نویسنده: شهاب

سه گانه بهشت - عشق، ایمان و امید

سه‌گانه‌ی Paradise ساخته‌ی کارگردان اتریشی اولریش زایدل روایتگر زندگی سه زن است که هر کدام در جست‌وجوی معشوقه‌ای هستند. یکی مسیح را معشوقه‌ی ابدی خود می‌داند، دیگری با پزشکی مسن در اردوگاهی آشنا می‌شود، و سومی در کوچه‌پس‌کوچه‌های کنیا به دنبال کسی است که پیش از جسم، روحش را نوازش کند.
تنهایی آدم‌ها در قاب‌بندی‌های اغلب ثابت و قرینه‌ی هر سه فیلم پررنگ‌تر می‌شود و تضاد شخصیت‌ها با دنیای پیرامونشان نیروی محرکه‌ی اصلی روایت است. زنی مسیحی با اعتقادات سخت مذهبی، شوهری مسلمان دارد و پس از سال‌ها و فلج شدن او دیگر نمی‌تواند با وی ارتباط برقرار کند. دختر نوجوانی با پزشکی مسن آشنا می‌شود و می‌خواهد رابطه‌اش را با او عمیق‌تر کند. زن سفیدپوستی از اروپا پا به آفریقا می‌گذارد تا معشوقه‌ی خود را از میان جوانان کنیایی انتخاب کند.
هیچ‌یک از این زنان به مقصود خود نمی‌رسند و در نهایت این تنهایی است که در مبارزه پیروز می‌شود. اگر صبر و حوصله‌ی دیدن صحنه‌هایی با پلان‌های طولانی را دارید، تماشای این سه اثر را از دست ندهید. Paradise سه‌گانه‌ای است درباره‌ی تنهایی انسان‌ها...

سرها و ته های پیاز

یک سری کشورهای اروپایی هستند که نه سر پیاز خاورمیانه اند و نه ته پیاز.  فقط به پناهجویان کشورهایی از خاورمیانه که هم سر پیازند و هم ته پیاز،  پناهندگی می دهند تا حداقل جانشان نجات پیدا کرده باشد.
خواستم از همین تریبون اعلام کنم خدا خیرشان دهد.

اعتراض

استاد گفتند : قیطریه
ما نوشتیم: قیطریه
استاد فرمودند : امامزاده زاده صالح
ما نوشتیم :امامزاده صالح
استاد گفت : من هر چه بگویم می نویسید؟
ما گفتیم : بله…
استاد گفت : هر چیزی؟
گفتیم : چاره ای نداریم، بعله.
گفت: ذببارنبییهممدذلییعخذتتحتتاعحتاحنا
ما گفتیم چی؟
استاد: گه اضافه نخورید.
ما گفتیم: دیگر شما استا ما نیستید…
استاد چیزی نگفت.
یکسال سر کلاسش نرفتیم. آبرویش پیش باقی استادها رفته بود که بیرونش کردند…
این اولین اعتراضمان بود. یاد گرفتیم آنکه نمی خواهیم را به خواست خودمان عوضش کنیم.

آب یا اسید؟

نیروی انتظامی توانایی بالایی برای دستگیر کردن جوان هایی که از طریق آب پاشی یا رقصیدن به شادی می پردازند دارد.
دیده شده کمتر از دو ساعت نیز به دستگیری متخلفین امر شادی پرداخته. به هر حال اسیدپاشی با آب باشی یک سری تفاوت دارند، اما خب بحث شیرین ساپورت چیز دیگری است...

جایزه برای فیلم «من در محدوده ادراک» ساخته محمدرضا رکن الدینی

محمدرضا رکن الدینی فیلمساز هرمزگانی توانست در جشنواره پروین اعتصامی جایزه بهترین فیلم پیشرو را برای فیلم «من در محدوه ادراک» کسب کند.
بی شک رکن الدینی نه احتیاجی به این جایزه دارد و نه جایزه پروین اعتصامی آنچنان مهم است. اما این توجه و جایزه‌ی به این فیلم نشان دهنده دو نکته مهم است.
۱- رکن الدینی فیلم خودش را می سازد. و فارغ از شیوه و منش جشنواره ها آن چیزی که فکر می کند درست را انجام می دهد. (که ممکن بود همین جشنواره پروین اعتصامی هم فیلم او را نپذیرد)
۲- هستند هنوز افرادی در این جامعه که به فیلم های متفاوت که سعی نمی کنند با ملودرام های سطحی و نمایشی احساسات مخاطبانشان را قلقلک بدهند بها می دهند.
تبریک به رکن الدینی و تلاش ارزشمندش.

شماره مهرماه ماهنامه جی

آخرین شب مهرماه را با شماره هفتم ماهنامه جی سپری کنید.
این شماره که از اینجا قابل دانلود است، شامل مطالبی ست از :
مهدی مرادی زاده- شهاب آب روشن - حسین نفیسی - ایسا صادقی - احسان نفیسی - شجاع گلملایری- مژگان بدیعی و نوا ثابت ایمانی.

جایزه برای اوزال در جشنواره فیلم کوتاه

طلسم جایزه نگرفتن فیلم های هرمزگانی با فیلم [اوزال] ساخته مسعود میرزایی شکست. او توانست در بخش (چشم انداز سرزمین زیبای ما) جایزه بهترین فیلم را در سی و یکمین جشنواره فیلم کوتاه تهران بدست بیاورد.
تبریک به مسعود میرزایی و خسته نباشید به گروه پر توانش...

مجلس تحویل بگیرد

اسید پاشی، اولین دستاوردهای قانون مسخره حمایت از آمرین به معروف...
وقتی عقل نباشد، قوانینی که هیچ پشتوانه فکری و تحقیقاتی ندارند درفضای مملکت جایش را به دیگر برنامه فرهنگی می دهد...
توحش یک شبه بوجود نمی آید. بی شک پیش از آن راه های اینچنینی برای بیماران جنسی و روانی باز می شود.

چرا همه رفته بودناشون رو می ذارن واسه پاییز؟

نُه سال پیش بود، توی آبان.
عید فطر تمام شده بود و داشتم به هوای جشنواره فیلم کوتاه می رفتم تهران... از کرمان خبر رسید که پدربزرگم دیگر عمرش به دنیا نبوده... برای من در آن سال که تصاویر نقش بسته در ذهنم از پدربزرگ مربوط می شد به دوران خانه نشینی و آلزایمر و بستر بیماری خبر رفتنش درد کمتری داشت.
اما مادربزرگم نه. تصاویری که از قدیم توی ذهنم مانده بود بر می گشت به تمام آرامشی که همراهش بود، لبخندها و نگهداری از پدربزرگم. (پدربزرگم این اواخر هیچ کدام از ماها را به یاد نمی آورد، تنها چیزی که بعد از آلزایمرش خوب یادش مانده بود، نام مادربزرگم بود).
امروز بعد از نه سال، عید غدیر، صبحی که باید وسایلم را جمع می کردم و می رفتم سفر باز از کرمان خبر بدی رسید...
مادربزرگ رفته بود پیش پدربزرگم. اما اینبار همه چیز با نُه سال پیش فرق می کرد... پذیرفتنش آسان نبود...
این برای دومین بار در یک ماه گذشته بود که صبح با خبر رفتن عزیزی شروع می شد.
[در کمتر از یک ماه دو عزیزی ازپیشمان رفتند که از هیچ کدامشان تصویر تلخ و بدی در ذهنم نقش نبسته بود...]
* عنوان نوشته برگرفته از رادیوچهرازی است.