در همین سیوچند سالگی تازه فهمیدم که پیش از این اشتباه زندگی کردهام. نه از سلامت جسم چندان راضیام نه از سلامت روان.
پیامهایی از دنیای دور
روزنوشتهها
وقتی فکر آزاد میشه تازه یک درد جدید خودش رو نشون میده.
روزنوشتهها
این جهان مزخرف یه مدرسه است بدون برنامهی کلاسی. هیچ وقت نمیدونی الان زنگ چیه. فقط منتظری زنگ خونه زده بشه.
روزنوشتهها
مرگ، یک زخمه رو تن بقیه.
روزنوشتهها
گاهی تصوری کاذب از جایگاه خودم پیش باقی افراد دارم که در واقعیت هیچگاه در آن جایگاه نبودهام.
تصورات و گاهن «توقعات» بیجای من آنقدر دور و خارج از دسترس هستند که همچون غریبهای جلوه میکنم که مستحق فاصلهای مشخص از سایرینام.
با این حال تاکید مکرر دیگران (با رفتار و گفتارشان در لفافه بر آن جایگاه دون) آزار دهنده است و تلاش صوری برای پررنگ نشان دادن وجههای کماهمیت در ارتباطات (قلب واقعیت)، چیزی از این فاصلهای که خواسته یا ناخواسته شکل گرفته کم نمیکند.
روزنوشتهها
گاهی شبها که میخوابم غمگینم، و صبحها که بیدار میشوم غمگینتر.
روزنوشتهها
فقط زمان بیشتری میخواهم که در آن،
به دوست داشتن تو ادامه بدهم...
روزنوشتهها
آگهی فروش، فوری
یک عدد من، بیارزش.
پیش از گلوله خوردن توسط حکومت فروخته میشود.
پُر خطوخش، بی کلیه، بی قرنیه، بی احساس.
روزنوشتهها
- ما شبا چرا میخوابیم؟
+ میخوابیم تا هوا روشن بشه.
روزنوشتهها
ما قدیما زندهتر بودیم. الان فقط زندهایم.