکند. فیلم فرانتز همچون سایر آثار اروپایی فیلم ساده با ریتم ملایمیست که مخاطب را به آرامی درگیر موقعیتهای خاص شخصیت اصلی (آنا) میکند. فرانتز ساختهی فرانسوا ازون کارگردان فرانسویست که چندین حضور بینالمللی از جمله ونیز و ساندنس را تجربه کرده است.
لاک نه، لایک! (داستان کوتاه)
اشتباهاً دوربینِ برنامه فعال، عکس ثبت شده و به جای دکمه بازگشت چندبار دکمه ارسال را زده بود. در واقع هر دکمهای که بتواند عملیات را متوقف کند، اما انگار فایده ای نداشته و کار از کار گذشته بود.
با شصت سال سن نمیشد این مساله را طوری شرح داد که ناراحت نشود؛ «آخه پدر من، وقتی از حموم میای بیرون لزومی نداره اون اینستاگرام کوفتی رو باز کنی ببینی خواهرت تو دبی چه عکسی گذاشته، نیم ساعت دیرتر لایک بدی به عکس شوهر خیکیش که کنار دی تو دی ایستاده و طوری ژست گرفته که انگار کنار برج ایفله آسمون به زمین نمیاد».
با فرزاد که از باشگاه بیرون آمدیم تازه متوجه تماس بابا شدم. روی گوشی جفتمان حداقل بیست تماس از دست رفته افتاده بود. با اولین بوق بابا جواب داد:
– کدوم گوری هستید شما دو تا؟ بیا این عکس، اشتباهی زدم، دکمه پاکش کدومه؟
صفحه اینستاگرام بابا که باز شد ششصدوهفتاد لایک به عکسش داده بودند. بابا لم داده بود روی مبل. با بخشی از حوله سفیدش و آن پاچهدار گلگلی که خودنمائی میکرد. از قفسه سینه تا نوک پایش با کیفیت بالا در عکس دیده میشد. انتهای تصویر عکس نوجوانی من و فرزاد به چشم میخورد و کمی بالاتر هم عکس خودش و مامان که مشهد کنار حرم گرفته بودند. البته چهرهشان به خاطر باز بودن نمای عکس آنقدر وضوح نداشت.
اما چه طور بابا تمام این مراحل را طی کرده بود تا عکس را به اشتراک بگذارد؟ از طرفی برای کل خاندان ما سابقه نداشت اولین عکس یک نفر در اینستاگرام ششصد و هفتاد لایک نسیبش شود. یعنی جمع تمام لایکهای ما به پانصدتا هم نمی رسید. حالا عکس بابا که پاهای لخت پر مو و شورت گل گلی اش اینقدر لایک دشت کرده بود عجیب به نظر میرسید.
خانه که رسیدیم بابا داشت برای عمه پشت تلفن با همان فیگور همیشگی اش توضیح میداد عکسش را اشتباه فرستاده. معمولا وسط هال تلفن را روی حالت آیفون میگذارد و نعرهزنان احوالپرسی میکند. عمه گفت همان اول که عکس ظاهر شده روی گوشی فکر کرده بابا منظوری دارد. حتما حرف خاصی است و لایک داده و زیر عکس نوشته: قربونت برم داداش که سایه ات بالای سر ماست.
فرزاد گفت: یعنی عمه فکر نکرده بابا با این پوزیشن چه طور همچین حرف مهمی رو میخواسته بگه؟ اصلا کسی با این پاچه دار ماماندوز مگه سایه سر کسی هم میشه؟
بابا تا متوجه حضور ما شد سریع خداحافظی کرد که گوشی را بدهد بررسی کنم. اما خبری از برنامه روی گوشی اش نبود.
– پس اینستاگرامت کو؟
– گفتم شاید پاکش کنم عکسه هم پاک بشه. مگه نمیشه؟
فرزاد زد توی سرش. به هزار مکافات برنامه را از گوشی خودمان منتقل کردیم به گوشی بابا. برنامه که نصب شد فهمیدیم مشکل دو تا شده. کسی یادش نمیآمد روز اول رمزعبور بابا را چی گذاشتیم. شماره تلفن خودش، تلفن مامان. تلفن فرزاد، کد پستی و هر چه شماره بلد بودیم را امتحان کردیم. تاریخ تولد بابا، عروسیشان. هیچ کدامشان نبود. فرزاد هم لحظه به لحظه گزارش کامنتها را می داد. یکی نوشته بود: جون جون… بعدی نوشته بود: سرما نخوری خوشکله و یکی هم در بین همه کامنتهای بیربط ماشینش را برای فروش آگهی کرده بود.
بابا رفت توی بالکن ومشغول سیگار کشیدن شد. معمولا آخرین راهی که به ذهنش میرسد همین است. دست به سینه تکیه می دهد به دیوار توی بالکن و آرام آرام سیگار دود می کند. فرزاد داشت با خواندن کامنتها روی اعصاب همه مان راه میرفت. مامان تشری زد به فرزاد«ور ور نکن بالای گوشم. برو تو اتاق». خودش پا شد، تلفن را برداشت و زنگ زد به فاطمه خانم. فاطمه خانم حکم سیگار و بالکن بابا را داشت. بعد از اینکه کمی قربان صدقه اش رفت موضوع اصلی را پیش کشید.
– مزاحم شدم بگم امروز عصر اگه رفتی سفره خانم بهمنی… بگو سر سفره یه دعایی کنن این رمز…
رویش را کرد سمت من.
– رمز چی بود؟
– نمی خواد مادر من. خودمون یه کاریش میکنیم.
– میگم بگو رمز چی بود؟
– اینستا
– بگو همین رمز اینیستای آقامون گم شده خیلی ضروریه. یه دعایی کنن جمیعا پیدا بشه… قربانت… سلام برسونید. عروس منم ببوس.
مامان ریز خندید و تلفن را قطع کرد. بعد رفت وضو گرفت. خودم را ولو کردم روی مبل. دقیقا مثل همان موقعیت کذایی بابا توی عکس. فرزاد از توی اتاق صدایش را بلند کرد «خبری نشد؟»
-نه…
در ادامه خرابکاری بابا همه چیز از لایک عمه شروع شده بود. بعد از لایکِ عمه، ادلیست عمه. بعد، ادلیستهای ادلیست عمه و همینطور هرم لایک زدنها به عکس بابا، بزرگ و بزرگتر شده بود و رسیده بود به هزار لایک. بین لایک دهندهها هیچ آشنایی به چشم نمیخورد. عمه هم بعد از تماس بابا لایک و کامنتش را برداشت. ولی بین باقی کامنتگذارها میشد انبوهی از خنک بودن کاربران فضای مجازی را دید. اعصاب خواندن باقی کامنتها را نداشتم. از برنامه آمدم بیرون و گوشی را انداختم روی عسلی. چند لحظه بعد بابا از بالکن پرید داخل و گفت: عمت… شماره عمت رو بزن.
– کجا بزنم؟
– بزن، رمزش همینه.
خبر بابا مثل گل دقیقه نود عمل کرد. به جا و تمام کننده. شماره عمه وارد شد، درست بود. توانستیم وارد حساب اینستاگرام بابا شویم. قبل از پاک کردن، عکس را دوباره با دقت دیدم. هزارودویست وسی لایک. توی دلم گفتم: حیف. اینا می تونست زیر اون عکس من باشه که تیشرت نارنجی پوشیده بودم. با عینک دودی، حیف…
گزینه دلیت را که زدم همه یک نفس راحت کشیدیم. مادر سر نماز یک الله اکبر بلند گفت؛ یعنی خدا رو شکر. بابا فقط من و فرزاد و عمه و چند تا صفحه جک را دنبال میکرد و ما هم بابا را. یعنی قصدش از نصب اینستاگرام این بود بفهمد عمه که با شوهرش رفته دبی در چه حالند. یا مثلا ناهید دخترِ عمه چقدر قد کشیده. همین، اما حالا ناخواسته درگیر بازی عجیبتری شده بود. مامان در حین جمع کردن سجاده گفت: «خدا رو شکر به خیر گذشت».
همان موقع فرزاد گوشی به دست پرید توی هال.
-گاومون زائید. یکی از پیج ها عکس پروفایل بابا را برداشته گذاشته کنار عکس پاها، زیرش هم نوشته این پاهای بلوری مال این شازده است.
واقعا گاومان زائیده بود. حالا تمام عالم می فهمید که امروز پدر ما بعد از حمام آمده و از پاهایش عکس انداخته. گوشی را از فرزاد گرفتم تا باز عکس را ببینم. خودش بود. توی عکس بابا، حوله، عکسهای رو دیوار، بخشی از تلویزیون، رسیور و تی شرت نارنجی من که روی زمین دیده میشد. محال بود کسی نفهمد این خودِ خود باباست. در آن شرایط بغرنج مامان که تازه عکس را با جزئیات میدید، گفت: «خدا مرگم بده، چرا پدرت این گلگلیُ پوشیده، گذاشته بودم کنار درزهاشُ بدوزم… حالا آبرومون جدی جدی میره.» خواستم بگویم مادر جان، وجود آن گلگلی بر ماهیتش مقدمتر است فعلا. اما فایده نداشت، هر کداممان به نحوی حالمان گرفته بود. بابا داشت به آبروی شصت ساله اش فکر میکرد و من به آبروی خانوادگیمان. فرزاد به اینکه تصویر خودش هم توی عکس دیده میشود و مامان هم احتمالا به جمع سفره بروهایشان به مدیریت فاطمه خانم که حالا معلوم نبود عکس به دست آنها رسیده یا نه. چند دقیقه بعد فرزاد گزارش داد؛ دارد به تعداد پیجهای جوروا جور و زردی که با عکس بابا و با عناوین مختلف سوژه ی خنده می سازند اضافه میشود. با شوخیهای تهوع آور. یکی نوشته بود :عروس ننم میشی؟؟؟ یعنی پدرم با شصت سال سن عکس از پاهایش گذاشته که دخترهای مردم را تور کند! فرزاد گفت: بریم زیر پستا به ادمین پیجها فحش بدیم. فکر بدی نبود. حداقل اینطوری کمی انتقام میگرفتیم و البته این روزها خوب هم جواب میداد. دوسه تا از صفحه ها را به فحش کشیدیم، از مدیر پیج تا کاربرهایی که زیر عکس مزه ریخته بودند. کمکم همه داشتند متوجه میشدند این دو مهاجمی که دو کامنت در ثانیه کاربران را به فحش میکشند یک نسبتی با صاحب پاهای پشمالو دارند. تا عصر دویست صفحه را یا فحش دادیم یا گزارش. فایده نداشت، باید گزارش های ارسالی به اینستاگرام تعداد قابل توجهی میشد که عکس را حذف کنند یا کلا آن صفحه ها را ببندند. بین آنهمه صفحات زرد که تمامشان برای تبلیغات و خرید و فروش پیج فعالیت میکردند بعید بود بتوان آن پاهای تازه حمام رفته را محو کرد.
کمکم زنگ خوردن تلفن بابا داشت بیشتر میشد. دوستان قدیمی و همچراغیها زنگ میزدند و میگفتند چه عکس جالبی بابا از خودش گذاشته، یا اصلا قصدش از این عکس چیست؟ خیلیها تازه فهمیده بودند بابا توی اینستاگرام صفحه دارد. بابا هم داشت برای همهشان توضیح میداد اشتباه شده، عکس را او نگذاشته و هر چیزی که این گند را توجیه کند. کمی بعد آقای جَم، همسایهی بغلی آمد روی بالکن و داشت بلند بلند تعریف میکرد عکس را به خانمش و مهمانهایی که در خانه بودند نشان داده و همگی از خنده روده بُر شدهاند. و منتظر عکسهای بعدی هستند. توی دلم گفتم: منتظر عکس بعدی بابات باش.
بابا آن روز عصر مغازه نرفت. به اکبر شاگردش گفت برود و فقط سرو گوشی آب دهد و تا اطلاع ثانوی هیچ گونه پارچهی گل گلی، توپ توپی و راه راهی به مشتری ها نفروشد. تا شب همه تلفنهایمان را خاموش کردیم. من هم عکس خارج از شهری که چندماه پیش رفته بودیم را گذاشتم روی صفحهام و زیرش نوشتم «باز در مسیر رفتنیم به سمت کوه گنو». اینطوری بخش عظیمی از فضولهای فامیل خیالشان راحت میشد که قضیه جواب ندادمان چیز مشکوکی نیست. اگر چه این راه هیچ تفاوتی با پاک کردن برنامه از روی گوشی بابا نداشت. اما حداقل بخشی از ماجرا را نمیدیدیم. همه مثل دقیقه نودو سه گل خوردهها منتظر بودیم فرجی شود. مثلا عکس از تمام صفحات مجازی پاک شود. حالا چه توسط مدیر صفحه ها و چه توسط خود اینستاگرام. فایده نداشت. چند پیج دیگر به جمع آنها اضافه شده بود. بابا باز توی بالکن داشت سیگار دود میکرد و مامان داشت همان نهار ظهر را گرم میکرد که برای شام دوباره بخوریم. فرزاد تلفنش را روشن کرد.
– خاموش کن اون لامصبُ
– مثلا من اومدم تو یه منطقه آنتن بده. کسی پرسید میگم رو تپهای جایی هستم.
فرزاد کرمش گرفته بود باز برود سروگوشی آب دهد. تا گوشیاش روشن شد، زنگ خورد. اکبر بود. اصرار میکرد گوشی را بدهد به حاجی. هر چه فرزاد توضیح داد تا جایی که بابا مستقر شده حداقل سیصد چهارصد متری فاصلهست و آنجا آنتن نیست فایده نداشت. گفت حتما به حاجی بگو زنگ بزنه.
فرزاد اینستاگرام را باز کرد. خبر جدیدی نبود. نیم ساعت بعد بابا با اکبر تماس گرفت. اول کمی آرام و با مکث حرف میزد بعد بلند گفت: «نه باباااااااااا. باشه اکبر جان. ممنون.» بعد نفس عمیق بلندی کشید و خداحافظی کرد. چند لحظهای توی فکربود و بعد بلند شد رفت تا کنار بالکن و برگشت…
– امروز عصر مغازه جای سوزن انداختن نبوده. اکبر گفت تا حالا سابقه نداشته اینهمه مشتری بریزه تو مغازه. خیلیها گفتن فردا میان که منم باشم… نمیدونم چرا اینجوری شده؟
هیچ جواب قاطعی وجود نداشت. اما انگار عکس کار خودش را کرده بود. بابا یکشبه به یکی از سلبریتیهای فضای مجازی تبدیل شده بود. سلبریتی* که عکسش تا چند روز داشت مشتریهای جدیدی به مغازه میکشاند. سه روز بعد بابا افتاد به جان آلبومهای قدیمی. یک عکس پیدا کرد از خودش و عمو علی که جفتشان توی استخر آب گرم گنو گرفته بودند، با چهرهای خندان خیره به دوربین. از همان زمانی که آبگرم هنوز سرپوشیده و بازسازی نشده بود.
– میگم اینو بذارم؟ تقریبا نصف بدنمون زیر آبه؟ ها خانم؟ نظرت چیه؟
مامان نگاهی به عکس کرد و گفت: «آره بذار، فکر کنم زیاد لاک بدن بهش.» فرزاد صدایش را توی اتاق بلند کرد: لاک نه، لایک.
* به چهرههای شناخته شده و معروف در هر زمینهای سلبریتی گفته میشود.
شهاب آبروشن
زمستان۹۵
درباره فیلم (۲۰۱۶) I, Daniel Blake
فیلم من دنیل بلیک همانطور که از یک فیلم اروپایی انتظار می رود، یک ریتم یکنواخت و غالبا کند را دنبال میکند. اما نه ریتم کند آزار دهندهای که مخاطب را پس بزند. آنقدر شخصیت پردازی دنیل و کتی خوب در طول فیلم شکل میگیرد و مخاطب احساس همذاتپندازی میکند که توجه به جزئیات زندگی بلیک و پیچ و خمهای روند اداری برای گرفتن حقوق بیمه از کارافتادگی و رفاهی خستهکننده به نظر نمیآید. کن لوچ همچون خیلی از کارگردانهای اروپایی از نشان دادن صحنههای خشونتآمیز و دردناک امتناع میورزد. همانطور که برادران داردن، برسون، زگنیتسف و …
ما با وجههی غالبا مثبت رفتاری شخصیتها روبرو هستیم. نه آن وجهه منفی، حتی اگر شخصیت دست به جنایت بزند. بلیک با آنکه در ابتدا کتی را نمیشناسد اما سعی در نجات او از بحران زندگیاش دارد. کتی میخواهد تنفروشی کند اما جزئیات پذیرفتن این شغل را ما نمیبینیم. از فروشگاه دزدی میکند اما به وضوح دیده نمیشود. حتی حمله به قوتی کنسرو لوبیا را در در زاویه و اندازه نمایی میبینیم که آنچنان درشت و برجسته دیده نشود. و حتی اتفاقی که در نهایت برای بلیک رخ میدهد. به هر حال «من، دنیل بلیک» اگر چه نقد به نظام بروکراسی بریتانیا و علیالخصوص پرداخت کمکهزینه ازکارافتادگی و رفاهی دارد اما در پس زمینه چیزی جز رفتارهای انسانی شخصیتها به خصوص بلیک که تلاش میکند اوضاع خود و پیرامونش را سامان دهد نمیبینیم. او از نسل ابزاهای اولیه دست ساخت بشر است. او زبان چوب و طبیعت را میداند و هیچ قرابتی با عصر دیجیتال و پیچیدگیهای بروکراسی و اداری ندارد. حتی در زمانهی دیجیتالی شدن همه چیز، نوارهای قدیمی ضبط شده برای همسرش را هنوز نگه داشته و گاهی به آنها گوش میدهد. این فیلم ساخته کارگردان سرشناس بریتانیایی، کن لوچ است که جایزه نخل طلای ۲۰۱۶ را برای او به ارمغان آورده است.
درباره فیلم ۲۰۱۶-Graduation
پیشتر که فیلم چهارماه و سه هفته و دو روز را دیده بودم هیچ چیز تلختر از صحنهی ورود دوستِ دختر به حمام بعد از تسویه حساب با فردی که قرار بود عمل سقط جنین را انجام دهد نبود. تلخی آن تا مدتها با بیننده همراه است و مدام لحظات نفسگیر فیلم در ذهن تکرار میشود.
تاکید بر یک سیستم تقریبا فاسد که دومینووار تمامی افراد هر نهادش با مبلغی خریده میشوند، دخترکی که به بلوغ رسیده و باکره نیست و دوست دارد روی پای خودش بایستد، امتحان نهایی مهمی که نتیجه آن به درستی مشخص نمیشود و رابطهی زناشویی که مدتهاست از هم پاشیده هیچکدامشان اینبار نمیتوانند در فیلم Graduation ساختهی کارگردان رومانیایی Cristian Mungiu که شاهکاری همچون چهارماه و سه هفته و دو روز را خلق کرده بود دوباره آن تلخی پیشین را تکرار کنند. به هر حال ریتم متعادل، و گرههای بعضا قابل حدس دلایلی نیستند که به خاطرش آن فیلم را ندید. فیلم با تمام عناصر و نشانههای دراماتیک و بصری که در اختیار بیینده قرار میدهد چالشهایی را در ذهن وی خلق میکند که حتی نیافتن جوابی برای آنها آزار دهنده نیست. این یکی از ویژگیهای خوب و مهم فیلم Graduation است.
۶- دورتادور دنیا (آدریانا ماتر)
«آدریانا ماتر» را شاید به خاطر فرمت و استایل مناسب برای اجرای اپرا نباید با یک اثر درام مناسب با اجرای صحنهای مقایسه کرد. این نمایشنامه داستان سر راست یک دختر و پسر جوانی که در یک مهمانی رقص با یکدیگر آشنا میشوند را روایت میکند. پسر مدتی بعد میخواهد با دختر ارتباط برقرار کند اما دختر به خاطر شخصیت پسر از این ارتباط سرباز میزند. تا اینکه در کشور جنگی در میگیرد و پسر به عنوان یک نیروی نظامی به خانه دختر حمله کرده و به او تجاوز میکند. از این تجاوز پسری به دنیا میآید که هفده سال بعد پس از اینکه متوجه میشود به خاطر یک تجاوز به دنیا آمده، سعی میکند پدرش را پیدا کرده و او را به قتل برساند. او پدرش که حالا نابینا شده را پیدا کرده و در یک لحظه تصمیمش عوض میشود که او را بکشد. در نهایت مادرش با خرسندی به او میگوید که من سالیان سال فکر میکرد خون یک انسان پلید و پست و هیولا در رگهای توست اما با این تصمیمت مطمئن شدم که تو پسر من هستی و خون من در رگهای توست. «ما انتقام خود را نگرفتیم، اما نجات یافتیم».
«آدریانا ماتر» که نام شخصیت اصلی این نمایشنامه نیز هست، نام ششمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست به نویسندگی «امین معلوف» نویسنده لبنانی ساکن فرانسه و ترجمه «حسین سیلمانینژاد» که در نشر نی منتشر شده است.
یادگاری از روز سینما
اختتامیه نخستین جشنواره فیلمنامهنویسی گمبرون


روز سینما
امروز به مناسب روزسینما و در حاشیه اختتامیه نخستین جشنواره فیلمنامهنویسی گمبرون، جناب آقای صعودی از سینمادارن قدیمی بندرعباس که سالها پیش از خوزستان به خاطر شغلشان به بندرعباس مهاجرت کرده بودند تعدادی از ابزار وسایل سینما را به نمایش گذاشتند. (خاطراتی چندین ساله از فعالیت ایشان در زمینه سینماداری و حتی ساخت فیلم). در بین اینها موویلا برای تدوین فیلمهای هشت میلیمتری از جالبترینهای این نمایشگاه بود..


