بدین سان

« یا به نوعی همینجوری »

چرا همه رفته بودناشون رو می ذارن واسه پاییز؟

نُه سال پیش بود، توی آبان.
عید فطر تمام شده بود و داشتم به هوای جشنواره فیلم کوتاه می رفتم تهران… از کرمان خبر رسید که پدربزرگم دیگر عمرش به دنیا نبوده… برای من در آن سال که تصاویر نقش بسته در ذهنم از پدربزرگ مربوط می شد به دوران خانه نشینی و آلزایمر و بستر بیماری خبر رفتنش درد کمتری داشت.
اما مادربزرگم نه. تصاویری که از قدیم توی ذهنم مانده بود بر می گشت به تمام آرامشی که همراهش بود، لبخندها و نگهداری از پدربزرگم. (پدربزرگم این اواخر هیچ کدام از ماها را به یاد نمی آورد، تنها چیزی که بعد از آلزایمرش خوب یادش مانده بود، نام مادربزرگم بود).
امروز بعد از نه سال، عید غدیر، صبحی که باید وسایلم را جمع می کردم و می رفتم سفر باز از کرمان خبر بدی رسید…
مادربزرگ رفته بود پیش پدربزرگم. اما اینبار همه چیز با نُه سال پیش فرق می کرد… پذیرفتنش آسان نبود…
این برای دومین بار در یک ماه گذشته بود که صبح با خبر رفتن عزیزی شروع می شد.
[در کمتر از یک ماه دو عزیزی ازپیشمان رفتند که از هیچ کدامشان تصویر تلخ و بدی در ذهنم نقش نبسته بود…]
* عنوان نوشته برگرفته از رادیوچهرازی است.

شهاب ۱۰ دیدگاه

باید این بلف رو بزنم

اینکه بشینیم زر انسان دوستانه بزنیم کوبانی فیلان و کوبانی بهمان مزخرفی بیش نیست !
اینکه بلند شیم بریم دوش به دوش کوه زن های کوبانی بجنگیم هم بلف ِسال ِ بی شک !
ولی باید این زر رو از پشت کیبوردم و زیر کولر بزنم که : این زنهای زلف بر باد داده برای عین العرب ، تعریف دیگه ای از زن رو در ذهنم شکل دادن !
و باید این بلف رو بزنم که : کاش می شد کنار اینا جنگید ، برای شرافتِ به فاک رفته انسان !”

نویسنده : م . خفه خوان

نویسنده مهمان دیدگاهی بنویسید

:|

– کسی که سوت شروع بازی رو می زنه قطعا داوره،
این یک نمونه از شوخی یک تبلیغ بازرگانی با جواد خیابانی.

شهاب دیدگاهی بنویسید

حسِ بد

حس من بعد از بازی ایران و آرژانتین  درست مثل حس انتخابات ۸۸ بود. یک بازی تقریبا برده  رو تو دقیقه ۹۰ ببازی. اونم با کمک نیروهای خارجی. و تاثیر منفی اش رو توی روحیه جمع کثیری ببینی.

شهاب دیدگاهی بنویسید

بی خیالی

وقتی ول می کنی همه چی را به امان خدا، می زنی به دل ماجرا و بی خیال همه چی می شوی. غرق می شوی در همه چی. حالا دیگر مهم نیست توی جیبت چی داری. تو تنت را با همه متعلقاتش به آب سپرده ای.

شهاب دیدگاهی بنویسید

فراموشی لی

ابرویم وقتی بچه بودم شکست،
صورتم وقتی بچه بودم سالک زد،
پیشانی ام وقتی بچه بودم شکست،
دستم وقتی بچه بودم شکست،
بزرگ شدم و هیچ کدامشان یادم نرفت. اما مدتی است خیلی چیزها را زود فراموش می کنم.

شهاب ۲ دیدگاه

سوم شخص مفرد

اردیبهشت سال ۸۳ اولین فیلم کوتاهم با نام «سوم شخص مفرد» ساخته شد. سال آخر دبیرستان بودم یکبار هم از مدرسه به سمت لوکیشن فیلمبرداری جیم  زدم. آن فیلم را با تهیه کنندگی مدیریت موسسه بانوفیلم بندرعباس ساختم. فیلم پر از اشتباهات تکنیکی و ضعف هایی است که تمامش برمی گشت به کم تجربگی ام. اما هنوز فیلمنامه اش را دوست دارم. دوستان خوبی بعد از آن فیلم پیدا کردم.

شهاب ۲ دیدگاه

رینگ بوکس

مثل بعضی از مربیای بوکس که وقتی راند تموم میشه بوکسور رو می کشونن گوشه ی رینگ، صورتشو تو دستاشون می گیرن و شروع می کنن به عربده زدن که مثلا روحیه بدن به طرف، آب می پاشن تو صورتش، گاهی هم بادش می زنن…
بعضی روزا باید خودت رو بکشونی گوشه رینگ و شروع کنی عربده زدن، به خودت روحیه بدی که بگی بلند شو، باید بتروکونی طرفو…
بلند شو لعنتی…

شهاب دیدگاهی بنویسید