یک شب که ناخوش احوال بودم ، جائی در همین فضای مجازی نوشتم :
{ توی جلسه همش احساس می کردم یه کار مهم انجام نشده دارم بعد فکر می کردم که نه من هیچ کار مهمی ندارم و نداشتن کار مهم بیشتر حالم رو خراب می کرد }
البته لازم به ذکر است که در تمام طول آن جلسه به رفتن فکر می کردم . اینکه باید جلسه را ترک کنم .
امشب جائی یک شعر از برتولت برشت خواندم . شاد گشتیم از این حس مشترک .
***
کنار خیابان نشسته ام
و راننده چرخ ماشین را تعویض می کند.
من تعلق خاطر ندارم به مکانی که از آنجا می آیم
و تعلق خاطر ندارم به مکانی که می روم.
پس چرا تعویض چرخ را با این همه
نگرانی مینگرم؟



