دردش کمتر بود
اگر تو
فقط یک بار در تاریخ
می مردی
اما تو
هر روز صبح می میری
هر روز ظهر چشم انتظاری
هر بعد از ظهر دلت تنگ می شود
هر شب دردی به دردهایت اضافه می شود
و صبح
دوباره
می میری.
اگر فقط
یک تاریخ از این تقویم را
برای رفتنت رزرو کرده بودی
دردش کمتر بود
اما تو
در هر
«اگر بودی… »
زنده می شوی،
زنده می شوی و نمی میری
درد می شوی
درد…
فیم لهستانی IDA به کارگردانی پائول پائولوفسکی که جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی سال ۲۰۱۵ را برد، داستان زندگی دختر نوجوانی ست که از کودکی در یک صومعه بزرگ شده و اکنون تبدیل به یک راهبه شده است و حالا بعد از چندین سال از سوی صومعه خواسته می شود که برای شناخت خانواده اش پیش خاله اش برود او دو هفته فرصت دارد که خانواده اش را پیدا کند. و بعد از آن برای سوگند یاد کردن به صومعه باز گردد. او در مدتی که بیرون از صومعه است متوجه می شود تنها شخصیکه در زندگی دارد یک خاله است و پدرو مادرش به خاطر یهودی بودن زمان جنگ جهانی کشته شده اند، او با پیدا کردن جسد پدر و مادرش و دفن آنها در یک قبرستان یهودی به سمت صومعه باز می گردد. اما برای سوگند دچار تردید می شود و قصد دارد پیش از سوگند لذت های زندگی را تجربه کند. او زمانی از صومعه خارج می شود که خاله اش خودکشی کرده و او دیگر هیچ کسی را در زندگی ندارد.
سیاه و سفید بودن فیلم کمک بسیاری به حس و حال فیلم که قرار است دهه های ۶۰ یا ۷۰ میلادی لهستان را نمایش دهد کرده است. اما خبری از سردی آن فیلم ها نیست. قاب بندی های کمتر دیده شده در این فیلم فیلمبردارانش را نیز نامزد اسکار ۲۰۱۵ کرده است. استراتژی کارگردان برای پیش برد داستان و بیان شخصیت در پلانهای ایستا٬ سکوت شخصیت ها و فرم قرارگیری آنها در قاب نمود پیدا می کند. تلخی زندگی شخصیت اصلی IDA زمانی مطرح می شود که در برابر پیشنهاد پسر جوانی که عاشق او شده و از او می خواهد با هم ازدواج کند می گوید : خب بعدش چی؟
ایدا برای زندگی اش هیچ برنامه ای ندارد. همانطور که تا آن لحظه هیچ برنامه دیگری نداشته جز اینکه تبدیل به یک راهبه شود. بازگشت او بعد از تجربه بردن از لذت های زندگی به صومعه مثل یک خودکشی ست. همچنین در پلان پایانی فیلم خبری از قابهای ثابت نیست. دوربین روی دست ایدا را دنبال می کند. او در تاریکی جاده به سمت صومعه حرکت می کند. و این تیر خلاص کارگردان برای ایجاد یک پرسش در زندگیِ شخصی همچون ایداست. او پس از این می خواهد چه کار کند؟
شماره دوازدهم (اسفندماه) ماهنامه جی را می توانید از لینک زیر دانلود نمایید. این شماره با مطالبی از :
الهام افروتن، شهاب آب روشن، رضا حسینی، ابوالفضل قاضی، حسین نفیسی، مژگان بدیعی، ایسا صادقی، احسان نفیسی، امیرحسین والا، بهاره درویش زاده، نسترن محسنی.
لینک دانلود
چند سال پیش موسی بندری داستانی نوشته بود که اسم شخصیت اولش چیزی شبیه به آقای کانزاس بود. حالا دقیقا یادم نیست اسمش چه بود. ولی حتا اگر همین کانزاس هم نبود، اسم خوش صدایی بود که تقریبا آهنگش در ذهنم مانده. حالا این اسم می شود شخصیت اول داستان من که در پایین می خوانید:
آقای کانزاس این اواخر احساس می کرد شده شبیه قماربازی که در هنگام تقلب در قمار مچش را گرفته اند، او را از قمارخانه بیرون انداخته اند و دیگر راهش نمی دهند. و او هیچ کار دیگری در زندگی اش بلد نیست و نمی تواند انجام دهد و راهی جز در تنهایی مردن ندارد.
دوستم موبایل خوبی دارد. می خواهد آن را بفروشد و یک مدل جدیدترش را بگیرد. قبل از فروش تلفن همراهش، به بانک می رود. آنجا در یک حواسپرتی موبایلش را می دزدند. بعدا فیلم های دوربین مداربسته بانک را می بینند. زنی چادری موبالش را دزدیده…
*چرا در همه ی فیلم ها و سریالهای ایرانی هیچ زن چادری دزد نیست؟؟؟
حتما لازم نیست که اینقدر مردم به خیابان بریزند و به خاطر حقشان فریاد بزنند. آنهایی که باید کاری بکنند وقتی خودشان را به خواب میزنند و تمام فعالیتشان در حد چند شعار آبکی باقی می ماند همین می شود که بخشی از این استان دو دستی تقدیم استان دیگر میشود. این نقشه از سایت دیجی کالا گرفته شده. یکی از بزرگترین سایتهای فروش اینترنتی. در این نقشه بالاخره استان فارس به دریا رسیده و بیشک تا ده سال دیگر خبری از استان هرمزگانی که همه ما تا پیش از این میشناختیم در نقشهها و کتابهای درسی نخواهد بود. و در این بین بیشترین ضرر سهم مردمی می شود که در این بازی کثیف سیاسی که سراسر بوی پول و حق خوری میدهد، قربانی شده و برای احقاق حقوقشان دستشان به هیچ جایی بند نخواهد بود. نمایندگان محترم، برای حرف نزدنتان و منفعل بودنتان هم پول میگیرید؟؟؟ شاید چون این ویژگی منفعل بودن را داشتید انتخابتان کردند. (در آن خانه ای که بیشک خانه ملت نیست)
امام جمعه ارومیه: ترویج موسیقی حلال هم با اهداف جمهوری اسلامی سازگار نیست
باتشکر ویژه از ایشان…
او قلمش را روی میز گذاشت و به همسرش گفت: من خستم. بعد روی تخت دراز کشید و چون فکر می کرد مهمترین داستان عالم را نوشته باید تا ابد استراحت کند. اما کسی داستان مهم او را هیچ وقت نخواند. استراحت همیشگی نگذاشته بود او داستانش را جایی ارائه کند…
نماینده های مجلس در دو دوره ی« ا.ن»، هر غلطی کرد سکوت کردند. بعد یکهو یادشان آمد که می توانند به دولت هم گیر بدهند. الان دارند خوب گیر می دهند. معلوم نیست با خودشان چند چند هستند؟ اگر یک سری اقدامات اشتباه بود پس چرا شش سال سکوت کردید؟ اگر اعتراض کردن بلدید پس چرا آن موقع مملکت به قهقهرا می رفت خودتان را زدید به خواب؟؟؟
خب وقتی پای منفعت در میان باشد، نماینده ها لال می شوند.
خاطره ی خوبم از زاون قوکاسیان بر می گردد به جشنواره اردی بهشت در سال ۸۷، فیلم قطب جنوب در آن جشنواره به انتخاب زاون جایزه گرفته بود، برخی دوستان بعد از همان جایزه در وبلاگ هایشان نوشتند که این جایزه مشکوک بوده و داورها فیلم های دیگری انتخاب کرده بودند. (یعنی زاون قوکاسیان به همراه فرهاد ورهرام و داور دیگری که نامش را یادم نیست فیلم های دیگری انتخاب کرده بودند اما برگزار کنندگان به اشخاص دیگری جایزه داده اند.) علاوه بر توهین به داورها که در این تحلیل ها خواسته یا ناخواسته صورت گرفته بود، این نظر از آنجا بی پایه و اساس بود که زاون فیلم قطب جنوب را با خودش به اصفهان برده بود و به شاگردهایش نشان داده بود. چه چیزی بهتر از این می توانست برای من باشد؟ این حرکت خودش یک جایزه جداگانه محسوب می شد. هیچی تلخ تر از این نبود که ببینی یکی از دوستان عکس زاون قوکاسیان را در صفحه مجازی اش به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته : خداحافظ
پ.ن : زاون قوکاسیان از معدود سینماگرانی بود که اهالی سینما غالبا او را با نام کوچک صدا می زدند. انگار همه او را دوست نزدیک خودشان می دانستند.
عکس از جلیل درویشی
