کلام دویست و دهم
اینروزها حتی سکوت هم از سکوتم به تنگ آمده !
نویسنده : این روزا
اینروزها حتی سکوت هم از سکوتم به تنگ آمده !
نویسنده : این روزا
دلم تنگ رویاهایت شده! باز هم از خاطرم بگذر تا بدانم هنوز هم یادم در خاطرت جاریست!!
نویسنده : این روزا
با اینکه میدانم باز هم باخت بامن است اما قصه را دوباره آغاز میکنم…
نویسنده : این روزا
ایرانیها قهرمان خودزنی و خود سوزی اند، سلطان خشمهای آتشین و در براندازی حکومت حتی با تجاوز خارجی و با پایمال شدن ناموس ابایی ندارند. آنها در بر اندازی امنیتی ترین حکومت های تاریخ ید طولایی دارند.
گارد جاویدان هخامنشیان دومین سازمان نظامی طول تاریخ بشر است، اما زمانی که فساد و ظلم بر گرده ایرانیان گرز می کوفت. خشمی آتشین ایران را فراگرفت ایرانیها بر چشمهای اشکبار خود خنجر زدند. چشمهایی گریان وخونین از تجاوز به میهن. اما شاه را همراهی نکردند و دست به سلاح نبردند.
ساسانیان نیز همینطور از بین رفتند و ایرانی دژخیم عرب را بر ظلم داخلی ترجیح داد، خوارزمشاهیان در برابر مغول نیز همینطور.
از این به بعد چطور؟؟؟؟
صبر ایرانی که به سر آید خودزنی میکند و مثل ققنوس در آتشی که با پا میکند خود را و همه چیز را می سوزاند وطن را و این بزرگترین تراژدی تاریخ است.
فرقی نمیکند در این آتش مادر کودک و همسر و عشق همه میسوزند چون هیزم، شاید خشک شاید تر، سوختن مهم است. و خشمی همه سوز.
امروز شنیدم که صرافی می گفت: مردم به عمد گرانتر میخرند که جو روانی بازار فروش گرانتر در فردا را تضمین کند و کسی نمی پرسد چرا دلار ۳۵۰۰ تومان و چرا پول ملی مفت.
امروز یکی از روزهایی است که فرصت داشتم صدای سم اسب اسکندر، شیهه سپاه مغول وقهقهه اعراب وحشی را بشنوم. امروز پانزده درصد حیثیت ملی ایرانیان توسط ایرانیان تاراج رفت. فردا برای سیر کردن شکم به تیمار اسب های خسته مغول خواهیم رفت همانطور که امروز دختران و پسران ما که برای کسب دانش به غرب رفته اند دیگر نمیتوانند هزینه های زندگی را تامین کنند و ما مردان ایرانی سرمست از همراهی و همکاری هستیم برای تاراج میهن و برای اینکه صاف کنیم جاده ای برای تهاجمی دیگر. آنها که میدانند در گوشه ای خواهند نشست شاید مشاورین مهاجمین باشند اما نالانند. آنها که نمیدانند و شاید در طویله برای مهاجمین کار میکنند. اما همه در نهایت به دلار دشمن زندگی خواهند کرد. همه در بر پا کردن این آتش سهیم هستیم در این لحظه تاریخی حضور داریم. کجایند آنها که برای ایلغار مغول نمایشنامه می نوشتند. مغول پشت دروازه های ماست کنار باور های ما. کجایند آنها که از حمله اعراب شرمگین بودند. صدای قهقهه خالد بن ولید را نمی شنوید. امروز همه هستیم در ورقهای تاریخی برای فردا کنار داریوش سوم که اسباب فرار را فراهم نموده است. کنار یزدگرد در آسیاب بادی. کنار سلطان حسین صفوی و کنار شاه سست عنصر خوارزمشاه. گوشهایم از هم اکنون پر است از صدای شیون مادرانی که فرزندانشان در آتشی اتمی سوخته اند. از صدای گریه کودکان گرسنه ای که پدر را در خون غلتیده دیده اند. صدای ناله های زنانی که آوار تنهایی و تجاوز بر سرشان خراب می شود. چشم هایم خانه هایی را می بیند که دیروز چراغشان به عشق روشن بود و امروز دیوارشان به اتش موشک. در نهادم اما تنها به بر پایی آتشی می اندیشم که همه چیز را بسوزاند و نمی دانم که چطور نیندیشم به صبری که لبریز شده است.
ای کاش شاهان نصایح سعدی را گوش می دادند که گفت :
کنون دست مردان جنگی ببوس نه آن دم که دشمن زند طبل و کوس
همه نفس های دنیا برای نفس هایی که نیاز دارم کمه.
نویسنده : شهریار اوشیدا
کاش بداند سکوت من خاموشیست نه فراموشی…!!
نویسنده : این روزا
وقتی فراموش بشی دیگه فرقی نمیکنه کجای دنیا باشی !!
نویسنده : این روزا
اشارات و ناگفته هایی پیرامون روزهای پایانی استاد حمید سمندریان که نباید ناشنیده بمانند
میم الف
همه حمید سمندریان را به اندازه ای میشناسیم و مستقیم یا باواسطه با او در ارتباط بوده ایم، دانسته یا ندانسته. یا مخاطب نمایشهایش بودهایم، یا شاگردش بودهایم، یا شاگردِ شاگردانش بودهایم، یا ترجمه هایش را خواندهایم یا همۀ اینها. و یا دستکم آثاری از کارگردانان و بازیگرانی که شاگردانش بودهاند را در تئاتر، سینما و تلویزیون دیدهایم. شاگردانش رنگین کمانی هستند از کسانی چون عزت الله انتظامی، احمد آقالو، سعید پورصمیمی، سوسن تسلیمی، رضا کیانیان، گوهر خیراندیش، مهدی هاشمی و گلاب آدینه تا مجید سرسنگی، امین تارخ، قطبالدین صادقی، محمد یعقوبی، حمید فرخ نژاد، همایون غنیزاده، کیومرث مرادی، پارسا پیروزفر، پیام دهکردی، شهاب حسینی، مهران مدیری، امیر جعفری و مجید صالحی.
در مورد جایگاه بیمانند او شاگردانش بسیار سخن گفته اند اما ببینیم این کار را چگونه کرده اند. و بیابیم که این سخن ها و وداع ها چه اشتراک هایی با هم دارند تا شاید از این راه برخی خصلت هایمان بیشتر بر خودمان آشکار شود. در روزنامۀ ۲۴ تیرماه ۹۱ محمد یعقوبی در یادداشتش میگوید: «حمید سمندریان در سرنوشت هنری من نقش مهمی داشت. بخش مهمی از موفقیت خودم را در تئاتر مدیون شیوۀ آموزش او هستم… و بعدها در این چند سال گذشته که من یکی از آموزگاران آموزشگاه سمندریان شدم بار دیگر از او تاثیر گرفتم. رفته بودم تا به هنرجویان درس بدهم اما همزمان حمید سمندریان با اخلاق هنری خود به من درس میداد… آنچه روز پنجشنبه [پس از شنیدن خبر درگذشت سمندریان در تئاتر شهر] انجام دادیم تئاتر بود. برای همین من از جمع خواستم برای او دست بزنند… خیلی از کارگردانها از جمله خود من تحت تاثیر شیوۀ کارگردانی او هستیم.» می بینید؟ یعقوبی خیلی بیشتر از سرنوشت هنری و تدریس و کارگردانی خودش سخن گفت تا از استاد. شمار «من» هایش را ببینید. حالا برویم سراغ یادداشتی که رضا فیاضی همان روز در همان روزنامه نوشته است: «یک روز آقای سمندریان مرا خواند و گفت: خولی خودت را برای ایفای یک نقش بزرگ آماده کن… من در پوست خود نمیگنجیدم. رولی به من واگذار میشد که خوابش را هم نمیدیدم… و من امشب نه به خاطر از دست دادن حضور فیزیکی استاد اشک میریزم، که برای از دست دادن آرزوهای بزرگ این مرد نازنین می گریم.» فیاضی هم که بخاطر از دست دادن حضور فیزیکی سمندریان اشک نمی ریزد، تنها از خودش می گوید و اینکه سمندریان او را خولی نامیده؛ لقبی بزرگی که استاد به هرکسی نمی داد.
در همانجا پری صابری یادداشتی بمناسبت درگذشت سمندریان دارد که بیشتر از خودش گفته است تا از استادش: «وقتی وارد تئاتر ایران شدم، چون با معیارهای دیگری از پاریس آمده بودم به محض ورودم به اداره تئاتر آن زمان در خیابان آبسردار دیدم که بچه ها از فرط گرما در حوض ساختمان مشغول تمریناند… انرژی تمام ما در این راه، مخصوصا مدیریت حمید سمندریان در این گروه، تئاتر سالهای بعد را هم تضمین کرد.»
یادداشت های هدایت هاشمی و حمیدپورآذری هم کم و بیش چنین فضایی دارند اما شاید زننده ترینشان نوشتۀ بهروز غریب پور در همان روزنامه باشد. او اینگونه آغاز میکند: «سال ۱۳۵۲ من را به ساواک احضار کرده بودند… از اتاق تمشیت که بیرونم آوردند، بازجو گفت: مثل استادت سمندریان باش که ناهار را با هویدا میخورد و شب کرگدن را روی صحنه میبرد!» سپس غریب پور از تصفیه دانشگاه پس از انقلاب میگوید و اینکه چگونه میرود و ریش گرو میگذارد تا اجازه بدهند سمندریان به دانشگاه بازگردد: «قسم خوردم که سمندریان کمونسیت نیست و حاضرم دستنوشتهای بدهم که اگر شما کوچکترین سندی پیدا کردید که او وابستگی حزبی و گروهی دارد بی محاکمه اعدامم کنید… و چنان جا خورد که بدون گرفتن نوشته حرفم را پذیرفت و قرار شد سمندریان به خانۀ همیشگی اش، دانشکدۀ هنرهای زیبا، برگردد.» غریب پور در چه زمان مناسبی به گفتۀ خودش ناگفتهای (!) را برملا میکند و با این کار استاد سمندریان را لابد زیر دین خود می برد که اگر من نبودم تو نمیتوانستی تدریس کنی.
تا اینجا سخن از گفته ها و نوشته ها بود اما ناگفته های روزهای پایانی حمید سمندریان تقریبا از زمانی آغاز میشود که هما روستا و برخی از نزدیکان استاد از مرگ زودهنگام او باخبر میشوند. در همین روزهاست که خانم روستا تصمیم میگیرد برای بهبود روحیۀ همسرش تمریناتی براه بیاندازد. نه شاید برای اینکه اجرایی روی صحنه برود، بلکه تنها به این خاطر که استاد روزهای پایانی را در حال و هوای تمرین بگذراند. از این رو دو اثر سمندریان که پیشتر بروی صحنه رفته بودند یعنی «ازدواج آقای می سی سی پی» و سپس «بازی استریندبرگ» برای آغاز تمرین مطرح شدند. چرا که کارگردانیِ آنها قبلا انجام یافته بود در نتیجه در این روزهای بیماری، تمرینها رمق کمتری از سمندریان می گرفت. پس خانم روستا بسراغ بازیگران اجراهای گذشته می رود و از آنها می خواهد که در تمرینها شرکت کنند اما با واکنشهایی روبرو می شوند که با توجه به جایگاه سمندریان و نیز شرایط ویژۀ روزهای پایانیِ او بسیار زننده و گستاخانه بودند.
رضا کیانیان، پیام دهکردی، احمد ساعتچیان و امیر جعفری هر کدام به بهانه های مختلف از جمله درخواست دستمزد و یا شلوغ بودن سرشان از خدمت به سمندریان سر باز می زنند. در این میان واکنش امیر جعفری را بشنوید که وقتی سمندریان از او میخواهد که برای تمرین بیاید به او چنین پاسخ میگوید که: «شهریۀ مهدکودک بچۀ من ماهی یک میلیون تومنه. پولش رو میدی بیام؟» پس از مواجه با این واکنش غیرمنتظره، حال و روحیۀ سمندریان بروشنی بدتر می شود. اما اگر عکسهای روز خاکسپاری استاد را دیده باشید حتما امیر جعفری را دیده اید که جلوتر از همه زیر تابوت سمندریان را گرفته است و اگر در تشییع حضور داشتید داد و فریادی که برای استادش میکرد را می شنیدید و او را همه جا در صف نخست سوگواران می دیدید. از رفتار حامد بهداد هم نمی شود گذشت که تا سر و صدای تئاتری ها را شنید و دید که چند نفر با گوشی های تلفن همراهشان مشغول فیلم گرفتن از سینه چاکی ها هستند، از غافله عقب نماند و چند دقیقه ای شلوغ بازیهای همیشگی اش را برای حضار نمایش داد. لابد کسانی که عکس ها وفیلم های آن صحنه ها را می بینند باید به این فکر کنند که اینها چه شاگردان خوبی برای استادشان بودند.
استاد سمندریان روز بروز به مرگ نزدیکتر می شد اما بازیگرانی که بارها او را پیش و پس از مرگش تکرارناشدنی و اسطوره خواندند حاضر نمیشدند از خواسته های خود کوتاه بیایند و تمرینها را برای بهبود روحیۀ استاد تشکیل دهند. بهمین خاطر برخی از نزدیکان ناگزیر می شوند به کیانیان و دهکردی بگوید: «استاد بزودی فوت میکند، و این تمرین ها قرار نیست خیلی وقتتان را بگیرد و نه بعنوان تمرین که لااقل برای عیادت هم که شده برای بهتر شدن روحیۀ استاد این چند روز به تمرین بیایید.» اما به عادت بازیگران بزرگ که دیگران باید وقتشان را با ایشان تنظیم کنند، کیانیان و دهکردی برای تمرین «بازی استریندبرگ» با هم هماهنگ نمی شوند مگر فقط دو روز. و بازیگر سوم هم که هما روستاست که همیشه کنار استاد است.
البته حتما میدانید که در مراسم تشییع، همین پیام دهکردی پشت تریبون رفت و در بغض وگریه شعری در رسای استادش خواند که: «این آنِ بی تو بودن، نه نفس دارم و نه نای نفس… تنها یک واژه: میمیرمت.» و این را هم لابد می دانید که کیانیان چه سخنرانی پرحرارت، جگرسوز و اعتراض آمیزی کرد. او گریه کنان این جمله ها را به فریاد میگفت: «سمندریان چیزی از این دنیا نمیخواست، فقط میخواست چند نمایشنامه اجرا کند. همین، اما چرا نتوانست آنها را به صحنه ببرد؟ پس چرا نتوانست اجرا کند؟»
حالا تصور کنید هما روستا هنگامی که این نطق ها را از زبان این آدم ها می شنید چه حالی داشت و چه بزرگوارانه آمد و سخنرانی پایانی در مقابل خانۀ هنرمندان را انجام داد و وصیت سمندریان خطاب به خودش را برای جمعیت بازگو کرد: «حمید گفت همیشه همۀ شما را با تمام بدی ها و خوبی ها دوست داشته ام و من را نصیحت کرد که همین کار را بکنم. او میگفت دشمنان من زیاد بودند اما وقتی به من نزدیک شدند و دیدند که من آنها را دوست دارم، آنها نیز با من دوستی کردند. پس شما هم به هم خوبی کنید تا می توانید.»
پس از وصیت سمندریان چیز دیگری نمیگویم. به وصیتش عمل می کنیم و خیلی ها را دوست می داریم. سمندریان را. روستا را. کیانیان، دهکردی، غریب پور، یعقوبی و دیگران را.
هر روز او می آمد و به من می گفت :سلام ،در جوابش میگفتم ،سلام …
روزی که رفت گفت : خداحافظ و من خیلی آرام گفتم : خداحافظ…
دیروز آمده بود، من به او گفتم : سلام … او گفت : فراموش کن مرا!!!
…….!؟!؟!؟
نویسنده : این روزا
آشفته ام ، همین .
می گفت : آدم حتا به یه رهگذر هم احساس داره ، ما شدیم رهگذر آن گذر…! اما او هرگز از آن ره نگذشت…!!!
نویسنده : این روزا