نویسنده: نسترن

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

«خطر لو رفتن داستان»
اولین رمان عطیه عطار زاده تمام تلاش خود را کرده که اثری خاص و قابل توجه به نظر برسد،اما آیا واقعا موفق شده است؟
مسئله عجیب این است که من به عنوان خواننده بعد از پایان کتاب نمی‌توانم تصمیم بگیرم که آیا یک کتاب خوب خوانده‌ام یا یک کتاب معمولی!؟ اما قاطعانه می‌توانم بگویم با اثر بدی مواجه نبوده‌ام.
«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» روایت دختری نابیناست که در انزوا و دور از جامعه با مادرش زندگی می‌کند و این تنهایی و عدم ارتباط با جهان پیرامون تاثیراتی در شخصیت و روان دخترک می‌گذارد که موجب می‌شود دست به کارهای (شاید بتوان گفت) جنون‌آمیز بزند.
داستان بیشتر از اینکه یک خط روایی داشته باشد، بر پایه‌ی نجواها و خیالات درونی دختر شکل گرفته است و این خیال‌ها با واقعیت ترکیب می‌شود تا جایی که شاید مخاطب نداند با روایت داستانی طرف است یا خیالات دخترک. البته به نظرم این ادغام با توجه به راوی بودن دختر نقطه قوت داستان است. مخاطب دقیقا همان جایی ایستاده که دختر نابینا ایستاده، و همانقدر می‌فهمد که راوی می‌داند. روایت بیشتر از اتفاق‌ها، سرشار از کلمات است. که با توجه به راوی نابینا و عدم ارتباط او با جهان بیرون توجیه‌پذیر به نظر می‌رسد.
روند داستان در ابتدا کند پیش می‌رود و در نیمه ابتدایی داستان تقریبا اتفاقی نمی‌افتد اما در نیمه پایانی همه مکاشفات برای خواننده پیش می‌آید و هم هرآنچه باید اتفاق بیفتد رخ می‌دهد. این فشردگی در بخش پایانی داستان کمی توی ذوق می‌زند.
شخصیت‌پردازی‌ها آنقدر قوی هستند که وقتی کاری از آن‌ها سر می‌زند دور از انتظار نیست و متناسب با کاراکتر خود رفتار می‌کنند. مادر و دختر قصه من را یاد جیپسی رز و مادرش می‌اندازند. هردو مادر کنترل‌گر که ترجیح می‌دادند ارتباط فرزندشان را به گونه‌ای با جهان اطراف قطع کنند و در نهایت هر دو به گونه‌ای توسط فرزندشان به قتل می‌رسند که صد البته ورژن عطیه عطارزاده بسیار لطیف‌تر از سرنوشت تلخ جیپسی رز و مادرش است.

من به شخصه کتاب را دوست داشتم اما بعد از پایان آن نمی‌توانم دقیق بگویم آیا چیزی از داستان را برای خودم برداشته‌ام یا نه و یا اینکه چه دریافتی از روایت نویسنده داشته‌ام. رابطه‌ام با این کتاب و این داستان گیج و گنگ است اما توصیه می‌کنم شما هم این کتاب را بخوانید.

حباب

موقعیت‌های جدید می‌تونه آدم رو دچار وضعیت حباب کنه. توهم اینکه حالا در این فضای جدید همه چیز عوض شده و شکل دیگری به خودش گرفته، شکلی جدید که در واقع فقط ساخته ذهن آدمی و آرزوهاشه. حبابی که خیلی زود می‌ترکه چرا که واقعیت تیغ‌های تیز زیادی داره که حباب ساختگی ما نمیتونه از زیرش در بره. با ترکیدن ناگهانی این باورهای ساختگی آدمیزاد دچار شوک میشه. شوکی که گاهی سنگینیش از بار واقعیتی که به دوش میکشیدی خیلی بیشتره... خیلی بیشتر...

یک صحبت طولانی

امروز دهمین سال نبودن باباست، لطفا تسلیت نگویید.
سال‌ها پیش از مامان شنیدم که فلانی‌ها برای ده سالگی فوت پدرشان رفته‌اند سر خاک. آن سال برایم عجیب بود چطور ده سال‌ بدون پدرشان زندگی کرده‌اند... من سال‌های قبل هر چند وقت یکبار به امروز فکر کرده بودم. امسال بیشتر از هر سال و در این یکی دو ماه اخیر هر روز به امروز فکر کرده‌ام. امروز دقیقا دهمین سال نبودن باباست، هفت ماه از رفتن شقایق گذشته و تقریبا سه ماه است که بی‌بی را از دست داده‌ایم. پیش از این هم خیلی‌ها را از دست داده بودیم، از کودکی تا به امروز، خیلی‌ها که حتی اجازه نداشتیم اسمشان را بیاوریم چرا که داغ دلی تازه شود اما همیشه با ما بوده‌اند. مرگ هم همیشه همراه ما بوده. این نوشته درباره سوگ و سوگواریست.
از دست دادن یک عزیز مثل قورت دادن اجباری یک سنگ خیلی بزرگ و سنگین است. لحظه اول انگار با شدت زیاد به زمین میخکوب می‌شوی، بعد با گذر زمان کم‌کم این سنگ بزرگ را در خود میشکنی تا شاید زندگی با آن آسان‌تر شود. کمی بعدتر آن را به قطعات خیلی ریزتر تقسیم می‌کنی که در سر تا سر بدنت پخش می‌شود تا بتوانی از جا بلند شوی و به زندگی ادامه دهی... بلند میشوی، اما آن سنگینی حالا همه جا رخنه کرده و همه چیز سخت‌تر شده. راست قامت ایستادن انگار عملی خلاف جاذبه زمین است که سنگینی سنگ‌ها اجازه نمیدهد. بالابردن گوشه‌های لب هم... اما هر اتفاقی همسو با جاذبه، به چشم بر هم زدنی می‌افتد. فروپاشیدن.
این شاید ماه‌های اول است.می‌گذرد و یاد می‌گیری همزیستی مسالمت آمیزی با سنگ‌های درونت داشته باشی. بلند میشوی و می‌بینی حالا سایه‌ای به سایه های تو اضافه شده که مال تو نیست. سایه‌ای که همه جا هست و صاحبش را فقط پشت پلک‌های بسته می‌شود دید. سایه‌ای که همیشگیست و گاهی سنگ‌های درونت را به حرکت وامی‌دارد و راه گلویت را می‌بندد.
همه این‌ها را نوشتم که به دوستانی که من را در برابر این شرایط محکم دیده بودند و خود را سرزنش می‌کردند، بگویم در مواجهه با سوگواری نباید عجول بود. نباید به خود سخت گرفت و باید اجازه داد این زخم عمیق کم‌کم بهبود پیدا کند و دوره طولانی نقاهت بگذرد. این زمان، بسته به تاثیرگذاری آن آدم از دست رفته در زندگی، متفاوت است. من یک روز بعد از پنج سال دیدم که زخمم خوب شده و فقط رد عمیق آنچه گذشته بر وجودم مانده، که گاه گاهی تیر می‌کشد. نباید خود را در معرض قضاوت‌های خود یا از آن بدتر قضاوت‌های بیجای دیگران قرار داد. کمتر کسی می‌داند در سوگ چه بر شخص سوگوار می‌گذرد، مگر هم‌غم های او. این «هم‌غم» که می‌گویم کسیست که همان غم را کم و بیش با همان درجه تجربه کرده باشد. کسی که تقریبا همان نسبت را با متوفی داشته باشد و زخمی همانقدر عمیق از فقدان این عزیز بر وجودش نشسته باشد.
بگذارید جهان سوگواری بر شما بگذرد اما خود را به این رنجش مدام نبازید. غم خوردن راهی برای به صلح رسیدن با جای خالی فردیست که دیگر نیست. یکی دوست دارد این غم را فریاد بزند و دیگری در سکوت اشک می‌ریزد. باید این دوره را طی کرد و با خود مهربان بود و روراست. من از یک جایی به بعد به این نتیجه رسیدم که این غم خیلی برایم شخصیست و دوست ندارم آن را چندان به اشتراک بگذارم پس در خلوت خود آن را گرامی داشتم که این نه از نشانه محکم بودن یا کنار آمدن با غم، که یک انتخاب شخصی بود. انتخاب شخصی خود را آگاهانه پیدا کنید؛ راهی که شما را به آرامش بیشتر نزدیک کند نه اینکه رنجتان را دوچندان افزایش دهد. غم خود را با آدم‌های اشتباهی تقسیم نکنید چرا که خیلی‌ها این غمگین بودن شما را دوست دارند و می‌ستایند. گاهی این آدم‌ها ذهن شما را به سمتی می‌برند که گویی باید مدام سوگوار باشید و راه را برای بهبودتان می‌بندند. گاهی حتی ناخواسته شما را وادار می‌کنند ادامه مسیر زندگی شخص از دست رفته باشید. خودتان را در میان غم‌هایتان گم نکنید. شما وارث زندگی از دست رفته شخص متوفی نیستید. همه ما فقط همین یک زندگی را داریم و باید همانطور که دوست داریم این مسیر را بسازیم و ادامه دهیم.

یاد همه رفتگان بخیر، عمر همه بازماندگان بلند.

پ.ن: بی‌بی می‌دانست عدسی‌هایش را خیلی دوست دارم و ظهرهایی که عدسی درست می‌کرد، همیشه یک کاسه برایم می‌آورد. با کمک عمه لیلا، به روش بی‌بی عدسی ها را درست کردم. هرچند طعم دستپخت بی‌بی را نداشت اما یاد آن روزها تازه شد.

به پایان آمد این دفتر

امروز حین دیدن فیلم «جنایت بی‌دقت» متوجه شدم یکی از ایده‌هایی که مدت‌ها روی آن کار می‌کردم سوخته است. فیلمنامه «گلوله‌ای در مشت» را مرداد ۹۶ به بهانه جشنواره فیلمنامه‌نویسی گمبرون نوشتم. بعد از آن بارها و بارها فیلمنامه را بازنویسی کردم اما هرگز  فرصت ساخت آن پیش نیامد. علیرغم حمایت‌های دوستان و همراهان همیشگی و تشویق‌های بزرگان، عدم بودجه کافی برای ساخت، بهانه‌ای شد که کار از بخش پیش‌تولید جلوتر نرود. البته از نظر خودم نبودن منبع مالی فرصتی بود برای کامل کردن فیلمنامه و پیدا کردن مشکلات ریز و درشت و حل کردن آن‌ها، اما حال با دیدن فیلم جناب مکری به این نتیجه رسیدم که فیلمنامه را بگذارم یک گوشه‌ای بین فایل‌های کامپیوترم خاک مجازی بخورد. چرا که عنصر اصلی پیش‌برنده فیلمنامه «گلوله‌ای در مشت» همان عنصر به کار گرفته شده در «جنایت بی‌دقت» است؛ سفر در زمان در ایرانِ گذشته و حال.

از آنجا که بیشتر علاقه‌مندم روی ایده‌های جدید کار کنم تصمیم گرفتم «گلوله‌ای در مشت» را در همان مرحله‌ی فیلمنامه تمام کنم و پرونده همیشه بازش را ببندم. دیدن فیلم «جنایت بی‌دقت» باعث شد بالاخره «گلوله‌ای در مشت» برای من تمام شود. حال شاید بتوانم با خیال آسوده‌تری به ایده‌ها و فیلمنامه‌های دیگرم بپردازم.

برای ادای دینم به فیلمنامه محبوبم، تصمیم گرفتم فایل آن را منتشر کنم.اگر دوست داشتید «گلوله‌ای در مشت» را از لینک زیر بخوانید و اگر نظری داشتید با من در میان بگذارید. پیشاپیش از صبوری و وقتی که می‌گذارید ممنونم.
لینک دانلود: گلوله‌ای در مشت

پ.ن: فیلمنامه «گلوله‌ای در مشت» در جشنواره فیلمنامه‌نویسی گمبرون جایزه بهترین فیلمنامه کوتاه داستانی را دریافت کرد و در برنامه پیچینگ سینمای جوان برای ساخت تایید شد اما بودجه کافی جهت ساخت به آن اختصاص داده نشد.

مروری بر «غصه»

شما که گوشه‌‌ی خانه نشسته‌اید، از رنج حاکم بر جامعه هیچ نمی‌دانید!
آنتوان چخوف، نویسنده روس، در داستان «غصه» به موضوع «تنهایی» می‌پردازد. یا به صورت دقیق‌تر موضوع داستان، تنهایی طبقه پایین دست جامعه است و رنجی که ان افراد به تنهایی به دوش می‌کشند.
در ابتدای داستان با یونا اشنا می‌شویم، مردی که به تازگی فرزندش را از دست داده و در ادامه متوجه می‌شویم فرزند یونا آخرین کسی بوده که در کنار خود داشته است. پیرمرد حالا کاملا تنها شده و به دنبال گوشی می‌گردد  که با شنیدن درد دل‌هایش اندکی تسکینش دهد.
چخوف در ابتدای داستان به مخاطب می‌گوید که «غصه» بزرگ چیست و این چنین مخاطب را به همدردی با یونا همراه می‌کند. مخاطب هم در تک تک افرادی که یونا تلاش می‌کند با او ارتباط برقرار کنند ملتمسانه چشم‌انتظار اندکی ترحم است. مخاطبی که در کمال آرامش پشت صفحه‌های کتاب، آماده شنیدن حرف‌های نویسنده نشسته و دغدغه هیچکدام از مسافران درشکه را ندارد. اما این مخاطب بی‌دغدغه مورد احترام نویسنده نیست و در پایان دلیلی نمی‌بیند که مرگ پسر را برای این مخاطب توضیح دهد. بلکه اسب یونا را شایسته‌تر می‌داند و او را برای شخصیت گوش شنوای داستان انتخاب می‌کند. تنها اسب داستان که تنهایی یونای پیر را بهتر درک می‌کند. اسبی که در درجه‌بندی جامعه از طبقه اجتماعی یونا هم پایین‌تر قرار می‌گیرد. اسبی که خیلی تنهاتر از یونا است.
در واقع مخاطب داستان برای نویسنده در مقام مسافران درشکه قرار دارد و هدف نویسنده یادآوری جایگاه مخاطب به اوست.

در این روزهای قرنطینه‌ی خانگی، می‌توانید بخش کوتاهی از زمان خود را به خواندن این داستان تأمل برانگیز اختصاص دهید.

پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید، هر جوانی که در ایران مانده پیر است.

سن که بالا میره و بر سر موی سپید می‌زنه، راه رفتن که سخت میشه و نفس آدمی تنگ میاد... دست ها که به لرزه میفتن و لحظه های زندگی سخت می شن همه خاطرات خوب از آن گذشته ها میشن. اونجاست که آدم باور می‌کنه "نه! مثل اینکه دیگه فرصتی ندارم" اونجاست که باور می‍کنه زندگی یه لحظه‌ست! مهم نیست خوب یا بد فقط یه فرصت کوتاهه! همونجاست که ناامیدی رو باور می‌کنه! می‌فهمه احتمالا تو این پرش آخر پاش می‌ره رو خط و نوبتش تموم میشه.
از همونجا راهشو کج می‌کنه و مسیرشو می‌ندازه تو کوچه پس کوچه های بچگی و می‌افته دنبال توپ پلاستیکی ... دوست داره یکی وسط بازی صداش کنه بیاد تو خونه... دوست داره بشینه و مشقاشو بنویسه و غر بزنه... دوست داره همه این گذر عمر خاله بازی باشه و هزار راه نرفته باقی مونده باشه...
نه اینکه اون روزا خیلی بهتر بودن از این روزا، نه اینکه اون آدمایی که قبلا داشته رو بیشتر از آدماییی که الان داره دوست داشته باشه، واسه اینکه اون روزها فرصت داشته... فرصت فراوون برای زندگی کردن... فرصت آرزو کردن و فرصت آرزو داشتن. باور به زندگی کردن و حضور داشتن. فرصت اینکه اگه تو وسطی توپ خورد بهش جونش رو با اون گلی که گرفته برگردونه ... که تو بازی بمونه ...

فقط همین قدر طول می کشه تا آدم بفهمه تو این دنیا چقدر کوچیکه! اندازه یه عمر!

امروزه ما هم تو این مملکت یه جور دیگه می‌فهمیم فرصت کمه و زندگی کوتاه. هنوز نه موهامون اونقدر سفید شده نه دستامون به لرزه افتاده. نه چشمان کم سو شده و نه دندونامون یکی بود یکی نبود شدن. ولی کمرمون خم شده. پاهامون هم دیگه نای راه رفتن نداره. اگر هنوز فرصتامون از دست نرفتن واسه اینه که هیچ وقت فرصتی نداشتیم که بذاریم گذر زمان از دستمون ببرتش. عمرمون دراز نبوده اما زود از سرمون گذشته. آرزوهای کوچیکمون بلند مدت شده و سرمایه گذاری روشون سخت. دری نمونده که نزده باشیم. ما هم به نوع دیگری از فرصت های آینده نا امید شدیم. روانمون پیر شده و امیدی به فرصت های آینده نداره. در به در تو کوچه های خاطراتمون می‌گردیم دنبال نرخ دلار پارسال و سا‌های قبل. قیمت لباس و موبایل... قیمت نون و شیر و پنیر...می‌گردیم بین روزای بی خیالی و بستنی پنجاه تومنی و گرگم به هوا... هرچی می‌خریم حساب می‌کنیم قبلا چی می‌شد باهاش خرید!؟
عمر ما ارزون گذشت... نه آنچنان خاطره ای برامون مونده برای تعریف کردن و نه حرفی برای زدن... اگه نمیریم و بخوایم تعریف کنیم چی بر ما گذشت، خلاصه عمر ما میشه نذاشتن و نتونستن و نرفتن... یه حرف "ن" اول همه فعلامون محکم و استوار نشسته.

ما بچه‌های مرزهای بسته‌ایم؛ بچه‌های درهای بسته. بچه‌های دست‌های بسته‌، بچه‌های ایران.

صد من یک غاز

برحسب اتفاق امروز بکی از نوشته‌های قدیمیم برخوردم. پرونده‌ای که از ۴ سال پیش باز کردم و هنوز نبسته بودمش. یکی از سخت‌ترین کارها تصمیم به پایان دادن به یک پروژه شخصیه. پروژه‌هایی که هر آن امکان اصلاحشون هست و هربار چشم آدم بهشون می‌خوره ایده جدیدی برای تغییرش به ذهنش میاد. ولی این پرونده‌های باز گاهی جای فراوانی روی مغز آدمی ایجاد می کنن و جای پرونده‌هایی که قراره جدید باز بشن رو اشغال می‌کنن، پس باید به بسته بشن و این پایان یک داستان کوتاهه...

صدمن یک غاز

پ.ن: اگر خوندید خوشحال می‌شم نظرتون رو بدونم.

خانه دایی یوسف

«در ذات هر ایدئولوژی نهفته است که در پی هواداران وفادار، متعصب و به طور کلی سرسپرده باشد.»
خانه دایی یوسف
خانه دایی یوسف نوشته اتابک فتح‌­الله­‌زاده، عضو سابق سازمان فداییان خلق است. کتاب شامل خاطراتی از نویسنده و دوستان و  اطرافیان اوست که ناچار به ترک وطن و کوچ به شوروی شده­­‌اند. این افراد دو نسل از ایرانیان را شامل می­­‌شوند؛ ایرانیان عضو حزب توده و فداییان خلق که بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شوروی پناه بردند و گروه دیگری که بعد از انقلاب ۵۷ به شوروی پناهنده شدند.
خانه دایی یوسف استعاره از شورویِ تحت رهبری جوزف(یوسف) استالین است که با پروپاگاندای قدرتمندش برای کمونیست­­های ایرانی تبدیل آرمانشهری بی­­‌بدیل شده بود. به طوری که همه آن­ها چشم بر معایب و کاستی­­‌های این کشور بسته بودند و حتی برخی از آنان پس از مهاجرت و مواجهه با وضع اسفناک کشور همچنان حاضر به باور شرایط موجود نبودند. شرح حال ایرانی­‌هایی که به حکومت کمونیسم بیشتر از چشم­های خود اعتماد داشتند!
روایت از زمانی شرح داده می­‌شود که گورباچف زمام امور را در دست گرفته و شرایط مهاجران ایرانی بهبود یافته است. ایرانیان گروه اول که از تبعید به سیبری جان به در برده‌­­اند در تاشکند ساکن شده و زندگی می­‌کنند. نویسنده جزء گروه دوم مهاجران است. فتح الله زاده همراه با شرح حال خود و روند زندگی‌اش در تاشکند به زندگی ایرانیان قدیمی می‌­­پردازد و در عین حال با وارد کردن انتقاداتی به سازمان فداییان خلق تصویر روشنی از وضعیت زمان زندگی­­‌اش در شوروی ارائه می­­‌دهد.
متاسفانه نثر کتاب روان و دلنشین نیست. در بسیاری از بخش­­‌های کتاب جمله‌­­هایی دیده می‌­­شود که با یکبار ویرایش می‌­­توانستند شیواتر بیان شوند. یا بسیاری از کلمات استفاده شده می‌­­توانستند با کلمات بهتری جایگزین شوند. از طرفی شاید همین مشکلات نگارشی و ویرایشی دلیلی بر مستند بودن مطالب کتاب و اعتماد بیشتر مخاطب شوند.
کتاب خانه دایی یوسف راوی سرنوشت بخشی از افراد در تاریخ کشور است که از نظر ما دور مانده‌اند. اگر علاقه دارید بدانید چه بر این بخش از مارکسیست­‌های ایرانی در سال‌های اخیر گذشته می‌­توانید از این کتاب کمک بگیرید.

۱۹۸۴

کتاب ۱۹۸۴ نوشته جورج اورول و ترجمه صالح حسینی از نشر نیلوفر، یک رمان پادآرمانشهری است که در رد نظام‌های تمامیت‌خواه و کمونیسم نوشته شده است. اورول با نوشتن یک داستان ساختگی تلاش کرده است که در رابطه با نتایج آنچه کمونیسم بر سر یک جامعه می‌آورد هشدار دهد. اورول مدتی بعد از انتشار کتاب ۱۹۸۴ بر اثر مشکلات ریوی جان خود را از دست داد.
۱۹۸۴ داستان وینستون، کارمند وزارت حقیقت است. او که دیگر به نظام حاکم و شعارهایش باور ندارد به دنبال راهی برای مقابله با حاکمیت موجود می‌گردد. این تلاش ها در نهایت به یافتن جولیا، معشوقه‌اش می‌انجامد و در راستای ادامه همین تلاش‌ها او نه تنها جولیا بلکه تمام باورهایش را از دست می‌دهد.
رمان تلاش می‌کند بدون مورد قضاوت قرار دادن شخصیت‌ها تغییراتشان زیر فشار را توجیه‌پذیر نشان دهد و موفق عمل می‌کند. هیچ قهرمانی برای یک جامعه کمونیستی وجود ندارد. هیچکس نمی‌تواند به تنهایی از دل چنین جامعه‌ای برخیزد و صدای رسایی داشته باشد که دیگران بتوانند آن را بشنوند. بلکه همه امیدها در طبقه کارگر نهفته است، در توده مردم. همین مساله است که موجب شکست وینستون و جولیا و سرکوب شدن آن ها می‌شود.
آنچه کتاب برای خواننده عیان می‌کند علاوه بر واقعیت موجود در یک حکومت توتالیتر، چگونگی تغییر آدم‌ها در زیر فشار است. چه تغییر فرد منفعل در زیر فشار حکومت به یک مبارز و یا تغییر یک فرد مبارز به یک فرد منفعل زیر فشار شکنجه. در واقع هر انسانی قابلیت قرار گرفتن در هر دو دسته را می‌تواند داشته باشد و قهرمانی وجود ندارد.
شاید تمام حرفی که باید از این کتاب شنید همین یک جمله باشد:

«اگر امیدی باشد، در رنجبران(طبقه کارگر) نهفته است.»

به سوی فانوس دریایی

«به سوی فانوس دریایی» رمانی از ویرجینیا وولف رمان‌نویس، مقاله‌نویس، ناشر، منتقد و فمینیست انگلیسی است. کتاب داستان خانواده رمزی و دوستانشان را روایت می‌کند. خانواده رمزی یک خانواده طبقه متوسط اهل اسکاتلند هستند که همراه با دوستان و هشت فرزند خود تعطیلات را در خانه ییلاقیشان سپری می‌کنند. با وجود پرداختن به شخصیت های مختلف در کتاب، نویسنده توجه بیشتری به خانم رمزی و لی‌لی بریسکو دارد. کتاب از سه بخش تشکیل شده: «پنجره»، «زمان می گذرد» و «فانوس دریایی».
خواننده در بخش اول به شناخت خوبی از خانواده، اعضای آن و دوستان همراهشان دست پیدا می‌کند و با خصوصیات مختلف افراد و عادات و رفتار آن ها آشنا می‌شود. البته تمرکز این بخش بیشتر به خانم رمزی معطوف است و او را به عنوان شیرازه این جمع معرفی می‌کند. او یک زن میانسال سنتی است که سعی دارد علاوه بر کنترل زندگی خود، روابط افراد اطرافش را نیز مدیریت کند. در کنار خانم رمزی لی‌لی بریسکو تعریف می‌شود؛ زنی متفاوت با خانم رمزی و نسبتاً مدرن تر از او. لی‌لی بریسکو تا حدودی نقطه مقابل خانم رمزی است. این دو دنیای متفاوتی دارند و نویسنده هربار بین این دو شخصیت جا به جا می‌شود.

بخش دوم به گذر زمان و اتفاقاتی می‌پردازد که در ده سال بر افراد خانواده می‌گذرد. این بخش از نگاه خانه روایت می‌شود. خانه‌ای متروکه به مثابه تنهایی تک تک افرادی که در آن حضور داشتند پس از حذف شخصیت محوری داستان؛ خانم رمزی راوی داستان است. خانه فرسوده می‌شود، بخشی از سقف فرو می‌ریزد و هر چند سطر کسی از دست می‌رود. همانند اسم این بخش ؛«گذر زمان»، این فصل کوتاه تر از بخش های دیگر است و زودتر تمام می شود.

در بخش سوم افراد باقی مانده از گذر زمان دوباره در خانه دور هم جمع می‌شوند. خانواده ناقص و ضربه خورده رمزی دوباره عزم رفتن به فانوس دریایی کرده‌اند. لی‌لی بریسکو سن و سالی گذرانده اما همچنان افکارش تغییری نکرده و این امر باعث شده نسبت به خانم رمزی و افکار سنتی‌اش احساس پیروزی داشته باشد. تمرکز این بخش بیشتر روی لی‌لی بریسکو است و ماجرا بیشتر از نگاه و قضاوت او پیش می‌رود. لی‌لی در پایان بالاخره اثر ناتمامش را تمام می‌کند و داستان به پیان می‎رسد.

تعبیرهای بسیاری می توان از این رمان برداشت کرد. پرش‌های نویسنده بین خانم رمزی و لی‌لی بریسکو انگار حکایت از سرگردان بودن نویسنده بین دو شخصیت دارد. سرگردانی که ناشی از بزرگ شدن در یک خانواده سنتی گریبان نقش مدرنی که شخص می خواهد در بزرگسالی داشته باشد را می‌گیرد و هیچوقت رهایش نمی‌کند. داستان از تقابل سنت و مدرنیته (خانم رمزی  و لی‌لی بریسکو) شروع می‌شود و با گذر زمان، مدرنیته باقی می‌ماند. از طرفی مدرنیته با یاد و خاطره سنت توانایی خلق اثر را پیدا می‌کند(لی‌لی بریسکو با یاد خانم رمزی اثرش را پیش می‌برد.) نوع نگارش متن بارها در بین سطور کتاب مرا به یاد کتاب  «متن هایی برای هیچ» بکت انداخت. همان پرش های ناگهانی بین افکار شخصی و برقراری جریان سیال ذهن. روند داستان بسیار هوشمندانه است از پرداختن به خانم رمزی تا حذف ناگهانی و بدون توضیح او باعث می‌شود خواننده بیش از پیش فقدان این شخصیت را حس کند. و پس از آن حذف آرام شخصیت‌ها در گذر زمان با نگارشی که حکایت از کم اهمیت بودن این مرگ‌ها دارد. مرگ‌هایی که از نگاه جسم صلب و ساکتی همچون خانه آن‌ها روایت می‌شود. اما گاهی توصیفات فراوان در عبارت‌ها آزار دهنده می‌شود و خواننده بین شعر یا داستان بودن اثر سردرگم می‌ماند. البته با پایان بخش اول ارتباط برقرار کردن با این نوع نگارش راحت‌تر می‌شود.

ترجمه این کتاب از نشر نیلوفر را اقای صالح حسینی انجام داده است. ترجمه نگارش خوبی ندارد و انتخاب کلمات مناسب نیست. جملات در ثقیل‌ترین حالت ممکن بیان می‌شود و در بین بعضی خطوط خواننده موضوع را گم می‌کند. کلماتی مانند «مُشگِل»، «ورچلوزیده» و ... آدمی را متعجب می‌کند.