بیش از چهل روز از غرق شدن شانزده هموطن در ساحل خلیج فارس می گذرد اما هیچ عکس العملی از سوی مسولینی که بی شک با این سانحه مرتبط بوده اند صورت نگرفته است .
مسولینی که در رسیدگی و کنترل اسکله ها کوتاهی کردند . مسولینی که در فرستادن گروه امداد و نجات کوتاهی کردند . و بسا افرادی که خواه نا خواه با این حادثه دلخراش در ارتباط بوده اند .
آیا یک عذر خواهی و دلجویی کوچک از خانواده های این عزیزان نمی تواند کمی برای ایشان التیام بخش باشد ؟
این تنها یک متن نیست ، دوستان وبلاگ نویسی که خواهان جبران مسولین ذیربط هستند در این حرکت مجازی شرکت کرده و اطلاع رسانی کنند .
نویسنده: شهاب
حس های شخصی در مقابل حس های اجتماعی
حس های اجتماعی یعنی یک اجتماع بعد از انتخاب هشتاد و هشت دیگر هیچ حس خوبی نسبت به مقوله ی انتخابات و رای دادن نداشته باشد . یعنی در حس شخصی تو افسردگی و کم امیدی بی هوا و سر زده بیاید و دیگر ول کن ات نباشد .
حس شخصی یعنی اینکه تو بر خلاف میلیون ها نفر که از نرفتن تیم ملی به جام جهانی غمگینند ،خوشحالی .
حس اجتماعی یعنی میلیون ها نفر آنقدر درگیرند که نمی دانند اتفاق های مهم دیگری مثل رفتن به جام جهانی هم در دنیا هست و تو در حس شخصی خودت خوشحالی .
حس ها اجتماعی یعنی نگرانی ، انتظار و گاهی ناامیدی آهسته به جامعه ای تزریق می شود که این یعنی تو دیگر آنچنان هم اتفاقی غمگینت نمی کند که این درد ناک تر از خوشحال نشدن است . غمگین نشدن نشانه ی خوبی نیست . و زمانی که این حس شخصی گسترش یابد با جامعه ای بی تفاوت روبرو خواهیم بود ، جامعه ای منفعل که جز رنج کشیدن و صبر کردن بر رنج هایش راه دیگری نمی یابد ، اتفاق دردناک بزرگی که نسل های بعد باید تاوانش را بدهند .
سرگذشت جشنواره ای
از جشنواره ها معمولا خاطره خوبی ندارم . نه از جشنواره فیلم کوتاه تهران که با آنهمه ذوق و شوق در جشنواره حضور پیدا کردم که با آن فضاحت فیلمم پخش شد و در نهایت با خنده حضار پایان گرفت . نه از جشنواره ی سوم فیلم و عکس اردی بهشت که در غیابم فیلم قطب جنوب جایزه گرفت و با اعتراض دوستانم همراه بود و نه از جشنواره بوشهر که هیچ وقت فکر نمی کردم بخواهد آنهمه مهم باشد که بخاطرش عده ای از من برنجند . نه جشنواره پنجم اردی بهشت که آخرش دوستی آن طور نسنجیده در مورد من قضاوت کرد و متهمم کرد به کاری که هیچ اشتباهی در آن مرتکب نشده بود . نه از جشنواره ششم اردی بهشت که گردن بخش فیلم آن در غیاب اهالی سینما زده شد و در نهایت همان اهالی سینما به تعبیر برخی دوستان هنرمند افرادی بی عرضه خوانده شدند که نمی توانند یک جشنواره را نگه دارند . متاسفانه همان دوستان هنرمند نمی دانستند به خاطرش همان سینمایی ها چه تاوانی پرداختند ، شدند آدم بدهای این داستان ادامه دار . نه از جشنواره ی تئاترفجر امسال که احساس وسیله بودن کردم . وسیله ای که تا کارش تمام می شود باید برود سر جایش بنشیند . و حالا دارد جریان تلخ این جشنواره باز تکرار می شود ، انجمنی که تا سال پیش به خاطر عدم وجود مدیریت مشخص جشنواره ی اردی بهشتش را به یکباره از دست داد حالا می خواهد دوباره با نظارت خود جشنواره اش را برگزار کند ، اما انگار برخی پیش وندها و پس وندها خیلی مهم تر است که هنوز یک مسئله ساده که می تواند با گفت و گو حل شود دارد به یک لج و لجبازی بدل می شود . همین جاست که مشخص می شود واقعا نفس برگزاری جشنواره آنقدر هم مهم نیست . اعداد ، ارقام و اسامی و لقب هایی که افراد ارائه می دهند خیلی مهم تر از هر چیز دیگری است . دیگر به این وضعیت حس خوبی ندارم . جشنواره ها مثل انقلاب ها هستند ، حالا به جای فرزندان دارند چیزهای دیگری را می بلعند . اینجا جشنواره ها کارخانه ی ساخت القاب و اسامی موقتی هستند که گاهی به جای نزدیک تر کردن آدمها به هم آنها را از هم دور می کنند . کاش واقعا اینهمه رنج کشیدن ارزشش را داشت . کم کم دارم نسبت به لفظ جشنواره حساسیت پیدا می کنم . کاش روزی شیرینی واقعی جشنواره ها جای اینهمه تلخی که از قدیم برایم همراه بوده را جبران کند . شاید واقعا اتفاق بهتری بی افتد .
کلام صد و هشتاد و سه
و جشنواره تئاتر فجر نشان داد تئاتر هنوز برای سرمایه دارهای با پرستیژی است که وقتی در سالن جشنواره حضور پیدا می کنند چنان همگان را مجذوب خود می کنند که حتی مخاطبین بی بلیط و بی پرستیژ به ناگاه فراموش شده ، پشت در سالن همچون رهگذری به در و دیوار و سالن آدمهای با پرستیژ نگاه می کنند و از آنجا دور می شوند . آری آنجا همه فراموش می شوند . این است مرزبندیای که تئاتر برای انسان ها انجام می دهد . خدانگهدار برشت .
کلام صد و هشتاد و دوم
بگذار آسوده بمیریم .
کاربری
ـ اسم ؟
ـ وسیله وسیله ای هستم .
ـ شغلتون ؟
ـ وسیله هستم .
- راضی هستید ؟
- هی بد نیست . فعلا که دارم کار میکنم .
- ببخشید برچسب انرژی هم دارید ؟
- بله . مصرف و بازدهیم یکیه . حتی گاهی بازدهی ام بیشتر از مصرفمه .
- خوبه ...تجربه ی قبلی هم داشتید ؟
- بله . یه مدت خر بودم .
- مگه خر یه نوع وسیله نیست ؟
- خیر . ایشون نفس می کشند .
- یعنی الان وضعیت بدتر شده ؟
- نه . خب قبلاَ می دیدم . الان دیگه چیزی نمی بینم . کمترعذاب می کشم .
- آخرین کاری که انجام دادید چی بوده ؟
- هیچی ... بی خیال . میشه بفرمایید کارتون چیه ؟
- توی این کاغذ نوشتم . تمومش رو انجام بدید ممنون میشم دوست عزیز .
- باشه . فقط خواهشاً آخرش وسیله بودنم رو به روم نیارید .
- حتماَ دوست من .
آنجا که ...
ـ ببخشید ، آنجا که عقل حاکم است دارید ؟
- چی ؟
ـ آنجا که عقل حاکم است ... چیز عجیبیه ؟
ـ کتاب علمی تخیلیه ؟
***
ـ ببخشید آنجا که عقل ها کم است دارید ؟
ـ بله ... تو اون قفسه است ...
مسافران هرمزگانی فجر ۹۰
امسال علاوه بر گروه های تئاتری راه یافته به جشنواره تئاتر فجر از شهرستان های رودان ، میناب ، قشم و بندرعباس و همچنین راه یابی یک پوستر از دوست گرافیستم خلیل مویدی به بخش پوسترهای تئاتر فجر امروز خبر راهیابی دو اثر نقاشی از احسان میرحسینی
به چهارمین جشنواره هنرهای تجسمی فجر را مطلع شدم که این موفقیت را به این دوست هنرمند تبریک می گویم . این دو اثری که مشاهده می کنید دو اثر راه یافته است .
وقتی که دیوارها فرو می ریزد
اینجا سرزمین من است
بعد از رودخانه ی
چشم
کنار رشته کوه حسرت
قلب سوخته ای ست که روزی مزرعه من بود
آنجا چند تکه ابر سیاه خواهی دید
و مردی که هنوز در سایه اش
برای بغضی که در گلو دارد
شعر می خواند
داستان برگزیده ی مخاطبین وبلاگ / دور سوم
بعد از یک هفته رای گیری برای انتخاب بهترین داستان از دید بازدیدکنندگان وبلاگ نتایج زیر بدست آمد . ار آنجا که برای انتخاب اثر برگزیده تنها یک انتخاب وجود داشت . از افرادی که چندیدن اثر را با هم انتخاب کرده بودند تنها انتخاب اولشان پذیرفته شد .
بیست و هفت نفر در این رای گیری شرکت کردند که از بین تمامی آثار ، داستان زیر با هفت رای به عنوان داستان برگزیده انتخاب شد .
۴۲۵ - الو! کلانتری ام. نگران نشین. تصادف کردم. همه شون مُردن. ماشین سالمه. (مصطفی توفیقی) ۷ رای
باقی آرا به ترتیب زیر است :
۴۲۴ – بد خط-
با دست چپم برایت می نویسم: جنگ بالا گرفته. (مصطفی توفیقی) ۴ رای
۶۲۹ - پسرک دلش می خواست می توانست چون کفش های پاره اش به مشکلات بخندد! (ادریس سعیدی) ۳ رای
۵۹۰ - جلوی آینه ایستاد، سُرمه زد، جوانی مادرش بود (اعظم حمزه ای) ۳ رای
۳۷۵ - پادشاه مرد. بعد ملکه دق کرد.من داستان یاد گرفتم. (مهدی زینالی) ۲ رای
۲۶ - دل سنگی
خطوط چهره اش ، گریان . نگاهش ، غمگین . بال و پرش سنگین . (مریم ضرابی) ۱ رای
۶۳۰ - می گذارم برود تا با رفتنش خیال کند تنبیه ام کرده است! (ادریس سعیدی) ۱ رای
۶۴۵ - بالاخره می گم
(صدای زنگ تلفن)
-کجایی؟
-...
-فرودگاه؟
-...
-برای همیشه؟
-...
-خداحافظ... (ابوالفضل فتحی) ۱ رای
۸۶ - گم شدنم را وقتی فهمیدم که مسافری آدرس شهرش را پرسید. (میثم مهرنیا) ۱ رای
۶۰۲ - دستش را دید، انگشتش نبود، برگشت، از لای کتاب بَرَشداشت . (اعظم حمزه ای) ۱ رای
۲۲۵ - :۱۴۰ کیلومتر
.
.
.
160 کیلومتر
.
.
.
شتر
.
.
.
عروسی یک سال عقب افتاد. (راحیل احمدی پور) ۱ رای
۱۴۷ - - فشار بده!
و به جای جنین مرده، پرستار گریه می کرد. (محمد تمیمی) ۱ رای
۱۹۱ - مادر پشت خاکریزم، برمیگردم. این را پیرمرد برای زنش مینوشت. (صبا سلمان زاده) ۱ رای
پ . ن : در روزهای آینده جوایز برگزیدگان و داستان برگزیده ی مخاطبین وبلاگ به آدرس ایشان ارسال خواهد شد .