فیلم کوتاه قدمتی به اندازه ی تاریخ سینما دارد. اولین فیلم هایی که بر روی نگاتیو ثبت شدند، تصاویر مستندی بودند که زمانشان بسیار کم بود. چند سال بعد با ورود «داستان پردازی» به سینما و ساخته شدن فیلم هایی که قصه ای را روایت می کردند، استقبال عموم مردم از فیلم و سینما گسترش یافت. قصه گفتن یکی از ترفندهایی بود که می شد مردم را به سالن سینما کشاند و صنعتی بوجود آورد به نام «صنعت سینما». فیلم هایی که عموماً طول آنها بین ۹۰ الی ۱۲۰ دقیقه بود. اما در این بین فیلم کوتاه راه خودش را از فیلم های سینمایی که همواره صنعتی هم بود جدا کرد و هویت مستقلی یافت. یک فیلم کوتاه می تواند یک فیلم داستانی، مستند، انیمیشن و یا Experimental باشد. فیلم هایی که زمانشان بین چند ثانیه تا حداکثر چهل دقیقه است.
امروزه اغلباً به اشتباه اینگونه برداشت می شود هر فیلم سینمایی که در زمان کوتاهی روایت شود یک فیلم کوتاه محسوب می شود. اما فاصله ی زیادی بین فیلم های بلند و کوتاه وجود دارد. همچنین فیلم کوتاه، تمرینی برای ساخت یک فیلم بلند نیست. در فیلم کوتاه که معمولاً دغدغه بازگشت سرمایه برای سازنده ی اثر وجود ندارد، فیلمساز آزادانه به تصویر کشیدن ذهنیات خود می پردازد. بنابراین غالباً در فیلم کوتاه با انبوهی از ایده ها و سوژه های ناب و تازه روبرو هستیم که کمتر در سینمای بلند دیده می شود.
فیلم کوتاه این روزها جای خود را در زندگی تمامی مردم دنیا باز کرده است. یک موزیک ویدئو از یک خواننده ی مطرح می تواند یک فیلم کوتاه باشد. حتی یک تبلیغ بازرگانی از یک محصول، ممکن است ویژگی ها و شاخصه های یک فیلم کوتاه را داشته باشد. فیلم کوتاه به خاطر زمان اندکی که در اختیار دارد برای انتقال مفاهیم، احساسات، اطلاعات و شاید داستان راه سختی را پیش روی فیلمساز قرار می دهد، اما مخاطب به راحتی با آن ارتباط برقرار می کند.
نویسنده: شهاب
مثلا مناظره
کمی از این مناظره ی آبکی و خنده دار نگذشته بود که توی یکی از همین شبکه های اجتماعی، عکسی دیدم از شخصی که چهار سال پیش توی یکی از خیابان های بزرگ پایتخت دستش را بالا برده بود و جمعیت حاضر هم همین طور. عکس حالا دیگر ناراحت کننده است.
آدم بت سازی نیستم و تلاشم همین است که همه چیز را واقع بینانه ببینم. کسی که برای دفاع از حقوق از دست رفته ی ملتی بیش از هشتصد روز را در حصر خانگی مانده کجاست که ببیند چه بر سر مملکت آورده اند؟ کاری کرده اند که روز به روز انتخابات (حق قانونی ملت) به یک برنامه و شوی دسته چندم تبدیل شود…
مناظره تلویزیونی میرحسین موسوی و رئیس جمهور وقت در سال ۸۸، یکی از پربیننده ترین برنامه های تلویزیونی تاریخ تلویزیون ایران بوده است.
پ. ن : پست اینجا را بخوانید بد نیست.
نمایشگاه نقاشی هما جمشیدی (حیاط خانه ما تنهاست)
کلام دویست و پانزدهم
برای یک مشکل در حال، گذشته را به گند نکشیم.
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
نوشته ام را با طرح یک سوال مطرح می کنم.
– آیا حضور افراد مختلف از قشرهای گوناگون جامعه برای ثبت نام در نامزدی ریاست جمهوری خبر از یک شرایط دموکراتیک می دهد؟ یا بهتر است بگویم آیا هر شخصی که به خودش اجازه می دهد در انتخابات ریاست جهوری ثبت نام کند از هر طیف و طبقه ای، اتفاق خوش یمنی محسوب می شود و آن را باید به فال نیک گرفت؟
جواب نگارنده خیر است. چیزی که بیش از هر چیزی به چشم می خورد، کارد است و استخوان. کافی است فقط سری به خبرگزاری های داخلی و خارجی بزنید. ببینید چگونه برخی افرادِ کارد به استخوان رسیده، شده اند سوژه و مضحکه عام و خاص. یکی از عکس هایش را همان روز اول خودم در همین فضای مجازی به اشتراک گذاشتم. عکس شخصی که خودش را بهروز وثوق معرفی کرده بود. چه می شود شخصی کفن پوش پا به عرصه رقابت می گذارد؟ چه می شود روز سوم سر وکله ی امام زمان پیدا می شود؟
اینکه بی سوادی و فقر فرهنگی از سر و کول جامعه بالا می رود جای خود دارد اما چیزی که بیش از هر چیزی به چشم می آید این است که کارد رسیده به استخوان. هر شخصی در هر صنف و طبقه و جایگاهی دلش برای شرایط مملکتش می سوزد و می خواهد وضع را بهتر کند. انگار همه در ناخودآگاه خود می دانیم که شرایط بدتر و پیچیده تر و وخیم تر از پیش شده و آنقدر مملکت خالی از افراد دلسوز و قابل اعتماد است که باید هر کس به فراخور توانایی اش آستین همت را بالا بزنند (انگار تنها راهش هم رسیدن به صندلی ریاست جمهوری است ولاغیر)
و اینجاست که چند اتفاق می افتد:
۱- دلمان برای تک تک افرادی که برای ثبت نام ریاست جمهوری اقدام کرده اند می سوزد. افرادی که پی سوژه شدن را به تنشان مالیده اند. یا اصلا آمده اند که سوژه شوند.
۲- سوالی پیش می آید که : – آیا اینها نمی دانند عین آب خوردن از طرف شورای نگهبان رد صلاحیت می شوند؟ (و آیا اصلا شورای نگهبان واقعا به بهترین نحو افراد را مورد بررسی قرار می دهد؟ اگر اینگونه است پس احمدی نژاد از کجا پیدایش شد که حالا نه چهره ی قابل قبولی بین مردم است و نه بین آنهایی که چهار سال پیش به او رای دادند و سنگش را به سینه می زدند)
۳- دلمان برای مملکتمان می سوزد مثل همیشه، که شرایط با مردم بیچاره چه کرده است!
۴- بگذاری برای همیشه خودت را از این شرایط مسخره بکنی و بروی یک کشور دور. درست مثل یکی از همکلاسی های قدیمی دوران دانشگاه، که حالا رفته کنار یکی از دریاچه های کشورهای اروپایی و عکس هایش را در فضای مجازی منتشر کرده و خیال خودش را راحت. شخصی که چهار سال پیش بی هیچ دلیل منطقی به احمدی نژاد رای داد و حالا کاری ندارد گرانی و هزار کوفت و زهرمار چطور پایش را روی گلوی ملت گذاشته… و چه طور یک عده کفن پوش و امام زمان شده اند آمده اند مملکت را نجات دهند. چه طور؟
*عنوان نوشته بخشی از ترانه ی محسن نامجو به همین نام است.
کلام دویست و چهاردهم
گاهی وجود مرگ به انسان احساس آرامش می ده.
بوی پیپ میاد الان۸۲۳۰;
۱- هنوز از شُک نمایندگی هارد در نیامده ام. احتمالا به خاطر صدمه ای که دیده هارد شامل گارانتی نشود. پایه ریکاوری اطلاعات چیزی بیش از هشتاد تومن است . دارم به خوابگاه فکر می کنم و چند چیز دیگر، مادر تماس می گیرد که یک خبر خوب دارم. احساس می کنم واقعا خبر خوبی است. می گوید اخطار واگذاری خط همراهت آمده. می شود قوض بالا قوض.
۲- داریم از سر چهارراه ولیعصر رد می شویم. صحنه به غایت سورئال است؛ کارگرها دارند توی چاله هایی که اطراف چهارراه کنده اند کار می کنند. صدا و آلودگی به حد اعلا رسیده است. ماشین ها از چهار طرف چهارراه تا بیشترین امکان به هم نزدیک شده اند. مردم هم همخط ماشین ها جلو آمدهاند. همه چهارراه تبدیل شده است به یک رینگ بوکس که ماشین ها و مردم محدوده اش را مشخص کرده اند. یک تاکسی سبز رنگ و یک موتورسوارٍ کلاه کاسکت دار با هم تصادف کرده اند. هر دو پیاده شده و همدیگر را تا می توانند آن وسط می زنند. مردم و پلیس دارند نقش رینگ بوکس را ایفا می کنند. موتور سوار بیشترین مشت ها را می زند. چون کلاه ایمنی دارد راننده تاکسی دیگر جایی را پیدا نمی کند برای حواله کردن مشت ها و لگدها.
۳- یکی از اساتید در کلاس های نقد گفت برای بخش های مختلف نقدهایمان شماره نگذاریم. اینجا خیلی خوب است. البته خب این متن هم نقد نیست.
۴- ظهر رسیده ام جایی. خستگی امانم نمی دهد. چشمانم بسته می شود. همان موقع دوستانی مشغول ظرف شستن می شوند. صدای دیگ و قابلمه به راه است. کسی حواسش نیست انگار خوابیده ام . بیدار می شوم. دیگر خوابم نمی برد.
شب یکی از شویندگان ظرف خواب است. دارم حرف می زنم. اطرافیان هی می گویند هیس. بدترین چیز همین است که وسط حرفت به هر بهانه ای حرفت را قطع کنند. اندکی بعد هیس کننده می خوابد و طرف مقابل حرف هایم، صدایش هنگام حرف زدن از دفعه قبل بالاتر می رود. نه شوینده ی ظرف بیدار می شود و نه هیس کننده.
۵- شخصی را می شناسم که مدتی است اسهال دارد.
۶- روز پنج شنبه است. یکی از بچه ها زنگ می زند که بازداشت شده. آنقدر قضیه الکی و خندده دار است که حتی نمی شود فکرش را کرد. در مملکتی که می زنند زندانی می کشند حالا یک نفر را به جرم احمقانه ای گرفته اند. می خواهند زندانی اش کنند. درکش برایم سخت است. بلند می شویم می رویم با دوست دیگری دنبالش. با حضور شخص دیگری مشکل حل می شود. برگشتنی خسته می افتم روی تخت.
۷- سال گذشته با دوستی در مورد فعالیت های هنری اش حرف زدم. انگار چیدمان و نحوه گفتن واژه هایم درست نبود که به یکباره بهم ریخت و گفت :« من نمی خوام مثل شما فیلم های مزخرف بسازم» یعنی منظورش این بود که نمی خواهد رزومه اش را با فیلم های مزخرف پر کند. حرفی نداشتم بزنم. یک سال نشده هنوز که با شخص دیگری مثلا داریم بحث های سینمایی می کنیم اندرباب فیلمنامه. بحث جلو که می رود برافروخته می شود و می گوید : « حالا که تو فیلم های مزخرفی ساختی…» یک چیزی توی همین مایه ها، یاد یک سال پیش می افتم. آدمها در عصبانیت رک تر می شوند.
۸- گاهی حس می کنم دارم در حوضچه ی اکنون غرق می شوم. گاهی به خانه ی نداشته ام فکر می کنم.
۹- یار از دستم ناراحت است.
۱۰- همین.
بدون عنوان
کردنم درد می کند
اهل کجایی؟
نمی خراشد تن ام را
گلوله های آتشین بوسه هایت
(شعری از علی کیکاووسی)
کلام دویست و سیزدهم
تو مهربان ترین قاتل دنیا، قاتل تنهایی من.
با پول ملت
چندی پیش با دوستان خوبم احسان و رحیم در خیابان های بندرعباس قدم می زدیم که احسان به نکته خوبی اشاره کرد. شهرداری با پول ملت اقدام به نصب تابلویی با عکس و نام شهردار کرده. حرکت عجیبی که نمونه اش دارد زیاد می شود. به طور مثال، چند سال پیش دولت نهم یا دهم اقدام به ساخت فرودگاه در شهری کرده بود. پس از ساخت آن توسط بنری با عکس رئیس جمهور از اینکه دولت این کار را انجام داده از خودشان تشکر کرده بودند و آن را هدیه ای می دانستند به مردم آن شهر. به نوعی منتی بر سر مردم گذاشته بودند که مثلا فلان کار را برایتان انجام داده ایم. هر زمان دولت فهمید که هر کاری برای ملت انجام می دهد وظیفه است نه لطف آن وقت احتمال دیدن همچین تصویرهایی کمتر می شود. والا به خدا، به پیر به پیغمبر دولت ها انتخاب می شوند برای اینکه به مردم خدمت کنند نه اینکه بر سر مردم منت بگذارند. هر کاری که خوب انجام شده وظیفه شان بوده. هر کاری اشتباه باشد و به مردم فشار بیاورد از بی عرضگی و بی لیاقتی آنهاست.
حالا حکایت شهرداری هم شده حکایت همان بنر دولت. به جای توی بوق و کرنا کردن وظیفه ات را انجام بده…
