می خواستم زنده باشم ، گفتند تو دیریست مرده ای ... / رضا
نویسنده: شهاب
انتخاب بهترین پست لی
کلام صد و دوازدهم
وســـط هــمـین خیابون ، این همه خونــــــی که ریخته / یکی رفته یکی زنده است ، یکی پای حرفش هم نمونده
پنجاه قهرمان
عشق همیشه واژه چندش آور و گنگی بوده است برایم . همیشه ظاهری زشت داشته و باطنی نا مفهوم که هیچ وقت معادل مناسبی را برای آن پیدا نکرده ام که بگویم : بله ، این همان واژه ی مسخره و زهوار در رفته ای است که این همه دنبال مفهومی برای آن می گشتم . اما برای این حرکت پنجاه قهرمانی که رفته اند مردم کشورشان را از شر این ذرات رادیواکتیوی نجات دهند واژه ای جز عشق نمی توانم پیدا کنم . عشق به مردمی که حتی می توان برایشان به راحتی جان داد ...عشق به مردمی خارج از مرزها . خارج از مرزهایی که خود این مردم تعریف کرده اند .
کلام صد و یازدهم
- نمی دونم .
- چیو نمی دونی ؟
- نمی دونم .
رک بودن یا نبودن ...
رک: رک. [رُ] (ص، ق) (عامیانه) بیپرده (گفتار) پوست کنده (گفتار). صریح...(ادامه در اینجا)
رک بودن یک امر اکتسابی است. یعنی ما یاد میگیریم رک باشیم. این امر برای اولین بار در خانواده آموزش داده میشود، درست مثل خیلی از رفتارهایی که در آینده پای ثابت شخصیتمان میشوند. در جوامع جهان سومی مثل ایران که هنوز اعضای خانواده بعد از مدتی با هم غریبه میشوند و سعی میکنند با ایما و اشاره و گاهی گوشه و کنایه منظور خودشان را برسانند، بدور از انتظار نیست که فرزندانی را روانهٔ جامعه کنند که همیشه سعی دارند با رفتارهایی دردناک وگاه مضحک منظور خودشان را برسانند. همین امر باعث میشود بدیهیترین معانی پشت رفتارهای گنگ ما مخفی شوند. به تعریفی خود زبان عامل اصلی سو تفاهمها است، حالا بخواهد معانی به جای زبان نسبتاً قابل هضم گفتار، پشت خندهها. اخمها. سکوتها. واژههای نامفهوم و بعضاً توهینها مخفی شود، چه میشود؟؟ همین میشود که به قول فروغ چراغهای رابطه تاریک میشوند وگاه راه سادهای میشود برای گفتن دروغهای خواسته یا ناخواسته افراد. البته صریح بودن هم در وهله اول شجاعت میخواهد. چقدر شجاعتش را در وجود خود میبینید؟
کلام صد و نهم
سکوت زائیده ی سوالهای بی جواب تو نیست . سکوت تو تردیدیست که پشت نگاهت جوانه زده است . سکوت تو حرف هائیست که هر روز زمزمه می کنی .
کلام صد و هشتم
خدایا منو از وسط این سریال کلمبیایی بکش بیرون .
مروارید آبی
واژه ها دانه های آبی رنگی هستند که تو به گردن آویخته ای
و شعر
لباس ابریشمی اش را به تن تو کرده است
کلام صد و هفتم
دلم برای اون یارو که پدرم دیدش و گفت کجا میری و از در خونه همسایه اومد پائین ، راهشو گرفت و رفت ، سوخت.
