یکی از خوش اقبالیهای من در زندگی داشتن یک مادربزرگ و پدربزرگ دوستداشتنی بود که توی اون خونههای قدیمی که وسطش حوض و دورتادورش بوته گل سرخ و درخت انگور کاشته بودند زندگی میکردند. جایی که هر تابستون ما خودمون رو به این جمع دوستداشتنی میرسوندیم.
این عکس رو توی یکی از گروههای خانوادگی به اشتراک گذاشته بودند. یادگاریست از سال ۶۵ شمسی.
پ.ن: در این عکس مادربزرگم روسری سورمهای و پدربزرگم ژاکت قهوهای به تن کرده.

گاهی بعضی اتفاقات کوچیک و ناخواسته منو پرت می کنه به سالهای نه چندان دور، سالهایی که رفتارهای برخی به اصطلاح دوستان به من این حس رو دست میداد که یک غول سبزم، یک غول سبز به اسم شِرِک.
که مقدسند
که بخش اعظم کتاب آفرینش هستیست
که دلیل نفس کشیدنم
که برای آرمیدن هزار ساله میانشان مناسب است
نمیدانم این متنی که نوشته می شود به خاطر ناراحتیست یا عصبانیت، اما هر چه هست میدانم ماحصل حس خوبی نیست.
* اردیبهشت ۹۰ است. بخش فیلم جشنواره اردیبهشت برگزار نمیشود. از من میخواهند که تیزر جشنواره را بسازم، به هزار و یک دلیل نمیتوانم و انجام نمیدهم. دوست فیلمسازی این مسئولیت را به عهده میگیرد. تیزر ساخته میشود و همگان اثر ساخته شده را تحسین میکنند. یکی از دوستان که پیش از این باهم همکاری ساخت تیزر داشتهایم در صفحه شخصیاش از این اثر به عنوان «معنای یک تیزر واقعی» و یا یک چیزی در همین مایهها یاد میکند. تا قبل از آن خیلیها نمیدانستند تیزرهایی که در برخی برنامهها میبینند کار من است. هیچ کس از آن حرفی به میان نمیآورد.
* زمستان ۹۰ است. تازه دانشجو شدهام، گروه تئاتری هرمزگانی در تهران اجرا دارد و از من خواسته میشود یک سری کارهای ویدئویی همچون سالهای قبل و همکاریهای گذشته برایشان ادیت کنم تا در نمایششان پخش شود. کار انجام میشود روز اجرا فرا میرسد، پشت در سالن میمانم. سایر دوستان هرمزگانی و غیرهرمزگانی بلیط به دست وارد سالن میشوند. پشت در سالنم، انگار کسی منتظر من نبوده تا اجرا را ببینم، گیجم که چرا اینطور میشود. تصورات ذهنیام بهم ریخته.
چند سال بعد باز برای همان گروه فیلم تئاترشان را تدوین میکنم. شاید سوتفاهمهایی که در این سالها بوجود آمده از بین برود. چندی بعد یکی از اعضای همان گروه در یکی از جمعهای هنری در فضای مجازی با کنایه میگوید: کلیپ عروسی ساخته شده برای خواهرزادهاش استاندارهای جهانی را بیشتر از فیلمهای فیلمسازان هرمزگانی رعایت کرده است. در تعجبم زمانی که به رایگان تمامی کارهای گروهشان را انجام دادم بحثی از استانداردهای جهانی مطرح نبود، حالا چه طور میشود که این بحث پیش میآید؟؟
* پاییز ۹۱ است. هنرمندان شاخههای مختلف از جمله سینما نامهای مینویسند که در آن خواسته شده جشنواره فیلم فجر به بندرعباس بیاید. خبری از نگارش این نامه ندارم تا اینکه در فضای مجازی منتشر میشود. آن لحظه من بخشی از آن جامعهی هنری و سینمایی نیستم. چند هفته بعد یکی از امضا کنندگان نامه با من (دانشجویی که با هزینهی شخصی خودش و بدون دریافت کمک از خانواده، زندگیاش را در شهری دور میگذراند) تماس میگیرد. و درخواست میکند که بنده به عنوان یکی از هنرمندان شهر بندرعباس مبلغ ۱۰۰ هزار تومان برای ساخته شدن فرش خاکی کمک مالی کنم. در آن لحظه نمیدانم به خاطر اتفاقات قبلش بخندم یا عصبانی باشم!
* شهریور ۹۲ است. شاعری که به تازگی در فضای مجازی آثارش را بیش از پیش ارائه میدهد. از من میخواهد که بر روی دکلمهی یکی از اشعارش که به خاطر زلزله یکی از شهرهای بوشهر آن را اجرا کرده ویدئو بسازم. با تعدادی عکس کلیپ کوتاهی می سازم. ویدئو منتشر میشود و شاعر تعدادی لایک نیز دشت میکند اما زیر ویدئو اسمی از سازندهی آن نیست. اهمیت نمیدهم.
چند مدت بعد همان شاعر قصد دارد با شعرهایش شب شعر متفاوتی برگزار کند. برنامهای با ترکیب ویدئو، صدا و پرفومنس. با پوستر طراحی شده ویدئویی به عنوان تیزر میسازم. تیزر منتشر میشود، کسی درست مطلع نمیشود تیزر را چه کسی ساخته. یک کلیپ نیز برای پخش در آن برنامه آماده میشود. زمان اجرای برنامه به سالن میروم. شاعر در حال و هوای خوشی که دارد از دوستان شاعرش داخل سالن و فیلمساز نیامده به برنامه یاد میکند. از حضار میخواهد که برای آنها کف بزنند. اما انگار یادش رفته چه کسی تا اینجای برنامه همراهش بوده. یادش رفته چه کسی این ویدئوها را آماده کرده. حرفی از آن نمیزند. از سالن بیرون میروم.
* سال ۹۳ است. یک گروه موسیقی میخواهد که برای اجرای کنسرتشان ویدئویی بسازم. تیزر ساخته میشود. در فضای مجازی پخش میشود و افراد گروه غالبا یادشان میرود که در زیر تیزر درج کنند تیزر ساخته شده اثر کیست. مثل موارد بالا، هزینهای برای ساخت این تیزر دریافت نکردهام، اما حتی یک تعارف ساده هم نمی کنند که به کنسترشان بروم. پس از کنسرت همه اعضای گروه به روی خودشان نمیآورند. تقریبا ۳ سال بعد یکی از اعضای همان گروه که حالا خودش گروه مستقلی تشکیل داده با من تماس میگیرد و درخواست میکند که برای اجرای کنسرتشان تیزری بسازم. حالا هزینهی واقعی ساخت تیزر را میگویم. در جواب میگوید اصلا هیچ هزینهای برای تیزر ندارند. با وجود اینکه میدانم رابطهی صمیمانهای با هنرمندان و فیلمسازان مطرح استان دارد و دوستی صمیمی بینشان هست که باعث میشود به راحتی برایش تیزر بسازند، میفهمم معنی درخواستش این میتواند باشد: «چون هزینهای نداشتهایم با تو تماس گرفتهایم». رفتارش بعد از داستان آن تیزر اول برای گروه قبلیاش توهین مضاعفیست.
* اوایل تابستان ۹۶ است. یکی از نشریات هرمزگان با یک از هنرمندان مصاحبه کرده. عکس درج شده در کنار مصاحبه را من گرفتهام و نسخهی باکیفیتتری از آن عکس را در اختیار دارم. به شخصی که مصاحبه را ترتیب داده پیغام میدهم که عکس را من گرفتهام و هیچ جا این درج نشده، میگوید هنرمند خودش عکس را فرستاده و ما هم چیزی ننوشتیم.
سوالی که برایم پیش میآید این است که او نگفته عکاس این عکس کیست، خودتان پرس و جویی نکردید که بفهمید چه کسی آن را گرفته. از خود همان شخص میپرسیدید. بحث کردن با دوست خبرنگار بیفایده است. بحث را ادامه نمیدهم.
* تابستان ۹۶ است. برای تئاتری تیزر می سازم. تمام انتشارهای تیزر بدون ذکر نام سازنده است. چند روز بعد پوستر تئاتر آماده میشود. یکی از اطلاعات مهم همراه انتشار پوستر طراح آن است. و به این فکر میکنم مشکل اصلی کجاست؟ انگار تاریخ در حال تکرار است و یا شاید سلسله اشتباهات من.
در سالهای اخیر بارها و بارها دیده بودم که برنامههایی که به خاطرش پوستری طراحی میشود و یا تیزری ساخته میشود با افتخار نام طراح پوستر یا عوامل سازندهی تیزر درج میشود. مسالهای که هرگز برای تیزرهایی که ساخته بودم اتفاق نیفتاده بود. و بیش از پیش به این یقین میرسم که رعایت کپی رایت و احترام به حقوق مولف به اینکه چه کسی آن را تالیف کرده مربوط است و نه به چیز دیگری. شاید من همچون اشخاص دیگری نیستم که پایین اثرم نامم درج شود. حتی گاهی دیده شده به جای اطلاعات درون پوستر (که به خاطر محدودیتهای فضای مجازی درست خوانده نمیشود و باید حتما زیر پست مربوط به پوستر برخی اطلاعات ضروری و ناخوانا درج شود) فقط و فقط نام طراح آن نوشته شده است.
تنها تصمیمی که میتوانم بگیرم این است که دیگر به جز کارهای سفارشی (که غالبا تجاری هستند)، هیچ کار دوستانه و رایگانی انجام ندهم. شاید به این واسطه دایره دوستانم محدودتر شود. اما دیگر دغدغههای اینچنینی ندارم که پس از سالها تحمل رفتارهای غیردوستانه اینگونه وقتم را برای نوشتن همچین متنی بگذارم. شاید گاهگاهی با دیدن این متن یادم بماند که قرار است کدام مسیر را بروم، که یک اشتباه را چند باره مرتکب نشوم.
پی نوشت: برای به اشتراک گذاری این متن از لینک پست استفاده کنید. از کپی پیست آن بپرهیزید. با تشکر.
نامش سید علی حسینی بود شغل : پاکبان حدودا سی ساله در اثر گرمای شدید مثبت پنجاه درجه ی این روزهای کوفتی بندرعباس به کما رفت و مرد. به همین سادگی .البته که دمای هوای بندرعباس هرگز بنا به مصلحت از سی و هشت فراتر نرفته است. جزیی از خاک هیچ جغرافیایی نبود تا برایش جنبش اعتراضی فراگیر در اینستاگرام راه بیفتد. صرفا نامی بود و یک شغل. یک کارگر یک هوموساکر . آقای کیانوش جهانبخش تنها عضو شورای شهر بندرعباس که این عکس را به اشتراک گذاشته و از عموم دعوت کرده تا با نریختن زباله بر زمین بیاییم به این قشر کمک کنیم دقیقا با همین لحن و همین بیان من در این شورای هردمبیل و آشفته تنها همین آقای جهانبخش را می شناسم که می شود گاهی درباب معضلات شهر با او حرفی زد. باقی که خدا زیاد کند از این عمله عکره های تازه به دوران رسیده رجاله های سیاسی اند که دوهزار نمی ارزند. اما چه بگویم ؟ که آخر در دمای پنجاه درجه حتی جارو کشیدن بر آسفالت خالی هم بخارات قیر آدم را می کشد. دیگر اینکه این آدمها به کدام حقوق سر وقت ماهیانه بر سر کارند و با چه بیمه ای و زیر دست کدام پیمانکار حلال زاده ای ؟ با چه وضعیتی به لحاظ درمانی ؟ چند وقت به چند وقت قلبشان مورد آزمایش قرار می گیرد و فشارشان سنجیده می شود. این چیزها اساسا مال اینجور ادمها نیست. بیایید آشغالهایمان را بر زمین نریزیم یک شعار شیک تلوزیونی است. اساسا کار این دسته آدمها به اینجا نمی کشد. انچه سید علی حسینی ها را کشته است و می کشد تبعیض است و ظلمی که کارفرمایان و پیمانکاران با قراردادهای ظالمانه شان بر این ادمها رقم می زنند. ای کاش جزییاتی از پرونده حقوقی بیمه و قرار داد این کارگر و امثالهم با پیمانکار علنی شود. من مطمئنم چیزهایی به مراتب بهتر از شعار آشغال نریزبم عاید مان می شود.
چند پیش بهروز عباسی، دوست هنرمند مطلبی در وبلاگش گذاشته بود که باعث ایجاد سوال مهمی شد. عنوان مطلب این است: “هنر کم خاصیت در بندرعباس”.
مطلب به نقد یکی از آثار اینستالیشنی پرداخته بود که مدتی قبل در یکی از گالریهای شهر بندرعباس به نمایش درآمده بود. بهروز در این مطلب به نکتهی مهمی میپردازد. و آنهم اینکه چرا هنر در بندرعباس خاصیتی ندارد. و انگشت اشارهش در آن مطلب به سمت هنر چیدمانی از احسان میرحسنی رفته بود.
این مطلب دو واکنش مختلف را برمیانگیزد. ۱- خوشحالی از اینکه هنوز زبان نقد در این شهر فروبسته نشده و ۲- نگرانی از این بابت که ما به صورت گزینشی انگشت نقد را به سمت آثار هنری دراز میکنیم.
سوال اصلی این است که هر ساله تعدادی از هنرمندان این شهر آثار تولید میکنند و در معرض عموم قرار میگیرد، در این بین برای چند اثر هنری متنی نوشتهایم با عنوان هنر بی خاصیت؟ آیا اصولا باقی آثار هنری در این شهر خاصیتی داشتهاند که این یکی از بینشان بیخاصیت در آمده؟ اینهمه آثار کپی و جعلی وجود دارند چندتایشان را به نقد کشیدهایم؟ تنها یک هنر با خاصیت در زمینه ادبیات، تجسمی، عکس، موسیقی، تئاتر، سینما و هر آنچه که با ان برخورد داشته بگوید و خاصیتهای آن را بشمارد تا کمی این متن باورمان شود.
مشکل ما در این شهر نبود منتقد نیست، نبود نگاه مستقل است. نگاهی که از زیر تیغ نگاه «شبهه» منتقدانهمان دوست و دشمن نشناسیم. همانقدر که یک هنر چیدمان زبان ما را، قلم ما را به نقد وا میدارد، یقهی مثلا هنرمند تئاتر را بگیریم و بگوییم این اثری که به خاطرش زمان و پول مخاطب و اعضای گروهت را گرفتی چه خاصیتی داشت (به جز شوآف)؟ این فیلمی که شما به خاطرش هزینه کردهای خاصیتش چه بوده؟ این اثر تجسمی (عکس، نقاشی و …) که به خاطرش گوش فلک را کر کردهای خاصیتش چه بوده؟ اولین جوابی که به ذهن خطور میکند این است که منتقد از ترس طرد شدن از دوستان و اطرافیانش که در شاخههای مختلف مشغولند، همچین سوالی را هرگز نمیپرسد و در اولین فرصت سوال را از غریبهترین گزینه میپرسد. اگر چه در این فضای کوچک که هنرمندان در آن زیست میکنند، همگی به نوعی با هم دوست و آشنا هستند. اما درصد میزان آشنایی چقدر در این نگاه تاثیر میگذارد؟
شاید اگر یک متن نوشته میشد و در آن ابتدا توضیح میداد هنرهای خاصیتداری که در این چند ساله در این شهر تولید شدهاند چیست بعد از آن میشد به هنرهای بیخاصیت هم پرداخت. که در آن شاید باید تعصب (کلیدواژهی مهمی که در نوشتههای بهروز دیده میشود) را کنار گذاشت و تمامی اطرافیانمان را در دستهی هنر بیخاصیت قرار داد. رویدادی که از شیوهی نوشته و رویکردی که تا کنون دیده شده مشخص است هیچگاه اتفاق نخواهد افتاد.
ساعت نزدیکهای ۴ صبح است. خوابم نبرده، به هزار تقلا سعی میکنم بخوابم. به مراحله اول خواب وارد میشوم. چشمانم گرم شده و دارم به تاثیر سریال فرندز که چند ساعت قبل دیدهام شخصیتهای سریال را در خواب میبینم. یکی از شخصیتها همه جا را خیس میکند، خیس خیس. انگار با یک آبپاش روی همه آب میپاشد. از خواب میپرم. دستی به سرم میکشم خیس است. اول فکر میکنم عرق کردهام. عرق نیست. (زمانی که به خاطر گرما عرق میکنم اول زیر گردنم عرق میکند به پایین، هیچوقت سابقه نداشته که سرم و موهایم خیس شوند، اما الان هیچ جای بدنم خیس نیست. و حتی اصلا گرم هم نیست اما پشت سرم و موهایم خیس است) بلند میشوم دستی به بالش میکشم. بالش خیس خیس است. تمام سطح یک طرف بالش. حتی در گذشته یک بار هم عرق کردن اینطوری بالش را خیس نکرده، به گونهای که اگر آن را بچلانم آب از آن بچکد. فکر میکنم از کولر آب پاشیده روی بالش، اما اصلا کولر همچین کاری را نمیکند و دوما آب از کولر این مسیر عجیب و پر پیچ و خم را طی نمیکند که به جای صورتم، پشت سرم و بالش را خیس کند.
بطری آبی دراتاق است، اما با فاصلهی زیادی از من در بسته چند متر آنطرفتر. آخرین حدس این بود که شاید دانهای پشت گردنم ترکیده و سطح بالش را خیس کرده اما اصلا در طول روز وجود همچین دانهی آبدار و بزرگی را حس نکردهام و در ثانی اگر دانه بترکد اینطوری بالش را خیس میکند؟ تا چند ساعت بعدتر هم خوابم نمیبرد. منتظر تکرار حادثه میمانم اما خبری نمیشود به زور میخوابم. با یک سوال بزرگ. اینکه چه طور ممکن میشود؟؟؟؟
دنبال یک جواب منطقی میگردم نه جوابی با اما و شاید و اگر و حدس و گمان، چیزی که با ۲-۲ تا بشود توجیهش کرد.
استادی چند سال پیش گاهی این رو میگفت و ما درکش نمیکردیم: مجبوریم ایمان بیاریم به پیامبری که حتی معصوم هم نیست. درباب بزرگ کردن آدمهایی که اونقدر هم باید و شاید سواد اون کار رو ندارند و چون شخص دیگرینیست مجبوریم قبولشون کنیم.
با یار در کنار خانواده
