نویسنده: نسترن

شکار گوسفند وحشی

«شکار گوسفند وحشی» رمانی نوشته هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی معاصر است. این کتاب داستان مرد جوانیست که ناچار می‌شود همه زندگی خود را برای پیدا کردن یک گوسفند رها کند. این گوسفند یک گوسفند معمولی نیست، گوسفندیست که ذهن افراد را تسخیر می‌کند و از آن ها به عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به اهدافش استفاده می‌کند.
«نمی‌دونم، یه چیزی توی وجود تو هست. مثلا یه ساعت شنی:روی آدمی مثل تو میشه حساب کرد که وقتی شن‌ها تموم شد اون ساعت شنی رو برگردونه.»-از متن کتاب
اگر داستان‌های کوتاه موراکامی را خوانده باشید، شخصیت‌های داستان بسیار برایتان آشنا و قابل پیش بینی می‌شوند. به عنوان مثال می‌توانید شخصیت «ج» را در داستان «کینو» کتاب «شهر گربه‌ها»ی موراکامی پیدا کنید. یا می‌توانید به دنبال مؤلفه‌های شخصیت مرموز موش صحرایی در داستان «دیروز» بگردید. برای من که بلافاصله بعد از خواندن کتاب شهر گربه‌ها به سراغ «شکار گوسفند وحشی» آمدم فضا و شخصیت ها بسیار آشنا بود. به طوری که بعد از خواندن چند فصل یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دنبال فصلی از کتاب می‌گشتم که چند روز پیش خوانده بودم و به توضیح روابط و شرایط موش صحرایی، شخصیت اول داستان و ج می‌پرداخت. اما هیچوقت این فصل از کتاب را پیدا نکردم! انگار ذهنم برآیندی از آنچه از موراکامی خوانده را برای شناخت شخصیت‌ها استفاده کرده بود و مجموعه ای از اطلاعات تازه برای ذهن من ساخته بود.
موراکامی از نمادها و نشانه‌های مختلفی برای بیان هدفش استفاده کرده است. بیشتر مفاهیمی که به کار می‌برد ریشه در فرهنگ ژاپن و اتفاقاتی که آنجا افتاده است دارد و این مساله کار خواننده را کمی سخت می‌کند. مساله‌ای که در کتاب «شکار گوسفند وحشی» مطرح می شود تولد یک ایدئولوژی از دل جنگ و در انتها مرگ آن است. ایدئولوژی که بسیاری از ویژگی های حکومت دیکتاتوری و کمونیسم را در خود دارد. ایدئولوژی خطرناکی که در قالب یک گوسفند بی‌آزار خود را در ذهن افراد جا می‌کند، از مرگ یک انسان سر بلند می‌کند و با مرگ انسان دیگری به زیر خاک می‌رود. هرچند در انتهای کتاب با حلول شخصیت موش صحرایی در مرد گوسفندی انگار این ایدئولوژیِ نامیمون همچنان به حیاتش ادامه می‌دهد اما دیگر قدرت سابق را ندارد یا شاید با انفجار پایان داستان او هم از بین رفته است.
از نظر من موراکامی داستان را خوب شروع می کند و در نیمه اول جزئیات قصه و کاراکترها به خوبی ماجرا را همراهی می‌کنند.نیمه پایانی داستان درگیر توصیفات غیر ضروری می‌شود و شخصیت‌هایی در قصه حضور پیدا می‌کنند که حذف آن ها ضربه‌ای به اثر وارد نمی‌کند. در پایان داستان ناگهان همه چیز به هم دوخته می‌شود و با یک انفجار قصه به پایان می‌رسد. مانند پایان خیلی از فیلم‌های هالیوودی! وقتی نمی‌دانیم چطور هم قصه را تمام کنیم و هم جذابیت داستان را حفظ کنیم بیاییم یک انفجار در دور دست را؛ در حالی که شخصیت محوری به آرامی از منطقه دور می‌شود، در پایان قصه بگنجانیم. چرا انفجار؟ چرا مرد گوسفندی را به حال خودش رها نکنیم که در انزوا زندگی کند؟ مگر غیر از این است که یک تفکر بعد از اینکه فرصت ظهور پیدا کرد دیگر از بین نمی‌رود و در پایان عمرش تنها به انزوا کشیده می‌شود؟
محمود مرادی، مترجم اثر همه تلاشش را کرده برای بخش هایی که احتمال سانسور آن‌ها وجود دارد جمله هایی به کار ببرد که از زیر تیز سانسور سالم بیرون بیایند. در بخش‌هایی از کتاب نمی دانستم به خاطر این ویژگی خوشحال باشم که می دانم چه اتفاقی افتاده یا عصبانی باشم که میدانم مساله چیست اما دارم چیز دیگری را در لفافه می خوانم تا خودم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده است.
در آخر پیشنهاد می کنم «شکار گوسفند وحشی» یکی از آثار مهم هاروکی موراکامی را بخوانید و لذت ببرید.

بختک

هر چند وقت یکبار سر و کله‌اش پیدا می‌شود. انگار هیکل چسبناک قیر مانندش همیشه پشت سرم در حال خزیدن است و قدم که می‌زنم، درست همان جایی که کمی خسته می شوم یکهو هجوم می‌آورد، می‌پرد و خودش را روی من می‌اندازد. سرش را آرام می‌آورد کنار گوشم و آهسته زمزمه می‌کند: «تو خیلی خسته‌ای، خیلی تنبلی، تو هیچوقت موفق نمی‌شی، تو از همه آدم‌هایی که دارند این مسیر رو می‌روند عقب‌تری و ...» همینطور ادامه می‌دهد. صدایش مثل سوز هوای زمستان بندرعباس است، نمی‌دانی چقدر سرد است اما استخوان‌هایت به عجز و لابه می‌افتند. از یک جایی به بعد دیگر صدایش را نمی‌شنوم، از یک جایی به بعد دیگر خودم هستم که دارم تکرار می‌کنم:«من خیلی خسته‌م، من خیلی تنبلم، من هیچوقت موفق نمی‌شم، من از همه آدم‌هایی که این مسیر رو می دوند عقب‌ترم!خیلی عقب‌تر! ...» هیکل سیاهش همه چشم و گوشم را پر می‌کند. پاهایم را جمع می کنم توی بغلم، سرم را به زانوهایم می‌چسبانم و فقط سعی می‌کنم نفس بکشم. حالا کاملا در او غرق شده‌ام، کاملا! یکهو یک اتفاقی می‌افتد. انگار منی خارج از دنیای بختک‌وار جیغ می‌کشد، فریاد می‌زند. نمی‌دانم گریه میکنم یا نه، صدایی از من نمی‌آید اما همه چیز آغاز می‌شود. ناگهان دوباره هوا صاف می‌شود، زمین زیر پاهایم محکم ایستاده و روز روشن است. سرم را بالا می‌آورم و راه روبرویم را می‌بینم. دوباره قدم می‌زنم و صدای خزیدنی همچنان در چند متری‌ام به گوش می‌رسد.

بانوان جنگل بولونی

بانوان جنگل بولونی(Les Dames du Bois de Boulogne) دومین فیلم بلند روبر برسون، فیلمی اقتباسی از کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» نوشته دنیس دودرو است. فیلم داستان زنی را روایت می‌کند که علیرغم تصورش متوجه می‌شود شوهرش مدت‌هاست به او علاقه‌ای ندارد و ...
به دلیل موجود نبودن زیرنویس فیلم در وبسایت‌ها به پیشنهاد شهاب عزیز کار ترجمه به فارسی رو خودم انجام دادم. بی شک اگر یک مترجم حرفه ای ترجمه این زیرنویس رو به عهده می‌گرفت معادل های بهتری برای عبارات ارائه می‌داد. در هر حال با توجه به نوع ادبیات استفاده شده در دیالوگ‌ها، اونچه می‌خونید بهترین پیشنهادهای من در ترجمه به فارسی هستند. امیدوارم با این ترجمه گره بسیار کوچکی از کار علاقه‌مندان سینمای برسون باز کرده باشم.

لینک دانلود زیرنویس اختصاصی فراموشی لی: بانوان جنگل بولونی (۱۹۴۵)

هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای می‌رود

«هاروکی مورا کامی به دیدار هایائو کاوای می‌رود» ترجمه مژگان رنجبر گفت و گویی بین موراکامیِ نویسنده و کاوایِ روانکاو است. این دو از آنچه طی سال‌ها برای ژاپن اتفاق افتاده و تاثیرش بر فرهنگ و رفتار اجتماعی جامعه صحبت می‌کنند. به بررسی تاثیر این اتفاقات در روند داستان نویسی و روانکاوی می‌پردازند. همچنین فرهنگ ژاپنی را با فرهنگ آمریکایی مقایسه می‌کنند و از تفاوت‌های رفتاری بین دو جامعه حرف می‌زنند.
نکته جالب کتاب پرداختن به داستان نویسی به عنوان یک شیوه درمانی است. در واقع از نظر کاوای، نویسنده با خلق اثر به درمان چالش های روانی خود می‌پردازد. بعد از بحث  درباره جزئیاتی که در شیوه داستان نویسی موراکامی بین دو نفر صورت می‌گیرد آن‌ها متوجه می‌شوند که داستان‌نویسی برای نویسنده مشابه با روش‌های درمانیِ جدید در حیطه روانکاویست. اثر نویسنده هم جایگاه روانکاوش را دارد و هم آسیب حل‌نشده‌ی‌ ناخودآگاهش است.
از طرفی در بحثی که شکل می‌گیرد؛ مقایسه جامعه امروز ژاپن و آمریکا و صحبت کردن از رفتار سنتی مردم ژاپن، یادآور جامعه سنتی خودمان در ایران است. ویژگی‌های مشابه فراوان بین رفتار ژاپنی‌ها و ما بیشتر خواننده ایرانی را ترغیب می‌کند که پیگیر بحث باشد و بین خطوط به دنبال راهکاری برای حل مشکلات جامعه‌اش بگردد.
شاید شما هم مثل من، در انتهای کتاب این سوال برایتان باقی بماند که دو جامعه با رفتار اجتماعیِ بسیار مشابه چطور به دو "حال حاضر" کاملا متفاوت رسیده‌اند؟

در خشمگین‌ترین حالت ممکن

قبل از هرچیز می‌گم که من خودم رو یکی از هنرمندان استان هرمزگان نمی‌دونم. خوشبختانه و یا متاسفانه خیلی از دوستان هنرمند هم من رو یکی از زنانِ (حتی باتجربه) هنرمندی که حضورشون در جلسات رسمی موجب نا-راحتیشون میشه نمی‌دونند. البته من هم ترجیح می‌دم حالا حالاها به «نسترن محسنی» بودن با تمام کاستی‌هاش ادامه بدم چرا که خوب می دونم «کی هستم، از کجا اومدم و در کجا ایستادم و چه کارهایی می خوام بکنم.» فعلا تشخیصم اینه که یک جامعه محدود که اون افراد رو دوستانم می‌دونم اطرافم داشته باشم و هیچ لقب و عنوان و جایگاه دیگری نداشته باشم! و تنها به عنوان فردی در جستجوی تجربه شناخته بشم. همین برای من کافیه نه اینکه عضو "زاپاس" گروه‌های هنری مختلف باشم.
در این چند سالی که خودم رو در فضای هنری استان قرار دادم چیزی جز حس دافعه نصیبم نشده. از نگاه‌های قضاوت‌گر و رفتارهای عجیب بسیاری از هنرمندان و هنردوستان گرفته تا خط‌ کشی‌های عجیبی که حتی خودشون هم نمی‌دونستند اسمش رو چی بذارند! همه اینها هر روز بیشتر از دیروز تمایلم به فاصله گرفتن از افراد جامعه هنری رو بیشتر کرد. نمی‌خوام وارد جزئیات بشم، دلیل باز کردن این بحث صرفا یک اتمام حجت با افرادی هست که احتمالا با اون‌ها برخورد خواهم داشت.
بارها و بارها برای دوستان با واسطه یا بی‌واسطه طراحی‌هایی انجام دادم بدون اینکه انتظاری از طرف مقابل داشته باشم. افرادی که مقابل من قرار می‌گرفتند "بعضا" یک نگاه از بالا به پایین داشتند که با سفارشی که به من می‌دادند به زعم خودشون باعث ارتقا جایگاه هنری من می‌شدند. مسئله خوب یا بد بودن طراحی‌ها نیست که شاید این طرح‌ها بدترین طرح‌های دنیا بودند. اما وقتی شما با یک نگاه دوستانه و برای حفظ احترام متقابل(در فشرده ترین شرایط کاری ممکن) زمان و انرژی و ذوق خودتون رو صرف طراحی اثری می‌کنید انتظار ندارید بعد از ارائه کار وارد فضای مجازی بشید و """با انتشار طرح دیگری مواجه بشید.""" (واقعا شما باشید چه احساسی خواهید داشت!؟) حتی دیده شده طرف مقابل متوجه نیست که حتی در جواب طرحی که دریافت کرده کلمه‌ای تایپ کنه. فرقی نمی کنه به صورت رایگان:
تقاضای طراحی پوستر داشته باشید،
یا تقاضای طراحی لوگو،
یا تقاضای طراحی اثر برای جشنواره
یا تقاضای طراحی فراخوان
و یا هزاران تقاضای دیگه...
شاید باورتون نشه اما برای من نفس انجام کارم خیلی مهم تر از نقطه توجه جمع قرار گرفتن هست و فکر، وقت و انرژی که برای انجام کارم می ذارم بسیار برام مهمه حتی اگر این کار نهایتا یه جوجه اردک زشت از آب در بیاد.
هر فردی در زندگی کاریش هزاران طراحی انجام میده که شاید ازشمندترین‌ها کم تعداد ترین ها باشند و من هم ابایی ندارم که بگم احتمالا تا الان کار ارزشمندی انجام نداده باشم. مگر چند درصد از زندگی کاری من گذشته چه بسا که شاید من هیچ گاه کار ارزشمندی انجام ندم و هیچ تاثیری هم در افتادن برگی از درختی نداشته باشم!؟
بارها گلایه هامو نوشتم اما هربار بنا به دلایلی که بیشتر تصورِ نگه داشتن احترام طرف مقابل بوده بی خیال ابرازشون شدم. اما گویا این رفتار یک رفتار کاملا عادی و توجیه شده در فضای هنری محسوب میشه. شاید تا الان متوجه نشده باشید که این رفتار چقدر آزاردهنده ست، مخصوصا که از سمت افرادی انجام بشه که برای شخصیتشون احترام زیادی قائل باشیم. شاید تا به حال بسیاری افراد طراح بودند که این برخوردها براشون مهم نبوده اما برای من مهمه و احتمالا برای بعضی افراد دیگری هم که قراره بعدا وارد این عرصه بشن مهم باشه. مهمه که اینقدر به من احترام گذاشته بشه که در جواب کاری که انجام دادم در جریان پاره ای از توضیحات قرار بگیرم حالا می خواد دلیل حذف شدن طرح باشه، دلیل استفاده نکردنش یا از همه مهم تر دلیل سفارش به یک طراح دیگه به صورت هم‌زمان!(حتی گاهی من رو شرایط فشرده زمانی قرار دادند اما هم‌زمان طراح دیگری در آسایش فکری طرح دیگری براشون طراحی کرده)
روی صحبتم با فرد خاصی نیست، در هر صورت حرف هایی بود که باید زده می‌شد. من همچنان (به عنوان نسترن محسنی نه عضوی از گروه یا صنفی در حال حاضر) کارهایی رو رایگان انجام خواهم داد اما ترجیح میدم در انتخاب افرادی که این کارها رو براشون انجام می‌دم گزیده‌تر کار کنم و اولویتم رو برای انجام کارهای رایگان به "افراد کم تجربه و تازه وارد" (مثل خودم!) و یا فعالیت هایی با "هدف خاص" اختصاص بدم.

خیلی دور، خیلی نزدیک

یک زمان‌هایی ذهنم شناور می‌شود... انگار روی زمان‌ها و مکان‌ها آرام غلط می‌خورد نمی‌داند دقیقا کجاست و چکار می‌کند یا در چه ساعتی از شبانه‌روز به سر می‌برد، فقط می‌داند آنجایی که هست نیست... می‌داند باید باشد پس آرام زل می‌زند به آدم‌هایی که در اطرافش قرار گرفته‌اند و یک مکالمه را قدم به قدم پیش می‌برد. در بین همان مکالمات منِ پرحرف از خودش بیرون می‌آید مدام حرف می‌زند مدام نظر می‌دهد و تمام حروف الفبا را دچار استهلاک مزمن می‌کند... یک زمان‌هایی ذهنم شناور می‌شود... انگار روی زمان‌ها و مکان‌ها آرام غلط می‌خورد نمی‌داند دقیقا کجاست و چکار می‌کند یا در چه ساعتی از شبانه‌روز به سر می‌برد، فقط می‌داند آنجایی که هست نیست... می‌داند باید باشد پس آرام زل می‌زند به آدم‌هایی که در اطرافش قرار گرفته‌اند و یک مکالمه را قدم به قدم پیش می‌برد. در بین همان مکالمات منِ پرحرف از خودش بیرون می‌آید و زل می‌زند به من و تک تک کلماتی که از دهنم خارج میشود را قضاوت می‌کند. یکی دیگر کنارم می‌ایستد و آهسته توی گوشم می‌گوید تو که واقعا نمی‌خواهی این مکالمه را داشته باشی برای چه اصلا شروعش کردی!؟ یکی احتمالات اشتباهم را در گوش دیگرم زمزمه می‌کند، یکی هم آن ته ایستاده ساکت ‌و تنها و آرام، دست دراز می‌کنم به سمتش و فریاد می‌زنم: «اره، تو منی!» اما خیلی دور است! نمی‌شنود... به سمتش می‌روم اما انگار دور‌تر می‌شود و من سخت تر تلاش می‌کنم به او برسم... می‌دانم وقتی به او می‌رسم که مطمئنم نمی‌خواهم او باشم، او یک زن آرام و ساکت یک گوشه دنیاست؟ آن وقت سر می‌چرخانم به سمت زنی که وسط یک مکالمه پرهیجان میان جمع ایستاده و کلمات را مزه مزه می‌کند و فریاد می‌زنم : «تو منی!» و از خودم دور می‌شوم و به خودم نزدیک... دور ... نزدیک... و زل می‌زند به من و تک تک کلماتی که از دهنم خارج میشود را قضاوت می‌کند. یکی دیگر کنارم می‌ایستد و آهسته توی گوشم می‌گوید تو که واقعا نمی‌خواهی این مکالمه را داشته باشی برای چه اصلا شروعش کردی!؟ یکی احتمالات اشتباهم را در گوش دیگرم زمزمه می‌کند، یکی هم آن ته ایستاده ساکت ‌و تنها و آرام، دست دراز می‌کنم به سمتش و فریاد می‌زنم: «اره، تو منی!» اما خیلی دور است! نمی‌شنود... به سمتش می‌روم اما انگار دور‌تر می‌شود و من سخت تر تلاش می‌کنم به او برسم... می‌دانم وقتی به او می‌رسم که مطمئنم نمی‌خواهم او باشم، یک زن آرام و ساکت یک گوشه دنیا! آن وقت سر می‌چرخانم به سمت زنی که وسط یک مکالمه پرهیجان میان جمع ایستاده و کلمات را مزه مزه می‌کند و فریاد می‌زنم : «تو منی!» و از خودم دور می‌شوم و به خودم نزدیک... دور ... نزدیک...

سهم ما، حق ما

خداحافظی کردیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خیابان‌ها خلوت و چراغ‌ها خاموش و شهر خاموش. با خودم فکر کردم اگر تمام سهم ما از این دنیا همین باشد چه؟ همین ساختمان‌های سرد و بی نظم و کوچه‌های درهم، همین خیابان‌هایی که هر روز به یک سمت سوقمان می‌دهند. همین هوایی که نیمی از سال خانه نشینمان می‌کند. همین بازار‌های شلوغ با قیمت‌های صد تا یک غاز و تورمی که هیچ کس به گرد پایش نمی‌رسد. همین جیبی که هیچوقت به اندازه کافی پر نمی‌شود. همین مسئولانی که بویی از مسئولیت پذیری نبرده‌اند و نمی‌خواهند که ببرند. همین ما، مردم خاکستری. همین شهر خاکستری که شاید به زودی دریایی هم برایش نماند...

اگر همه سهم ما از زندگی همین باشد چه؟

اگر ناچارمان کننده که به این سهم قناعت کنیم چه؟

اگر دیگر هیچ چیز برایمان نماند چه؟

چیزی مانده؟

برگی از درخت خاطرات

روزی که پدرم من رو برای اولین آزمون رانندگی به آموزشگاه رسوند، قبل از پیاده شدنم گفت:
-امیدوارم قبول نشی
من متعجب دلیلش رو پرسیدم و در جواب شنیدم:
- تا باور نکنی خیلی بلدی! تا یادت نره تلاش کنی!
اونروز با تمام قوا رفتم که قبول بشم و به پدرم ثابت کنم خیلی بلدم و مدت‌ها طول کشید تا عمیقا به اونچه گفت ایمان آوردم!

هیچ چیز مهم نیست!

با مشاهده فیلم «هیچ چیز مهم نیست» در ابتدا این تصور در بیننده بوجود می‌آید که با یک اثر فرم‌گرا مواجه است نه یک اثر قصه‌محور.
کل مفهوم فیلم در یک جمله خلاصه می‌شود: زنی که می‌خواهد بنا به دلایلی جنین خود را سقط کند.
در ابتدا این تصور به وجود می‌آید که فیلم فضای ذهنی زن را روایت می‌کند. تصویرهایی مانند ماهی های به دام افتاده قرار است مفهوم شرایط سخت زن را به بیننده گوشزد کنند. زن با تصمیم بر سقط انگار می‌خواهد خود را بکشد. به آب که می زند معلوم می شود یقین کرده سقط را انجام بدهد. از آب که خارج می‌شود به نظر می رسد از سقط پشیمان است اما کار از کار گذشته. پشیمانی و سردرگمی‌اش در گشتن به دنبال جنین به ذهن بیننده متبادر می‌شود. سگی در اطراف پرسه می‌زند که شاید تصویر ذهنی زن از مردی باشد که از او بچه دار شده. در انتها جنینی که لای تور زیر آب گیر کرده انگار قرار است سال ها در ذهن زن به زندگی اش ادامه دهد بدون اینکه قدم در دنیای واقعیت بگذارد.
بعد از تمام شدن فیلم مخاطب با تحسین شروع به کف زدن می‌کند. اما زمانی که کارگردان از فیلمش می‌گوید مخاطب متوجه می‌شود که صرفا با یک داستان خطی در مورد زن تنهایی که جنینش را به روشی(زدن به دریا) سقط می‌کند طرف است. اینجاست که این سوال بوجود می‌آید: چرا چنین موضوعی برای ساخت فیلم انتخاب شده؟ آیا صرفا برانگیختن ترحم مخاطب برای ساخت چنین فیلمی دلیل کافی است؟ در سال گذشته تعداد زیادی فیلم با موضوع سقط جنین ساخته شد که هر کدام حرف از دغدغه های زنانی می‌زدند که هر کدام بنا به دلایلی ناچار بودند به روشی جنین خود را سقط کنند. اما هیچ کدام جز برانگیختن ترحمِ لحظه ای در مخاطب حرفی به همراه نداشتند. نه آنقدر موضوع را درست هدایت کردند که ذهن مخاطب به سمت حمایت از قانون سقط جنین اختیاری برود و نه به گونه ای مسئله را بیان کردند که کار زن‌ها را نکوهش کنند. متاسفانه این موضوع آنقدر تکرار شده نمی‌توان برای انتخاب یک موضوع بکر به کارگردان احسنت گفت. انگار یک بلاتکلیفی در ذهن کارگردانان موج می‌زند که این شخصیت غمزده سرگردان چکار باید بکند!؟ سقط جنین معمولا اولین گزینه روی میز است! متاسفانه تصویر زن مغموم سرگردان تصویر زیباییست و همیشه کارگردان‌ها را وسوسه می کند که به چنین شخصیتی بپردازند اما مهم این است که این زن در بستر چه داستانی قرار می‌گیرد.
فیلم «هیچ چیز مهم نیست» از لحاظ مسائل فنی فیلم خوبیست. بازی بازیگر قابل قبول است و تصویربردار تصویرهای خوبی ثبت کرده، انتخاب پلان ها هم به خوبی صورت گرفته است. کارگردان به خوبی از پس جوانب مختلف کار برآمده است. تنها مشکل فیلم صداگذاری آن است که در بعضی دقایق فیلم با شخصیت همراه نیست. (برای مثال صدای راه رفتن دختر) جز چند خطای جزئی مشکل دیگری در فیلم دیده نمی شود.
باید به خانم شقایق جهانداری و عوامل فیلمش خسته نباشید گفت و از آنها برای ساخت فیلم در فضای راکد سینمای هرمزگان تشکر کرد.
در پایان این سوال برای من پیش می‌آید که خانم جهانداری انتظار درک چه مطلبی را از مخاطب دارند؟ و چرا؟