نویسنده: نویسنده مهمان

مشاهده ی عینی مفاسد

به تازگی در یک حرکت چشمگیر فرهنگی ، معاون اجتماعی نیروی انتظامی یک حلقه فیلم صــحنه دار از برخی { ناهنجاری های اجتماعی } را به کمیسیون فرهنگی مجلس برده و نشان نمایندگان محترم داده . این فیلم غیر مجاز{ البته برای افراد بیرون از مجلس } ظاهرا نمایشگر بخشی هایی از پارتی های شبانه نــاجور ، زنان بــدکاره ناجور ، لباس های مبــتذل ناجور و پاساژها و پارک های جورواجور بوده و اکثر قریب به اتفاق نمایندگان خوش وفاق را فی المجلس غرق حیرت ، تعجب ، تاثر و سپس تاسف ساخته است و همگان ناباورانه این فیلم ناجور را تا ته ملاحظه کرده اند .

از دگر سو گویا چند وقت پیش نیز رییس محترم صدا و سیما فیلم مشابهی با همان مضمون را به هیات دولت برده تا ترتیب آشنایی بیشتر اعضای کابینه را با انواع ناجور مفاسد اجتماعی و فرهنگی بدهد که از قرار مسموع در اسرع وقت این ترتیب داده شده است .

تا اینجای کار دو قوه ی مجریه و مقننه از نزدیک در جریان مفاسد اجتماعی و فرهنگی  قرار گرفته اند که از هر حیث جای تشکر دارد . فقط می ماند قوه ی قضاییه که یا در نوبت مشاهده ی این فیلم قرار دارند و یا آنکه به واسطه ی تماس و برخورد مستقیم قضایی با این گونه مفاسد نیازی به دیدن فیلم آن ندارد .

فلذا فقط جامعه ی مطبوعاتی کشور باقی می ماند که به جهت آگاه کردن مردم و تنویرافکار عمومی و محکوم کردن این ناهنجاری ها این فیلم به رویت آنها نیز رسانده شود .

* در پایان نگارنده اعلام می دارد که به نمایندگی از سوی مطبوعات کشور حاضر به مشاهده ی این فیلم و امثال آن هستم .*

از آنجا که کنفوسیوس حکیم معتقد است ( شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ ) بی شک مشاهده ی این قبیل مفاسد قلم حقیر را در راستای محکوم کردن قاطعانه و مدلل و مستند مفاسد پلید اجتماعی به صورتی قوی و قدرتمند حرکت خواهد کرد . باشد تا ببینید !

نویسنده : فسیل زنده

کارمند

داخل اتوبوس نشسته بودم که به دانشگاه بروم . بین راه دائم به خودم سرکوفت می زدم که (( آخه نونت نبود ؟ آبت نبود ؟ دانشگاه رفتنت چی بود ؟ می نشستی مثل آدم ، نون بخور و نمیره باباتو می خوردی. بعد از ۱۲۰ سال هم که مجبور می شدی خودت کار کنی اونوقت خدا برکت بده به دست پر کرامت دولت ، می شدی کارمند و تا آخر عمرت مواجب می گرفتی ! ))

توی همین حال و هوا بودم که یکهو کله ی بغل دستی ام افتاد روی کتفم .

- آقا بلند شو شونمو شکستی

- ها ؟ چی ؟ اینجا کجاست ؟

- چرت میزنی ؟

- آره خمارم بهم نرسیده تا خودمو بسازم !

- پدر جان شما سواد داری ؟ می دونی اعتیاد چه بلای خانمان سوزیه ؟

- آره بابا ، فوق لیسانس پرتاب موشک و فشفشه ام .

- حالا به چی معتادی ؟

- به (کارمندی) !!

- به چی ؟؟

- کارمندی آقا کارمندی ! هر چی می کشم از دسته بابای نابابه ! به من گفت : پسرم بیا پهلوی خودم توی اداره کار کن من هم گول خوردم و به این روزی افتادم که می بینی .

- شما که این همه تحصیلات داشتی ، شما که وضع باباتونو می دیدی ، شما چرا ؟

- آقا اشتباه کردیم جوونی بودو جهالت! اما حالا دیگه دست خودم نیست. این اعتیاد مارو بیچاره کرده. اگه یک روز کارت حضورو غیابمو دیر بزنم یا اصلا نزنم از استخون دردو خماری می میرم .

با خودم گفتم که کارمندها هم عجب دنیای عجیب و غریبی  برای خودشان دارند !!

نویسنده : فسیل زنده

مردن هم دیگر صرف نمی کند

شنیدم که قیمت قبر در نقاط مرغوب از میلیون به بالاست .
در واقع اگر هزینه ی غسل و کفن ودفن ، مجلس ختم ، شب هفت و سایر مخلفات و تشریفات را هم به قیمت نیم متر مربع زمین اضافه کنیم یک مردن ساده این روزها پنج ، شش میلیون تومان خرج بر می دارد !
بنابر این جا دارد بانکها شرایطی شبیه اعطای وام مسکن به وجود آورده و به مردم وام برای مردن بدهند ! یعنی افرادی که در شرف موت هستند بتوانند مقداری پول در بانک بسپارند و بانکها در ازای هر دوره پس انداز یک برابریا دو برابر میزان سپرده وام به علاقمندان به مرگ داده و امکان مردن آبرومندانه و برگذاری مراسم دفن و کفن را برای آنها فراهم بیاورند .
واقعیت اینست که خیلی از مردم  که علیرغم مشکلات موجود همچنان به زندگی بدتر از مرگ خود ادامه می دهند ، از بی کفنی زنده اند و به خاطر گرانی هزینه ی کفن و دفن همچنان زندگی می کنند !

نویسنده : فسیل زنده

سر در گم

مینا دختر سرگشته ی قصه ی ما نمی دانست نامش چیست ! برای چه زنده است . چه کند و چه نکند . جل المخلوق ! ... خاله وسطیش معجون گیاهی برایش تجویز می کرد عمه وسطیش او را تشویق می کرد که برای فال قهوه پیش خاله بیگم برود .  پدرش به حافظ تفالی می زد و مادرش زار می زد که بچه ام از دست رفت ولی مینا که هنوز زنده بود و نفس می کشید !  مینای قصه ی ما از اون قهرمانها نبود که ریاضت بکشد اعتصاب غذا و یا شب زنده داری کند ، بر عکس تا جا داشت می خورد و خودش را خفه می کرد و تا نفس داشت خروپف می کرد اما هر وقت می خوابید با خود می گفت : می شه امشب شب آخرم باشه و بعد می زد زیر گریه و بعد به گریه می خندید . نمی خواهم داستان را کش بدهم چون کش که نیست کش بیاید ... آخر وقتی خود مینا نمی داند که چه مرگشه من نویسنده ی پی زوری از کجا بدونم ؟!

نویسنده : فسیل زنده

زندگی سورئالیستی

چند ماهی بود که زنم مرتب به من می گفت : یک روسری برام بخر یک روسری ! ومن هم هی پشت گوش می انداختم به طوری که پشت گوشم پر از روسری شده بود تا آنکه دیشب پری شب ناگهان در بساط روزنامه فروشی چشمم به فیلمنامه ی روسری آبی افتاد و بلافاصله روسری آبی را خریدم و به منزل بردم و به زنم گفتم : بیا این هم روسری .
بی صبرانه انتظار فریاد های زنم را می کشیدم اما زنم با نهایت خونسردی  کتاب را روی سرش گذاشت و پای آینه رفت و گفت :  رنگ دیگه ای نداشت ؟

 نویسنده : فسیل زنده

یک روز از زندگی وزیر آموزش و پرورش

***

ساعت  ۷ : {زنگ تلفن} آقای وزیر انتخاب شما را تبریک می گویم.
_ شما ؟
_ مدیر امور تجهیز و نوسازی مدارس .
_ {عجب دلخوشی داره} متشکرم .
ساعت ۷/۳۰
: معمولا صبح ها صبحانه نمی خورم چون در حال رژیم هستم .
ساعت ۸ : در دفترم هستم و هیچ نامه و ارباب رجوعی ندارم . حتی تلفن هم زنگ نمی زند .
ساعت  ۸/
30 : چون بیکار هستم و حوصله ام سر رفته به حیاط اداره می روم  و کمی دست و رویم را در حوض وسط باغچه می شویم . آخیش . چه خنک است .
ساعت ۹ : نماینده ی نهضت سواد آموزی در حیاط به من ملحق میشود و چون علت بی حوصلگی ام را جویا می شود و آنرا کمبود مدارس و سرگردانی بچه ها می بیند به من قول می دهد که همه ی آنها را در نهضت ثبت نام کند .
ساعت ۱۰ : هنوز در حیاط هستیم . کم کم چند تن دیگر از معاونان (بیشتر…)

عشق آسمانی

مکان : مریخ
یک جوان فضایی با سفینه اش در حال مسافرکشی است که چشمش به یک مادر و دختر فضایی می افتد . با یک نگاه عاشق دختر شده و تصمیم می گیرد خانواده اش را بفرستد خواستگاری دختر.
مکان : یک خانه ی فضایی
جوان فضایی : مادر ما باید بریم خواستگاری اون دختره ! اون خیلی نجیب و مهربونه .
مادر پسر فضایی : اگه به دلت نشسته ما حرفی نداریم بریم .
( برای اینکه کمتر وقت گرفته شود خانواده پسر مانند فیلمهای بی سر و ته الکی الکی بین هفت آسمون  تلفن خانه دختر و پیدا کرده زنگ می زنند و یک قرار خواستگاری می گذارند )
مکان : مجلس خواستگاری در خانه دختر فضایی
پدر دختر فضایی : شما از خانواده ی با شخصیت و اصیل فضایی هستید منتهی همه چیز به این مسائل ختم نمی شود آیا پسر شما سفینه ی شخصی دارد ؟
پدر پسر فضایی : بله یک سفینه ی مدل ۲۰۰۰ داره که فقط یکبار با سایوز تصادف کرده که دادیم تعمیرش کرده اند و حالا پسرم باهاش مسافر کشی می کنه .
پدر دختر فضایی : خونه چی ؟
پسر فضایی : قراره توی کهکشان راه شیری جنب دنباله دار هالی یک خونه اجاره کنم .
دختر فضایی آروم روی صندلی نشسته و با شاخک هایش ور میرود .
پدر دختر فضایی یه نگاه به مادر دختر فضایی میندازه و میگوید : ما با این شرایط حاضر نیستیم دخترمونو به شما بدیم . برای دخترمون از نپتون خواستگار اومده بود پسره خونه ی شخصی سفینه ی آخرین مدل داشت بهش ندادیم .
تغییرپلان
مکان : یک چاله ی فضایی
پسر بر لبه ی چاله ی فضایی می ایستد و با یاس و نومیدی خودش را در قعر چاله ی فضایی رها می کند ...

 نویسنده : فسیل زنده

بی خطر جوانی کنید

از آنجایی که نیروی انتظامی همیشه در صحنه با انجام طرح های ضربتی قصد خشک کردن ریشه شرارت و بیخ کنی این ریشه را دارد و ممکن است در این عملیات از ریشه بیخ کنی ( یا از بیخ ریشه کنی ) مختصر سوء تفاهم هایی با جوانان عزیز پیدا شود بنابراین امیدواریم با رعایت اصول زیر توسط جوانان غیور و رشید و ... تمام توطئه های عوامل استکبار جهانی را در نطفه و سایر نقاط استراتژیک دیگر حلق آویز کرده ، خلاصه بهتر از هیچی و خیلی چیز های دیگر است !
۱-در انتخاب لباس دقت کنید. لباس هایی بپوشید که به هیچ عنوان جلب توجه نکند . استفاده از رنگ های تیره متنوع مثل سیاه زغالی ، مشکی نوک مدادی ، تیره ی تاریک و سیاه نصف شبی توصیه می شود ( فراموش نکنید بقیه ی رنگ های موجود در عالم هستی فقط به درد چیدن در جعبه ی مداد رنگی می خورند ! )
۲- آرایش موی سرتان به نحوی باشد که تحسین بیننده ( به خصوص در میان افراد جنس مخالف ! ) را به دنبال نداشت باشد . تراشیدن سر ، یک مدل موی مناسب است . برای رهایی از یکنواخی می توانید از بین اصلاح با شماره ی ۲ ، ۴ ، و ۸ یکی را به دلخواه انتخاب کنید تا مردم سالاری و حق انتخاب مان هم آسیبی نبیند . در ضمن می توانید ماده ای که متهم اصلی پرونده ی قتل های زنجیره ای با خوردن آن روند پیشرفت پرونده را کند کرد هم به سرتان مالیده ، به یک مدل تازه از تراشیدن موی دست پیدا کنید .
۳- ضرب المثل (( کند همجنس با همجنس پرواز ))  را روزی ۱۰ بار تکرار کرده و خیلی بیشتر از اینها هم به آن عمل کنید .
۴- در خیابان با دیدن یکی از افراد جنس مخالف که به شما نزدیک می شود ، اگر سمت چپ خیابان هستید به سمت راست و اگر سمت راست هستید به سمت چپ حرکت کنید و اگر از هر دو طرف محاصره شدید بپرید وسط خیابان ! در هر حال خطرش کمتر است .
۵- به دختر خانم های محترم پیشنهاد می کنیم با استفاده از زغال و گچ ( از نوع بنایی یا تحریر) صورت خود را سفید و سیاه کنند .
دیدن فیلم های دیکتاتور بزرگ چارلی چاپلین و هفت سامورایی مرحوم کوروساوا را برای گرفتن حس بیشتر و آشنایی با فضاها و چهره های سیاه و سفید توصیه میشود .
۶- طبق آخرین تحقیقات دانشمندان انسان در سن ۱۸ تا 25سالگی در برهه حساسی از عمر خود به نام جوانی به سر میبر د !
به دلیل حالت های روحی و روانی خاص و حساس این سن پیشنهاد می شود فرد در فاصله ی این سنین در خانه بماند تا بعد !
۷- در تمام مدت سعی کنید با پلیس همکاری های لازم را انجام دهید .
بنابر این اگر خدای نکرده جوانی کردید و یک دسته گلی به آب دادید خیلی سریع خودتان را به نزدیکترین مرکز نیروی انتظامی معرفی کنید .
بالاخره از ما گفتن بود ، بعد نگید که نگفتی !

نویسنده : فسیل زنده

 

بحث عامیانه

بعضی ها ، بعضی چیزها را طوری مطرح می کنند که اگر کسی نداند فکر می کند که واقعا شاید خبری شده !
نه اشتباه نکنید ، پرونده ی مفاسد اقتصادی را نمی گویم . منظورم اظهارات اخیر مسئوول یکی از وزارتخانه ها است که نمیخواهم بگویم اسمش تعاون است .
ایشان اخیرا فرموده اند : برای گرفتن موافقت اصولی باید ۳۹۰۰۰ کیلومتر دوندگی کرد ! حالا این که چرا ۳۸۰۰۰ کیلومتر یا ۴۰۰۰۰ کیلومتر نباید دوید ، لابد حکمتی دارد ! ما هم که اصولا اهل فلسفه و حکمت و حرفهای فیلسوفانه - حکیمانه و این جور چیزها نیستیم . اما  اگر آدمی را در نظر بگیریم که نه خیلی لاغر باشد ، نه خیلی چاق ، نه خیلی کوتاه باشد ، نه خیلی بلند ، نه اهل چایی باشد ، نه اهل شیرینی و خلاصه اگر از آن گل پسرهای سر براهی باشد که آهسته و پیوسته با سرعت متوسط یک کیلومتر نه ، دو کیلومتر نه ، سه کیلومترنه ... همان ده کیلومتر در ساعت بدود و پنج ساعت نه ، ده ساعت نه ، بلکه دست کم بیست و پنج ساعت در روز یکسره بدود و بلانسبت - بلانسبت کارش مثل ما تعطیل بردار هم نباشد و هر دو سه هزار کیلومتر کارش به تعویض روغن نکشد و به روغن سوزی هم نیفتد ، فکر میکنید در طول یک سال چند فقره موافقت اصولی بگیرد ؟
نه ! شما را جان من حساب کنید ببینید واقعا نمیشد بدون جار و جنجال اعلام کرد که :
( در یک سال ، یک نفر می تواند از وزارت تعاون حداکثر دو تا موافقت اصولی بگیرد ) ؟ اگر بفرمایید نمیشود ، خب ... معلوم است آن مقام مسئوول درست گفته دیگر !

نویسنده : فسیل زنده

انواع خر

لابد بارها شنیده اید که فلانی سوار خر مراد است . آیا تا به حال فکر کرده اید که فرق خر مراد با خر معمولی چیست ؟ البته خر خر است چه مال آقا مراد باشد یا مال هر کس دیگری اما موضوع اینجاست که خر مراد اصلا خر نیست . خر مراد یک چیزیست مثل یک آپارتمان شیک یا یک ماشین پر از پول اهدایی فلان بانک یا حتی یک صندلی چرمی در اتاق ریاست که آن را دودستی به شما تقدیم می کنند تا رویش لم بدهید و امر و نهی کنید ! خلاصه باید بدانید که خر مراد هیچ ارتباطی به خر قبرسی و خرمگس و خرخاکی و هیچ خر دیگری که شما می شناسید ندارد . اما چیز دیگری که باید بدانید اینست که اگر روزی روزگاری سوار خر مراد شدید کمربند ایمنی را فراموش نکنید چون که این خر چموش جفتک پرانی کرده و سوارش را با دماغ می اندازد زمین . مثلا کسی را می شناختم که سوار بنز ۱۰۰ میلیونی اهدایی ! راهی ویلایش در شمال بود اما از بخت بد یک پنچری ناگهانی باعث شد خودش و بنزش با هم چپ شوند و از آن طرف یک روز ناگهان آب ، دهن دره کشید و ویلای لب ساحل آن جناب را درسته قورت داد . یا شخص دیگری که به واسطه ی پسر خاله بودنش با رییس فلان بانک چکهای بی محل می کشید بالاخره دستش رو شد و به این ترتیب ایشان که تا همین چندی پیش مشغول خر سواری بودند و حتی گاهی از آدمهای مثل ما سواری می گرفتند یکهو از بالای خر مراد یه وری رفتند تو کوزه . خلاصه اگر شما هم در حال سوار بر مرکب مراد مشغول تاخت و تاز هستید حواستان جمع باشد که از قدیم گفته اند : گهی پشت به زین و بعدش می خوری زمین .

نویسنده : فسیل زنده