بیش از دو سال است که دیگر در آن شهر زندگی نمیکنم. من از آن شهر رفتم اما انگار آن شهر از من نمیرود. از سال ۸۳ که جدی فیلمسازی را شروع کردم (دبیرستانی بودم) تا الان که ۲۰ سال میگذرد. تنها ۵ بار جایزه سینمایی در آنجا گرفتم. یکیش برمیگردد به سال ۸۷ که بعد دوستان از دماغم درآوردند. یکی گفت حقت نبوده. یکی گفت رفتم از فلان داور پرسیدم اصلا یادش نبوده. جایزهام دو تا سکه بود که توی دو برههی زمانی که اوج خالی بودن حسابم بود فروختم. یکبارش آس و پاس وسط تهران از زور بیپولی خیابان ولیعصر را گز میکردم. جایی کار داشتم. که اگر دوستی به تورم نمیخورد نمیدانستم چه طور برگردم. سکه توی کمدم توی بندر بود. تلفن زدم خانه که بفروشنش. دو سال بعد جایزهای برای فیلم دوستی که ادیت کرده بودم گرفتم.
چند سال بعد با نسترن جایزه فیلمنامهنویسی گرفتیم که یکی آمد نوشت ۹ تا شرکتکننده داشته شما هر دویتان جایزه گرفتید. (که یعنی چهطور ممکن است). یکبار دیگرش مدتی بعد یک جایزه فیلمنامهنویسی دیگری گرفتم که باز یکی آمد توی اینستاگرام به توهین و تمسخر. یکبار هم همان سال اوج کرونا بود که فیلم «یک تماس از دست رفته» جایزه گرفت. این پنج بار ۱۲ سال طول کشید.
نمیدانم برای شهر کوچکی که حداقل آن دو بار جایزهی فیلمنامهنویسی را احتمالا به خاطر شرکت نکردن سایر دوستان نویسنده به من دادند. و از آن سه بار دیگر که تنها دو بارش بابت فیلمهای خودم بود (در یک فاصله ۱۲ ساله) چقدر توی چشم بوده که دوستی مدتی پیش گفت: تو یک دوره با همین جایزهها امرار معاش میکردی.
بعضی حرفها یک لحظه گفته میشوند، اما یک عمر عذابت میدهند.
این سیکل را بارها و بارها در مورد یک سری افراد دیدهایم، نتیجهاش را نمیدانم. حتی نمیدانم این کارها برای فریب دادن خودشان است یا چیز دیگری. اما انگار توی همین سیکل گیر کردهاند. سیکلی که نتیجهاش را سالهاست روی زندگی میلیونها هموطن دیدهایم.
برای راحتی بیشتر این سیکل را به صورت منولوگها و دیالوگهایی که غالبا به کار میبرند مینویسم:
۱- شرایط مسخره است. گرونی و فیلترینگ امانمون رو بریده.
۲- لعنت بهشون.
۳- لعنت بهشون.
۴- ااااا، انتخابات. اما من تحریم میکنم.
۵- وای اگه رای ندم یکی عین جلیلی میشه رئیس جمهور.
۶- بریم رای بدیم وضعیت از این بدتر نشه.
۷- اینکه بدتر از جلیلیه.
۸- خب یکم غُر غُر میکنم.
۹- دیگه سکوت تا غرغر بعدی نسبت به فیلترینگ و گرونی.
دیدن سریال، آن هم از نوع ایرانیاش در این روزها ریسک بالاییست. حداقل باید صبر کرد، تمام شود. شاید از بازخورد مخاطبها و جنس مخاطبها بشود فهمید ارزش دیدن دارد یا نه. «در انتهای شب» ساختهی آیدا پناهنده برایم همین حکم را داشت. صبر کردم تمام شد. حالا با گذشت مدتی از دیدن آخرین قسمتش شاید بشود گفت با خودش چند چند بوده.
اولین ویژگی این اثر تلاش برای زنده نگه داشتن تعلیق در مخاطب تا آخرین قسمت و نیفتادن ریتم رویدادها تا آخرین صحنه است. این جدایی و مسائل پیرامونش به عنوان اصلیترین محرک داستان به تنهایی کشش لازم برای دنبال کردن سریال را دارد. قابها، رنگ و نور، بازیهای روان شخصیتهای اصلی، و از همه مهمتر فیلمنامهای با حفرههای کم همگی از عوامل موفقیت سریال تا پایان آن است. دقیقا همینجاست که میشود کمی دورتر ایستاد و سریال را دقیقتر بررسی کرد.
اگر چه سریال یادآور سریال «صحنههای یک ازدواج» ساختهی اینگمار برگمان است و اخیرا یک نسخه آمریکایی نازل هم از روی آن ساخته شده. اما کماکان سعی میکند فاصلهاش را از این دو اثر کمتر کند. ولی مساله مهمتر تعهدیست که نویسندگان اثر تا پایان به آن پایبند نیستند (یا قصد نداشتهاند باشند). شخصیتهای خلق شدهی زن و مرد که در اوج شرایطی منطقی قصد میکنند از هم جدا شوند به مرور تبدیل می شوند به کلیشههایی که بارها نمونه آن را در آثار دیگر دیدهایم. زن تبدیل میشود به موجودی ضعیف که دائم در حال گرفتن تصمیمات احساسیست از جمله: همان پیشنهاد جدائیاش، تعقیب ثریا، تلاش برای حل مشکل ثریا، پیش کشیدن مساله حضانت بچهاش، و از آن طرف مرد که کنترلی روی خودش ندارد با ثریا میخوابد، مساله زخمی شدن دوستش را به شکایتش برای گرفتن حضانت بچهاش پیوند میزند. با ثریا خوب رفتار نمیکند. انگار هر دو شخصیت خالی از منطقهایی میشوند که ابتدای جداییشان از آنها دیدیم. شاید اگر تناقض رفتاری شخصیتها از ابتدای جدائی تا پایان اثر اینقدر پررنگ نمیشد با اثر ویژهتری روبرو میبودیم. به هر حال در انبوه سریالهای ایرانی که این روزها در پلتفورمهای مختلف به وفور یافت میشوند، دیدن و معرفی کردن آثاری که ارزش دیدن دارند خالی از لطف نیست. «در انتهای شب» یکی از آنهاست که با سنجیدنش با آثار ایرانی روز که این روزها در پلتفورمهای داخلی منتشر میشوند نمره خوبی میگیرد.
پ.ن: این یادداشت کوتاه را برای نسترن نوشتم.
بارها توی فضای مجازی این جمله از کوندرا به چشمم خورده. اما این روزها بیشتر توی ذهنم تکرارش میکنم:
ستیز با قدرت، ستیز حافظه با فراموشی است.
دو فیلم آخری که از پولانسکی دیده بودم فیلمهایی چون «پَلس» و «بر اساس داستان واقعی»، هیچ کدام چنگی به دل نمیزدند. اخیرا فیلم ونوس خز پوش یا «Venus in fur» از این کارگردان لهستانی را دیدم. فیلمی با داستانی ساده اما به شدت عمیق. این اثر که از یک نمایشنامه آمریکایی و آن نمایشنامه از یک کتاب اتریشی به همین اسم اقتباس شده، داستان زنی را روایت میکند که به عنوان آخرین بازیگر برای تست یک شخصیت خودش را به یک سالن تئاتر میرساند. زن تمام تلاشش را میکند که به نویسنده و کارگردان اثر که یکی از افراد هیئت تصمیمگیری انتخاب بازیگر است توانمندیاش در بازیگری را ثابت کند. کارگردان ابتدا تمایلی به این کار ندارد. اما با اولین دیالوگهایی که زن به زبان میآورد نظرش عوض میشود. آنها متن را تا انتها با هم مرور میکنند. فیلم و پیشتر از آن کتاب اگر چه به مفهوم مازوخیسم میپردازد اما برداشته شدن مرز بین واقعیت و متن، کاراکتری که دائم بین خود نویسندهاش یا شخصیت نمایش در رفت و آمد است و هی این رشته را گم میکند و حتی تن به خواستههای زن بازیگر میدهد فیلم را دیدنی و جذاب میکند. رجوع به جایگاه زن در اسطورهها و کشف این حقیقت که چه طور یک انسان خودش را به مرور بردهوار تسلیم خواستههای دیگری میکند راه برای تحلیلهای روانکاوانه اثر باز میکند. حتی در بخشی زن به هیبت یک روانکاو سعی میکند شخصیت دوستدختر کارگردان را برایش شرح دهد. مرد همه گونه خودش را در اختیار او قرار میدهد. فیلم با حضور شبحگونهی زن به صحنه تئاتر (شما بخوانید صحنهی زندگی) و ترک کردن آن فضا در حالی که سرنوشت ازلی ابدی مرد را به سخره میگیرد (در حالی که به یک آکسسوار صحنه که شبیه آلتـی مردانه است طنابپیچ شده) مخاطب را برای کشف جزئیات بیشتر و تحلیل نشانهها به دوباره دیدن دعوت میکند. «ونوس خز پوش» محصول سال ۲۰۱۳ از رومن پولانسکی بعد از فیلم کشتار که از نمایشنامه خدای کشتار نوشتهی یاسمینا رضا اقتباس شده بود، دومین فیلمی از پولانسکی با بازیگران محدود در یک لوکیشن ثابت است که مخاطب را تا انتها پای فیلم نگه میدارد.
ماهی سه ثانیه بعد یادش رفت که شکار شده، سه ثانیه بعد یادش رفت که دارد خورده میشود.
داشتم با نسترن خیابان منتهی به خانه را میآمدیم بالا. آسمان از همانها بود که همیشه میگفتم: باب فیلم است. آخرین تهماندهی روشنایی روز که آسمان به آبی و سرخی میزند. در خیابان کسی رد نمیشد. نه ماشین و نه پیاده. چند چراغ اینور و آن ور روشن بود. گفتم «بندر گمبرون» را به خاطر این لحظه از روز ساختم. داشتم فکر میکردم با نسترن، در لحظهی مشابه این، پیشتر هم احساس خوشبختی کرده بودم. رسیدیم جلوی خانه. بستنی را تمام کردیم. بعد رفتیم بالا.
«بیچارگان» ادامه دندان نیش لانتیموس است، پیشترها گُدار گفته بود هر کارگردان تنها یک فیلم در عمر کاری خود میسازد، باقی تکرار همان فیلم اول است. حالا لانتیموس بعد از چند کار دوباره با این اقتباس به همان دندان نیش بازگشته. اما اینبار او میخواد زندانی که برای شخصیتهای پیشین ساخته است را به نهایت آزادی بدل کند، کودکی که قرار است در مواجهه با جهان پیش رویش کنجکاوانه هر آنچیزی که باید را کشف و تجربه کند.
اگر در دندان نیش دختر خانواده موفق به فرار میشود و در این نقطهی عطف فیلم تمام میشود، اما در بیچارگان فیلم با رهایی بلا از خانه تازه شروع میشود. هر دو شخصیت آزادند اما بیچارگان انگار به نوعی ادامه داستان رهایی فیلم دندان نیش است.
بلا هر آنچه که برای رشد و تکاملش در این سفر قهرمانانه که منجر به نجات و رهاییاش میشود را تجربه میکند. این کار همانند آثار پیشین لانتیموس مخصوصا سه فیلم بلند اول او عجیب است. مغز نوزادی در بدن مادری که خودکشی کرده قرار میگیرد، کودک به عنوان یک نسل جدیدتر در مقابل رفتار مردسالارانهی پدرش میایستد و او را تنبیه میکند. فیلم با آنکه زمانش زیاد به نظر میرسد اما از ریتم قابل قبولی برخوردار است. بیچارگان اگر چه حال و هوای غریب آثار ابتدایی لانتیموس را ندارد اما کماکان سعی دارد با آن اتمسفر هالیوودیاش مشتش را تا انتها برای مخاطب بسته نگه دارد.
سندروم شماره ۵۷ چیست؟
حالتی که در آن شخص مصرانه بر یک تصمیم اشتباه که غالبا ماحصل جَوْزدگی عده قلیلی از اطرافیانش است پافشاری کرده، و پس از به بار آوردن ویرانی ماحصل از آن اشتباه یا خودش را بیخبر نشان میدهد به گونهای که انگار اصلا نقشی در آن ویرانی نداشته، یا پس از گذشت چند سال کماکان بر آن تصمیم اشتباه افتخار میکند و دیگ کثافتی که بار گذاشته را هی هم میزند.
یانیک یک مخاطب عام که برای سرگرم شدن به دیدن تئاتری در فاصله یک ساعتی محل کارش رفته، در میانههای اجرا تصمیم میگیرد که نارضایتی خودش را با صدای بلند اعلام کند.این اتفاق جذاب شروع فیلم یانیک است که کوئنتین دوپیو آن را در سال ۲۰۲۳ کارگردانی کرده است. فیلمی ساده و مهم که به وضعیت هنر در حال حاضر میپردازد. مخاطب کم طاقت در مقابل اثری دمدستی قرار میگیرد. هر دو سو فاقد توانایی راضی کردن همدیگر هستند. نه تئاتر به نمایندگی بازیگرانش قادر است بگوید نمایش خوب و قابل دفاعیست و نه مخاطب میتواند بگوید این نمایش به جز سرگرم نبودن چه ضعفهای دیگری دارد. جدال بالا میگیرد و یانیک به زور متوسل شده تا نمایش مورد علاقه خودش را بر صحنه ببیند. این صحنه نمایش میتواند تمامی هنرها را نمایندگی کند. سینما، موسیقی، هنرهای تجسمی، ادبیات و هر هنری که بین خودش و مخاطبش یک دنیا فاصله دارد. هر بخش از این فیلم میتواند به جنبهای از وضعیت هنر و مخاطب اشاره کند، از کالاشدگی هنر که آنقدر این تکرار برای خود عوامل نمایش ملالآور شده که کارگردان هم دیگر در صحنه حضور ندارد تا مخاطبی که قصد دارد بخشی از فرآیند اجرا باشد اما سواد و درک چندانی ندارد و حتی تماشاچیان اندکی که نسبت به هیچ وضعیتی شاکی نیستند. به جز معدود افرادی که سالن را ترک میکنند یا در گوشهای از آن مثانه خودشان را خالی میکنند. این فیلم بر خلاف کارهای پیشین دوپیو قصه و پرداخت سرراستی دارد و همین سادگی امکان پیش کشیدن مسائل مهمی چون وضعیت هنر در دنیای امروز را فراهم کرده و زیر ذرهبین میبرد.