نویسنده: شهاب

تصمیم پی یر خوزه

پی یر خوزه که همه او را خوزه صدا می زدند و او اصلا از این اسم خوشش نمی آمد، صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شد، جلوی آینه رفت و احساس کرد که باید ریش هایش را بزند. همیشه فکر می کرد بخش سفید ریش ها که از زیر چانه شروع می شود و تا زیر لب ادامه پیدا می کند توازنی با باقی ریش های سیاه ندارد.
اول صورتش را با آب توی لگن شست . کف صابون درست کرد و تمام صورتش را کف زد. مثل همیشه از زدن سبیل ها شروع کرد و رسید به زیر چانه. جایی که همیشه زخم می شد را دوباره زخم کرد و حدودا بعد از شش الی هفت دقیقه، اصلاح صورتش را تمام کرد. باید ساعت هفت به رخت خواب بر می گشت . به همه دوستانش و حتی تعدادی از مردم شهر که تنها با آنها سلام و علیکی داشت قول داده بود که صبح ساعت هفت توی رخت خواب می رود. کت و شلوار سفیدش را از کمد بیرون آورد و پوشید . سه دقیقه به ساعت هفت مانده بود.  توی تخت برگشت، دراز کشید و چشمانش را بست. مطمئن بود راس ساعت هفت می میرد.

پ.ن : این داستانک را برای پست وبلاگ «کاپوچینو با طعم پائیز» دوست خوبم بهروز عباسی نوشته بودم. می توانید پست های مربوطه را در اینجا و اینجا بخوانید.

ساکنین قدیمی مریخ

شاید این مریخی که تازه رسیدین بهش، سرزمین انسان هایی بوده که روزی به خاطر غیرقابل سکونت شدنش، سیاره ی آبی رنگی به اسم زمین رو پیدا کردن و برای همیشه رفتن اونجا زندگی کنن.

زلزله در آذربایجان شرقی

 چیزی که بیش از پیش در فضای مجازی ناراحتی همه را برانگیخت، بعد از خبر زلزله در استان آذربایجان شرقی که منجر به کشته شدن بیش از ۱۰۰ نفر از هموطنانمان شده بود، عدم اطلاع رسانی صحیح، گویا و پررنگ در رسانه های حکومتی بود. چیزی که زخم را عمیق تر کرد، اخبار سوریه و المپیک و ده ها خبر غیر ضروری دیگر بود که می توانست به جای آن با پرداختن به مردم زلزله زده ی روستاها که هر لحظه بر تعداد قربانی هایش افزوده می شود، کمک رسانی و رسیدگی به آسیب دیدگان را افزایش دهد. به هر حال هنوز اخبار و مسائل مهم تری از مرم بی پناه روستاهای کشور خودمان هست که باید زلزله در اولویت های بعدی قرار گیرند.
گاهی انگار مردم کشوری به نام ایران نیستیم.

برای مردم روستاها و مناطق آسیب دیده طلب صبر می کنم. انشاالله حکومت هر چه زودتر دست از سر المپیک و سوریه (مسائلی که باعث می شود به مرغ و وضعیت اقتصادی و بی کاری و … کمتر توجه شود) بردارد و به مردم آسیب دیده رسیدگی کند.
به هر حال پرداختن به اخبار اینچنینی مغایر با آن تصویری آرمانی که تلویزیون ایران از مملکت به مخاطبان خود می دهد است. ارائه تصاویر دردناک و ناراحت کننده نه تنها باعث خدشه دار شدن ذهنیت پاک و صاف مردم
نسبت به حکومت و وضعیت کشور می شود (تصوری که حکومت و بلندگوی آن یعنی صدا وسیما نسبت به آگاهی و فهم مردم دارد)، بلکه می تواند یادآور دردهایی باشد که حکومت با تلاش و استفاده از همین تلویزیون (با یادآوری دردها و بدبختی در کشورهای اروپایی و آمریکا و نشان دادن مکان های تفریحی و کشاورزان زحمتکش مملکت خودمان) آنها را به تدریج از ذهن مخاطبان خود زدوده است. که البته زهی خیال باطل. راستی خبر غرق شدن سه دختر جاسکی را شنیده اید؟ ساعتی پیش اینجا خواندم.

 

فرمول اخبار ایران

یک خبر مربوط به بی کاری در یک کشور اروپایی +
یک خبر مربوط به بحران اقتصادی اروپا و تبعات آن +
یک خبر مربوط به یک منطقه‌ی گردشگری در ایران (احتمالا هم برای اولین باره که داره معرفی میشه) +
یک خبر مربوط به خدمات دولت خدمت گزار یا مجلس محترم اسلامی (که مثلا فلان قانون تصویب شده یا فلان پروژه به بهره برداری رسیده) +
یک خبر مربوط به نا آرامی‌ها در کشورهای عربی +
یک خبر مربوط به وضعیت خوب کشاورزان یا خرید کردن مردم در بازار (کلا خوشحالی مردم ایران، حالا یا جشنه یا یک اتفاق خوشحال کننده‌ای تو خیابون‌ها داره اتفاق می افته) +
یک اتفاق خیلی خیلی بد در آمریکا
=
جوابش رو خودتون می دونید دیگه، بارها توی همین اینترنت بهش اشاره شده؛
تمام دنیا در مشکلات وحشتناک خود غوطه ور هستند.
ما همه خوشحالیم و همه چیز در مملکتمان رو به پیشرفت و بهبودی و ساخت و سازه خدا رو شکر.

سیر تطور خاطرات ایرانی‌ها در دهه‌های اخیر

دهه‌ی پنجاه :‌
آره عزیزان من، اون زمون با چه ترس و لرزی تو خیابون اعلامیه‌ها رو زیر لباس‌هامون قایم می‌کردیم تا کسی نفهمه چی جا به جا می‌کنیم، می‌دونید که یه دونه‌اش لو می‌رفت ممکن بود همه برنامه‌ها بریزه بهم. حکومت نظامی بود.
دهه‌ی شصت :
آره عزیزان من، اون زمون با چه ترس و لرزی خودمون رو استتار می‌کردیم و می رفتیم تو منطقه عملیات، می‌دونید که یک منور می زدن همه شناسایی می‌شدن.
دهه‌ی هفتاد :
آره عزیزان من، اون زمون ویدئو آزاد نبود که، با چه ترس و لرزی ویدئو رو توی چند تا پتو و ملافه می پیچوندیم تا ببریم خونه‌ی یکی از فامیلا بشینیم چند تا فیلم ببینم. اون زمون گیر بازار بود.
دهه‌ی هشتاد :
آره عزیزان من، اون زمون که ماهواره آزاد نبود،  با چه ترس و لرزی رسیور و دیش ماهواره رو می‌بردیم خونه تا یکی بیاد تنظیمش کنه. واسه ماهواره جمع کردن از دیوار می‌پریدن تو.
دهه‌ی نود :‌
آره‌ عزیزان من، اون زمون مرغ نبود که، نمی‌دونید با چه ترس و لرزی از این ور اون ور مرغ پیدا می‌کردیم می‌پیچیدیم تو نایلون مشکی می‌آوردیم خونه. سر یه مرغ سر می بریدن تو خیابون.
آغاز قرن پانزدهم :
آره عزیزان من، اون زمون چیزی واسه خوردن نبود که، با چه ترس و لرزی یه نون می‌پیچوندیم تو صد تاروزنامه تا برسونیم خونه، کسی نون داشت به جرم محاربه با خدا اعدام می شد.
چند سال بعدتر:
آره عزیزان من، من دارم از اون دنیا باهاتون حرف می زنم، نمی دونید اینجا چه خبره، یه گشت ارشاد گذاشتن تو بهشت هر کی با یه حوری باشه از بهشت می برنشون جهنم. با چه ترس و لرزی داریم عبور مرور می کنیم. اصلا یه وضعی. 

هق‌هق

 هق‌هق 
سمفونی حرف‌های 
نگفته است
سروده‌ایم
نشنیده‌ای
حرف‌هایی هست هنوز
که
نشنیده‌ای 
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
نشنیده‌ای
دیدی؟
حوصله خواندن تک تکشان را هم نداری
حتی نمیدانی تعدادشان چقدر است
لباس حوصله ی تو 
به اندازه ی تن حرف های من 
نبود
هنوز حرف های نگفته‌ای هست

 

پ.ن : مولف با علم بر اینکه سمفونی را می نویسند نه آنکه بسرایند برای شرح حال بهتر خود از فعل سرودن استفاده کرده است.