نویسنده: شهاب

یار دبستانی من ، روزت مبارک

۱۶ آذرماه ، روز دانشجو به تمام دانشجویان واقعی مبارک...

پ . ن : از دانشجو بودن چهار سال فقط اسمش را  به دوش کشیدیم . حسش نکردیم و تمام شد. ( البته دانشجو بودن به دانشگاه رفتن نیست) .

جمله : دانشجو نیستم اما دانشجویان را دوست دارم .

نکته : همیشه دوست داشتم خودم سطح معلوماتم را ببرم بالا تا اینکه بخواهم دل به  دانشگاه رفتن ببندم .

خاطره : دوره ی کارشناسی یاغی ترین دانشجویان دانشگاه بودیم . به حدی رسید که می خواستند برای دوره های بعد رشته ما را منحل کنند . البته یاغی از نظر مسئولین دانشگاه  وگرنه ما تنها حق و حقوق قانونی خودمان را می خواستیم  . همچنین هماهنگ ترین دانشجویان این مملکت بودیم برای پیچاندن بعضی کلاس ها . سی نفر یهو نمی آمدند سر کلاس ... : )

پ . ن ۲ : همیشه دانشگاه رفتن باعث می شود نگاه ها تغییر کرده و توقعات اطرافیان هم به پیرو آن بالا برود . همینش عذاب آور است ...

پ . ن ۳ : با وجود اینهمه دانشگاه و افراد تحصیلکرده اما احساس می کنم در بی سواد ترین کشور دنیا زندگی می کنم . باور نمی کنید ؟ خودم یکی از همین بی سوادها . ( البته امیدوارم نگوئید بی سوادی ات به خاطر پیچاندن کلاس ها بود که قبول نیست 🙂 )

نکته آخر : ( قول میدهم این دیگر آخریش باشد ) جان هر کی دوست دارید اینقدر با گفتار بی جا از یک نفر ســــوپرمـــن نسازید . روزی خودتان از آن بالا پرتش می کنید پائین .

کلام هفتاد و نهم

هنوز هم بعضی ها با جستجوی تیک عصبی به وبلاگ من می رسند ... / بزرگی دنیا همین است ، بیشتر نمی شود . اما دلتنگی ماست که روز به روز بیشتر می شود ....

این خاطرات نانوشته

سانتیاگو : اواخر دهه هفتاده . یا شاید هم اوایل دهه هشتاد .  پیراهن های اتو کشیده زیاد می پوشم . یادشون افتادم .

دارک استورم : اوایل دهه هشتاده . اینو پسر خالم از قشم برام گرفت . یعنی با هم رفته بودیم . خودش حساب کرد . بعدا هم هر چی اصرار کردم قبول نکرد پولشو بگیره . تو اتاق خونه قبلیمون هستم .  چند سالی اتاقم بود و بعدا شد انباری . آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی هم زیاد رو بورسه .

نچرال : بهمن هشتاد و یکه . تهران .  داریم خیابونای اطراف حافظ رو قدم زنون طی می کنیم . هدف خیابون سپهسالاره . دارم میرم همون کفشی رو بخرم که مدتی بعد به اشتباه از دستش دادم / خیابان حجاب هستیم . توی سالن آمفی تئاتر کانون پرورشی . برف شدیدی باریده .

دو ایت : قیافش به سال هشتاد و دو می خوره . مثلا جلسات ادبی یا شاید هم دوره ی سینمای جوان ...

هوگو : تابستون هشتاد و سه ، مثلا دارم می خونم واسه دانشگاه ولی بلند شدیم با بچه ها اومدیم شمال . محمود آبادیم .

آدیداس : کرمان هستم . اما نمی دونم دقیقا چه زمانیه . شاید زمستون هشتاد و سه . واسه پیش دانشگاهی هنر پا شدم اومدم اینجا . هنوز واسه قبول شدن هنر دارم تلاش می کنم .

بی نام و نشون ۱ : اسفند هشتاد و سه . رودان . امروز اولین روزیه که دارم میرم دانشگاه . هنوز قید دانشگاه هنر رو نزدم . واسه رفع کوتی اینجام . تو خوابگاه تخت پائینی رو برداشتم . می تونم یه سری  وسایلام رو راحت بذارم زیر تخت . آخه دوره ی کاردانی هم شد دانشگاه رفتن ؟

بیک ۲۱ : پائیز هشتاد و چهاره .  الان جلوی در سالن سینما فلسطین ایستادم . هوا سرده ، منتظر شروع شدن سانس جدیدیم . رفیق می دونه که تهرانم . خیلی خوشحالم ...

اسپیر : پائیز هشتاد و پنجه . هتل هویزه هستیم . داریم آماده میشیم بریم سینما .

بی نام و نشون ۲ : پائیز هشتاد و پنجه . اما خب . دم در تالار اندیشه حوزه هنری هستیم . اختتامیه جشنواره فیلم کوتاهه . بر خلاف پارسال  که همین طوری عشقی اومده بودم ، امسال تو جشنواره فیلم دارم . اما می دونم فیلمم هیچ شانسی نداره . ( هدیه است . فعلا بیشتر از بیک ۲۱ جون داره )

الیورا : تابستون هشتاد و ششه . دوره ی کاروزی دارم میرم . حراست اداره به برادرم گفته : این داداشت خیلی مشکوکه . پیپ میکشه ؟

بی نام و نشون ۳ : بهار هشتاد و هفته . یزد هستم . الان توی  راهروی دانشگاهم  . دوره ی کارشناسی فیلمسازی هستم . کلاسا تازه شروع شده  ( شبیه لاگوسته  یا شاید هم الیورائی که داشتم )

لالیک بلک : تابستون هشتاد و هشته . الان اینترنت هوشمند رو قطع کردم دارم می رم سمت دفتر مهرداد . برای برگزاری شب سینما گران جلسه داریم . هزینه ی این هوشمند هم تا حالا خیلی زیاد اومده . دفتر مهرداد اون دست خیابون خونمونه . با این حال همیشه آخرین نفری هستم که میرسم تو جلسه . ( البته این  اسانسه )

اولترا وایولت : پائیز هشتاد و هشته . دارم می رم دانشگاه . انداختمش توی کیفم . همراهم می برمش . اون لیوان فلزیه که درداره و جلد عینکم هم توی کیفمه ...

آکوآ بلو : پائیز و زمستان و هشتاد و هشته . آخرین جلسات دانشگاهه . بچه ها هم دارن استفاده می کنن ازش .

دارم یکی یکی عطرها و ادکلن های قدیمیم رو بو می کنم ... و شاید چند وقت دیگه بنویسم

۲۱۲ سکــ . سی . پائیزه هشتاد و نهه . اواخر دهه هشتاد .  دارم میرم دفتر . جلوی آینه هستم و موهام رو شونه کردم .  باید برم یه کار نیمه تموم رو تموم کنم . چند تا از دوستانم هم  بعد از ظهری می خوان بیان دفتر ...

پ . ن : نام دو عطر به الیورا تغییر کرد .  به اشتباه نامشان ذکر شده بود . البته هنوز دارمش ...

------------------------------------------------

تمام انگیزه ام از نوشتن این پست ،  عطر بی نام و نشون ۳ بود که یک دوست بعد از تدوین کردن فیلمش بهم هدیه داد . عطر منو برد توی راهروهای دانشگاهمون . بهار هشتاد و هفت . شبیه به عطر لاگوست خودم بود که اون روزا زیاد استفاده می کردم . عطرها بیش از عکس ها و موسیقی ها آدم ها رو با خودشون به گذشته های می برن . شیشه های خالیشون رو نگه دارید . برای غرق شدن در خاطرات خوب گذشته عالی اند ...

این لقمه آخر نیست

بچگی همه ما احتمالا کم نبودند لقمه هایی که یا هواپیما شدند یا ماشینی که قرار بود سُر بخورند توی گاراژ دهانمان . به هر ترفندی که بود تمام غذا را به خوردمان می دادند . اگر خیلی هم می خواستیم قلدری کنیم ، یکی دو لقمه آخر را نمی خوردیم که آن هم احتمال خیلی کمی داشت . مگر می شد از ترفندهای مادرانه فرار کرد . همیشه وعده ای بود که مجابمان می کرد لقمه های آخر را بچپانیم کنار باقی لقمه ها .
ما ایرانی ها هیچگاه از هیچ مقطع تاریخی درس نمی گیریم ... همین چند سال پیش خودمان را یادمان می رود که چه طور با وعده های دلخوشکنک راضی میشدیم لقمه ها را یک به یک به زور جا بدهیم توی معده کوچکمان ... هم اکنون این تاریخ  در حال تکرار شدن است . باز هم وعده های دلخوشکنک که به زور بدبختی ها و مصیبت ها را با وعده های پوچ می چپانیم توی این زندگی لعنتی که  قرار است در آینده وضعیت بهتر شود . اما تنها یک تفاوت این میان وجود دارد . تک تک آن لقمه ها  باعث رشدمان میشد . اما حالا ... ؟؟

پ . ن : قابل توجه بعضی ها . کم کم شخصیت های جدید تری را به ناچار خواهید پذیرفت .

حسرت به دلی در باد

تمام حواسم پیش تو بود که رفتی

حالا منِ بی حواس

منِ بی تو

پی کدام را بگیرم ؟

-------------------

پ . ن : عنوان این پست اقتباسی است .

از این پست های چند تائی

***

1- سینمای کودک کانون پرورش فکری با نمایش اولین فیلم خود به نام : خواب های دنباله دار ساخته خانم پوران درخشنده رسما آغاز به کار کرد . این فیلم با محوریت کودک و نوجوان ساخته شده اما برای تمامی گروه های سنی مناسب است .

2 - روزی دوستی توی گوشی ام به یادگاری نوشت : خیلی خوب خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد ، خیلی زود .

۳ - معمولا چیزهای خوب توی خواب ها اتفاق می افتند . امید است یا راه در بیداری پیدا کنند و ادامه داشته باشند برای همیشه یا خواب های خوب واقعاً دنباله دار باشند . چون همیشه در واقعیت چیزهای خوب ، چیزهای بدی میشوند خیلی زود ...

منبع عکس *