بدین سان

« یا به نوعی همینجوری »

خداحافظی با Feedient

یک سایت خوب که از خدماتش استفاده می کردم امروز اعلام کرد که دیگر فعالیتی انجام نمی دهد. این سایت که تمامی شبکه های اجتماعی را به راحتی در دل خودش جای داده بود می توانست آنها را در ستون های منظم کنار یکدیگر باز کند، اعلام کرد به دو دلیل، دیگر به فعالیتش ادامه نمی دهد. همکاری نکردن شبکه های اجتماعی که خدماتشان را به راحتی در اختیار این سایت قرار نمی دادند. و نبود منابع مالی برای رسیدگی به این سایت، حتی تبلیغاتی که در این سایت قرار گرفته بود کفاف هزینه هایش را نمی داد. البته مشترکین این سایت هم تمایلی به خرید خدمات بیشتری نداشتند که بتواند کمکی باشد به تیم اجرایی.
آدرسش در اینجاست.

شهاب دیدگاهی بنویسید

زاون …

خاطره‌ی خوبم از زاون قوکاسیان برمی‌گردد به جشنواره‌ی اردی‌بهشت در سال ۸۷، فیلم قطب جنوب در آن جشنواره به انتخاب زاون جایزه گرفته بود، برخی دوستان بعد از همان جایزه در وبلاگ‌هایشان نوشتند که این جایزه مشکوک بوده و داورها فیلم‌های دیگری انتخاب کرده بودند. (یعنی زاون قوکاسیان به همراه فرهاد ورهرام و داور دیگری که نامش را یادم نیست فیلم‌های دیگری انتخاب کرده بودند اما برگزارکنندگان به اشخاص دیگری جایزه داده‌اند.) علاوه بر توهین به داورها که در این تحلیل‌ها خواسته یا ناخواسته صورت گرفته بود، این نظر از آنجا بی‌پایه و اساس بود که زاون فیلم قطب جنوب را با خودش به اصفهان برده بود و به شاگردهایش نشان داده بود. چه چیزی بهتر از این می‌توانست برای من باشد؟ این حرکت خودش یک جایزه جداگانه محسوب می‌شد. هیچی تلخ‌تر از این نبود که ببینی یکی از دوستان عکس زاون قوکاسیان را در صفحه مجازی‌اش به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته: خداحافظ

پ.ن : زاون قوکاسیان از معدود سینماگرانی بود که اهالی سینما غالبا او را با نام کوچک صدا می‌زدند. انگار همه او را دوست نزدیک خودشان می‌دانستند.

عکس از جلیل درویشی

شهاب ۴ دیدگاه

منجلاب

یه وقت سرت رو می چرخونی می بینی که خودت رو انداختی توی منجلابی از کارهایی که به نصفشون علاقه چندانی نداری… 

شهاب دیدگاهی بنویسید

هدف

انسان که به امیدواری زنده است درست. اما همیشه یک چیز دیگری هم هست که انسان را از همه ی آن لحظاتی که زندگی به او فشار می آورد می رهاند و آن چیزی نیست جز یادآوری هدف های بزرگی که قرار است به آن برسد.
هر روز یا هر چند روز یک بار به هدف های بزرگتان فکر کنید، و اگر در زندگی هدفی ندارید به فکر یک هدف خوب آکبند باشید. جواب می دهد.

شهاب دیدگاهی بنویسید

کوآلای غمگین من

کوآلاهای استرالیایی هر سال بر اثر آتش سوزی جنگل ها آسیب می بینند. و وبلاگ من هر سال به خاطر ویروس ها و اسپم ها.
وبلاگ من، کوآلای آرام و خسته ی من، وبلاگ غمگین من، گاهی چه دور و چه دیر می شوی.

شهاب ۲ دیدگاه

تشکر

پرزنت فیلم«کشند قرمز» توسط ایمان رضایی

از همه مون ممنونم بابت این که دور هم جم شدیم به بهانه سینما و چه بهانه‌ای قشنگ‌تر از تماشای فیلم.
خیلیا بودن. دوستای قدیم و جدید. دختر و پسر. جوان امروز و جوان دیروز. همه و همه جم شدیم تا فیلم ببینیم.
از همه مون ممنون که اومدیم و یه شب سینمایی رو به یادگار گذاشتیم.
جایت سبز سید حسن بنی هاشمی.
متن از وبلاگ : رادیو احسان

شهاب دیدگاهی بنویسید

عذرخواهی

گروه طراحی جی از تمام عزیزانی که در دومین شب سینمایی نهنگ حضور بهم رساندند تشکر نموده و رسما از تاخیر سی دقیقه ای برای شروع برنامه عذرخواهی می کند، و از تمام مدعوین بابت سو تفاهم های بوجودآمده برای این تاخیر پوزش می طلبد.

شهاب دیدگاهی بنویسید

یک شعر چگونه می تواند حال آدم را خوب کند؟

جواب ساده است،
یک شب که حالت خوب نباشد. و یار بداند که خوب نیستی، تلاش کند که تو را از آن حال و هوا در بیاورد. یک شعر بفرستد و تو باز در دلت بگویی: خدایا ممنونم…

تو
تمام دیروزها،تمام فرداها را
و تمام امروز را
به من بدهکاری!
بدهکاری
و دست هایت قسط اولش هم پرداخت نشده
شانه ات سه قسط از ابتدا عقب افتاده
و لبخندت دارد برگشت می خورد
و من،
یک نزول خور حرفه ایم
در این بازار
و هر رور
باز میخواهمت،
بیشتر، طولانی تر، تمام تر
من یک شیادم
ک شعر هایم را در ناصر خسرو
به قیمت سه لبخند تو میفروشم
و تو چه ساده ای
که میخندی
می خندی من یادم می آید
“خیلی وقت است بغل پس نداده ای!”
بعد دست میکنم توی جیبم
یک مشت عزیزم میریزم روی پیشخوان
بغل پرداخت ک میکنی
بقیه اش را نگاه پس میدهم
اهسته بر میگردی
چشمت میخورد به لب های من
“چقدر دوستت دارم می شود؟”
میگویم همینقدر
لبخند میزنی و تمام می شوم
زور میزنم شاعر شوم
برای اینکه تو بخندی
نه اینکه به فکر تو باشم
بازاری باید به فکر جیبش باشد!

« از نسترنم»

شهاب ۱۰ دیدگاه

ما اصلن هم دست بدبختی و فقریم

ما جوانان ِ با هم بدِ امروز ،

چند میلیون پیرزن وُ پیر مردِ تنها خواهیم بود ،

دور هم به پوکر با خدا و فرشگان مشغول ،

خواهیم بود بی کسان ِ هم ؛

می ترسم از اینکه پیر شویم ،

آفتابه هم دست هم ندهیم

ما اصلن هم دست بدبختی وُ فقریم ! ”

 

م . خفه خوان

نویسنده مهمان ۳ دیدگاه