بدین سان

« یا به نوعی همینجوری »

پازل

اگر تکه های کوچکی را روی زمین پیدا کردید ، جمعشان کنید . شاید ذره ها به اندازه سلول هایی باشند که از انسانی جدا شده است .  ذره ها را کنار هم بچینید . از دیگران هم بپرسید . شاید مقادیری پیش آنها باشد . سخت است اما کامل میشوم …

شهاب ۶ دیدگاه

بی معنی

اصولا برای حل مسائل ریاضی باید توجه کرد که وقتی در مسابقه ی استقلال و پرسپولیس سربازان حافظ سازمان ملل به گرانی سیب زمینی اعتراض می کنند و کانگ را با رآکتور اتمی می نویسند تعجبی ندارد که پلنگ صورتی به نشانه ی ابراز هم دردی با ابوالهل دست به دامن پیر عیسی شود . اما باید دقت کرد که چون نمی توان در کره ی مریخ گلابی پرورش داد باید در هنگام دور زدن از تقاطع سرعت خود را کم کنیم و دقیقا به همین خاطر است که فرمول آشپزی را یاد نگرفتم . منتهی چون عموی گابریل گارسیا مارکز هیچ نسبتی با پسر خاله ی لئوناردو دی کاپریو ندارد می توان برای حل مسائل ریاضی با اجازه ی بزرگترها از قضیه ی فیثاغورث استفاده کرد . ( مخ من سوت کشید ، شماها رو نمی دونم )

نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۱۳ دیدگاه

این دسته های لعنتی

روزی به دوستی گفتم که انسانها دو دسته اند : انسانهای دسته اول و دسته دوم .  تنها تفاوتشان این است که یک عده در دسته اول و عده ی دیگری در دسته دوم قرار دارند . همان موقع یک جمله از شخصی گفت که نامش از خاطرم رفت اما جمله اینگونه بود که : احمق ترین انسانها آنهایی هستند که انسانها را به دو دسته تقسیم می کنند . به هر حال از آن روز به بعد چند چراغ این شکلی هم در ذهنمان روشن شد که ممکن است آدمهای احمق دسته بندی شده ای هم وجود داشته باشند . آدمهای احمقی که دسته بندی می کنند و آدمهای غیر احمقی که دسته بندی نمی کنند . ولی مدتی است که به دسته بندی جدیدی از انسانها رسیده ام . البته تاکید می کنم که رسیده ام . یعنی از قبل وجود داشته و بنده حقیر تازه برایم قابل لمس شده است :

( انسان های کم حرفی که از روی داناییِ زیاد به کم حرفی رسیده اند و انسانهای کم حرفی که از روی نادانی کم حرف می زنند )

پ . ن ۱ و ۲ : آیا نادانها جز همان احق ها دسته بندی می شوند ؟ / اگر کسی آن جمله و صاحب آن جمله را به یاد آورد در قسمت نظرات همین پست بنویسد .


شهاب ۱۰ دیدگاه

اندرباب ترک کردن و متعلقات

* برای ترک کردن چند مورد اساسی لازم است . چند موردش اینهاست  : تصمیم جدی برای ترک داشته باشید . زمان و تاریخی را برای اقدام به ترک تعیین کنید . قرارداد ببندید . عادت های دیگر را جایگزین نمایید . موقعیت های مکانی مناسب را پیدا کنید و … ان شاالله با توکل به خدا می توانید سیگار را ترک کنید . اینجا نوشته .

* ترک کردن این نیست که روزی چمدانت را برداری و بروی ، و پشت سرت را هم نگاه نکنی . همینکه روزی بود و نبود کسی برایت فرقی نکند یعنی اینکه ترکش کرده ای ، سالهای سال . اما همیشه قبل از رفتنت ببین از گذشته جای چند زخم کاری روی تن طرف مانده …

پ . ن : احتمالا سکوت بهترین راه است .

شهاب ۱۶ دیدگاه

بوی جوی مولیان آید همی

این شعر هم برای خودش از آن داستان ها دارد که شاید داستان جالبش باعث شده همیشه تازه به نظر برسد . شعر تاثیرگذاری که باعث شد یک پادشاه بی خیال را یکباره هوایی کند که بتاخت تا بخارا برود . نصر بن احمد سامانی زمستانها در بخارا و تابستانها را در سرقند یا یکی از شهرهای خراسان سپری می کرد . یک سال که به هرات رفته بود پس از گذشت تابستان ، پائیز و زمستان را هم آنجا می ماند . این اقامت چهار سال به طول می انجامد . آنقدر زیاد که همراهیان پادشاه به رودکی می گویند که کاری بکند . ( اینجاست که نقش مهم یک هنرمند مشخص می شود ) جناب رودکی هم شعر زیر را می سراید که نتیجه اش در ادامه آمده .

بوی جوی مولیان آید همی/یاد یار مهربان آید همی/ ریگ آموی و درشتی راه او / زیر پایم پرنیان آید همی/آب جیحون از نشاط روی دوست/خنگ ما را تا میان آید همی/ ای بخارا! شاد باش و دیر زی/میر زی تو شادمان آید همی/میر ماه است و بخارا آسمان/ماه سوی آسمان آید همی/میر سرو است و بخارا بوستان/سرو سوی بوستان آید همی/آفرین و مدح سود آید همی/گر به گنج اندر زیان آید همی

چون به بیت «میر سرو است و بخارا …» رسید امیر چنان به هیجان آمد که بی کفش و جامه‌ی سفر بر اسب نشست و رو به بخارا نهاد و تا آنجا هیچ توقفی نکرد (نگاه کنید به چهارمقاله‌ی نظامی عروضی ص ۴۹ – ۵۳).

به هر حال بیش از تاثیر گذاری خود داستان و شعر رودکی یکی از دلایل علاقمندی ام به این اثر ، اثر دیگری بود که توسط دو خواننده ی قدیمی این سرزمین اجرا شده است . اثری مشترک از بنان و مرضیه که می توانید آن را در اینجا دانلود کنید و بشنوید . و جالبی این اثر به آن است که خوانندگان ، کار را تا همان بیتی میخوانند که نصر بن احمد شنیده بود و پس از آن ضرب آهنگ اثر تغییر می کند ، به نوعی که انگار بخواهند حس بتاخت رفتن نصر بن احمد را برسانند که احساس می شود موفق هم بوده اند .

پ . ن : این پست به یاد شب یلدائی گذاشته شد که این موسیقی را به همراه داستان شعر رودکی شنیدم . شب یلدای سال پیش بود که در خانه ی یک دوست جنوبی در یزد نشسته بودیم و داشتیم زیرنور کم لامپ وسط اتاق آش می خوردیم و این را می شنیدیم . یک سال پیش در همین روزها دانشگاه تمام شد . همان شب های حوالی یلدا بود داشتیم برای این روزها خاطره می ساختیم بی آنکه بدانیم .

منبع شعر و متن *

شهاب ۱۹ دیدگاه

یک پست

1 – راپرت : دوستانی که به آنها ایمیل زده بودم و در مورد داستان های کوتاهشان مجوزهائی گرفته بودم  در جریان باشند که آن ایده راه به جائی نبرد …

2 – نظم و نثر : دو شعر خوب از دو دوست خوب  را جدیدا در وبلاگهایشان دیدم که دلم نیامد در اینجا نگذارمشان . دوری و فاصله وجه مشترک این دو کار است .

بین دستی که منم/تا دستی که تویی/شهری بزرگ فاصله افتاده/با خیابانهای شلوغ/با پلهای بسیار/چهار رد پا بر سنگفرش پیاده روهایش/که دیگر قد پای هیچ کس نیست . (سیما سهرابی)

***

چرا ساده بودن این همه سخت است/ من  حافظ همین رویاهای رنگ پریده خودم بود ه  … ام / ومن گاه به اندازه یک دوست داشتن از تو و خودم دورم …. دورم . (امان رنجبری)

3 – بدینسان : مدتی است حرفی برای گفتن ندارم . احساس می کنم زود تمام شدم … یک بار همین اواخر در جلسه ای شخصی گفت : تو باید همیشه حرف بزنی . ( یعنی از صدتا فحش هم بدتر بود ) .

4 – اجتماع : اگر کسی اشتباهی در قبال شما کرد اول سعی کنید غیر مستقیم اشتباهش را یادآور شوید . اگر دیدید خیلی کودن است بعد مستقیم آن را گوشزد کنید .

5 – بدنسان ۲ : راستی شاید همیشه درد دست مربوط به حمل بار سنگین نباشد . گاهی فشارهای عصبی هم بی تاثیر نیست  .

شهاب ۸ دیدگاه

چند پست یکباره

1 – مسابقه داستان های ده کلمه ای با هر کم و کاستی که وجود داشت تمام شد . انتقادهائی هم به همراه داشت که شخصا قسمتی از آنها را بر خود می پذیرم و سعی می کنم در سالهای آینده برگزار کننده بهتری باشم . نتایج انتخاب بازدیدکنندگان تا پایان مهلت اعلام شده به شرح زیر است .

داستانهای شماره ۶ و ۹۷ – ۵ رای / داستانهای شماره ۲۹ . ۶۲ . ۷۸ . ۱۰۸ – ۲ رای / داستانهای شماره ۱۹ . ۲۲ . ۲۴ . ۶۰ . ۷۰ . ۷۶ . ۸۷ . ۹۱ . ۹۳ . ۱۰۳ . ۱۱۶  هر کدام صاحب ۱ رای شدند .

از دو اثری که بیشترین رای را آورده اند تقدیر خواهد شد .

2 – ای کاش در پست پیشین که مربوط به اعلام نتایج و انتخاب بهترین داستان از طرف بازدیدکنندگان وبلاگ بود برخی از دوستانی که نظر داده بودند با ادبیات بهتری دیدگاه های همدیگر را نقد می کردند و نظرات به سمت توهین کردن  پیش نمی رفت .

3- دوست خوبم دسامبر سفید من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرد ،  غافلگیرم شدم . اگر چه به خاطر نظر سنجی داستانها نمی تونستم پستی بذارم ولی الان به تمام سوالات پاسخ میدم و در ادامه به رسم این بازی ، هفت نفر از دوستانی رو دعوت می کنم که معمولاً با  فاصله وبلاگشون آپ میشه . حنیر/ وقتی آسمان به زمین میچسبد/ رهبر/ لاکپشت / استاره / پلاک ۶۶ / ماهی بالی

البته دوستانی هم که با دیدن این پست این بازی رو توی وبلاگشون انجام میدن ، اطلاع بدن که لینکشون رو در پانوشت همین مطلب اضافه کنم . بازی در ادامه 


***

بدترین اتفاق زندگی : مرگم / احتمالا همینجوری باشه
بهترین اتفاق زندگی : تولدم
بدترین تصمیم : انتخاب رشته در دبیرستان ( البته تا به حال )
بزرگترین پشیمونی : گوش کردن به حرف خیلی ها
بهترین تصمیم : انتخاب سینما
فرد تاثیر گذار : علاوه بر اعضای خانواده ام دو تن از دوستانم که چیزهای زیادی را ناخواسته به من آموختند .
آرزو : قبل از مرگم واقعا زندگی کنم …
اعتقاد به معجزه : دارم ، پیش اومده . مدارکش هم موجوده … 🙂
خوش شناسی : ۵۰ – ۵۰ بوده تا به حال
شخصیت منفور : مدارکش هم موجوده 🙂
شکستن قلب کسی : نخواستم . اما نا خود آگاه اتفاق افتاده .
دلیل انتخاب نام وبلاگ : بومی است و کوتاه
محبوب ترین فرد در وب : سخته . همتونو دوست دارم …. 🙂
تعریف از خودم : به قسمت لی که بالای صفحه نوشته شده مراجعه شود ( مدارکش هم موجوده )
رییس جمهور بعدی : خدا به خیر کنه …
خوشبختی : چیز پیچیده ای نیست . فقط باید به اطرافمون توجه کنیم .
هلو : لطفاً بفرمائید خودتان با پای خودتان بپرید توی گلو
خدا : چاکریم
امام حسین : اگر دین ندارید آزاده باشید .

اشک : دو بار یکی از دوستانم پشت تلفن گریه کرد ، برای دو اتفاق عجیب .
کوه : فقط کوه گنو . آتشفشانی بوده و الان آب گرم داره . تنها آب گرمی تو دنیاست که ماهی داره . کنارمونه . آ .
فرار از زندان : سریالش رو ندیدم اما یه فیلم هست به نام متهــم بــه مرگ گریخت . اونو حتماً ببینید .
هوش : بگو صفر .
ایمان مبعلی : به فوتبال دیگه مدتی توجه نمی کنم اما می خواین در مورد ایمان قلبی براتون حرف میزنم ؟ 🙂
ویولن : قبلا خیلی دوست داشتم یاد بگیرم . الان اون حس گذشته رو ندارم بهش …
رنگ چشم : قهوه ای جزغاله شده ..
رنگ مورد علاقه : سبز – سورمه ای – کرم ترکیب شده با سورمه ای – سپید
کلام آخر : به نام خدا هستم . من کوچک تر از اونی هستم که نظری داشته باشم اما به نظرم برنامه خوبیه فقط یکم وقتش رو زیاد کنید . 🙂

شهاب ۱۴ دیدگاه

از این پست های شبانه

۱ – این پرچم یعنی اینکه هم پائیز تمام شد و هم مهلت ارسال داستانهای ده کلمه ای . ممنونم از همتون . امسال همراه با اعلام این فراخوان  چند اتفاق خیلی خوب برام پیش اومد که هفت روز دیگه همراه با پست ویژه مربوط به اعلام برگزیده ها خدمتتون عرض می کنم .
۲ – امروز سیل عظیم پیامهای تبریک شب یلدا به گوشیم فرستاده شد که همشون زیبا بودند . تصمیم گرفتم همشون رو بذارم اینجا.
سلام شهاب جان شب یلدات خوش ، یاد یلدای سال قبل مبارک / یلدا یادگار نام وطن میوه پائیزی ایران ، عروس زمستان در راه است . آن را بر سر سفره مهر خود بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم . یلدا فرخونده (۲) /  یلداتون هم خوش بگذره / هندونه بیار قاچ کنم لپتو بیار ماچ کنم ! زودتر از همه یلدا مبارک (۲) / یلدات مبارک / عمرتون ۱۰۰ شب یلدا ، دلتون قد یه دریا ، توی این شبای سرما ، یادتون همیشه با ما . (( یلدا مبارک )) . / سلام ، یلدا مبارک / همه لحظه های پایانی پائیزت پر از خش خش آرزوهای قشنگ … یلدا مبارک / دلخوشک ترین بهونه سال واسه خندیدن و با هم بودن ارزونی دلهای مهربونتون / تو میری و من فقط نگاه می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یه عمر فرصت برای گریستن دارم ، اما برای دیدن تو همین یک لظه باقیست ، تا یلدائی دیگر انتظارت را خواهم کشید ./  یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که ۱ دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن بگیریم . / گیسوی سیاه ننه سرما بر بلندای باغ یلدا پیداست ، بیا به باغ یلدا شویم و گل یخ بچینیم . یلدایت همیش سبز باد / اونائی که تو پرانتز نوشتم ۲ دو بار نخونید 🙂 . دو بار برام فرستاده شده البته با کمی تغییر …
3 –
یلدای همتون مبارک

( خوب می دونن یارانه ها رو کی بردارن ، ملت غرق شادی شب یلدا هستند فعلا ً . شاید )

شهاب ۱۰ دیدگاه

دلتنگی های همینجوری

دلتنگی شاید حسی باشد که گاهی هنگام مرگ ، شاید ، شاید به سراغ آدمی بیاید . اینکه فکر کند چقدر روزهای خوبی توی زندگی اش بوده و حالا دلش برایشان تنگ شود . چقدر روزهای بدی بوده و دلش برای آنها هم تنگ شود . تمام آنهایی که هر روزه جلوی چشمهایش بوده اند . حرف زده اند ، غذا خورده اند ، زندگی کرده اند و او هم جزئی از آنها بوده که ممکن است دیگر نبیندشان ، دلش برایشان تنگ شود . اینکه حالا همه آنها چیزهای دیگری را تجربه می کنند که او دیگر نمی تواند تجربشان کند . خودش دلتنگی بزرگی است که واژه ها توانائی بیانش را ندارند …

بدتر از آن هم زمانیست که زنده باشد و دلش تنگ باشد …

پ . ن : من حالم خوب است . این پست همینجوریه …

شهاب ۲۴ دیدگاه

این خاطرات نانوشته

سانتیاگو : اواخر دهه هفتاده . یا شاید هم اوایل دهه هشتاد .  پیراهن های اتو کشیده زیاد می پوشم . یادشون افتادم .

دارک استورم : اوایل دهه هشتاده . اینو پسر خالم از قشم برام گرفت . یعنی با هم رفته بودیم . خودش حساب کرد . بعدا هم هر چی اصرار کردم قبول نکرد پولشو بگیره . تو اتاق خونه قبلیمون هستم .  چند سالی اتاقم بود و بعدا شد انباری . آلبوم دهاتی شادمهر عقیلی هم زیاد رو بورسه .

نچرال : بهمن هشتاد و یکه . تهران .  داریم خیابونای اطراف حافظ رو قدم زنون طی می کنیم . هدف خیابون سپهسالاره . دارم میرم همون کفشی رو بخرم که مدتی بعد به اشتباه از دستش دادم / خیابان حجاب هستیم . توی سالن آمفی تئاتر کانون پرورشی . برف شدیدی باریده .

دو ایت : قیافش به سال هشتاد و دو می خوره . مثلا جلسات ادبی یا شاید هم دوره ی سینمای جوان …

هوگو : تابستون هشتاد و سه ، مثلا دارم می خونم واسه دانشگاه ولی بلند شدیم با بچه ها اومدیم شمال . محمود آبادیم .

آدیداس : کرمان هستم . اما نمی دونم دقیقا چه زمانیه . شاید زمستون هشتاد و سه . واسه پیش دانشگاهی هنر پا شدم اومدم اینجا . هنوز واسه قبول شدن هنر دارم تلاش می کنم .

بی نام و نشون ۱ : اسفند هشتاد و سه . رودان . امروز اولین روزیه که دارم میرم دانشگاه . هنوز قید دانشگاه هنر رو نزدم . واسه رفع کوتی اینجام . تو خوابگاه تخت پائینی رو برداشتم . می تونم یه سری  وسایلام رو راحت بذارم زیر تخت . آخه دوره ی کاردانی هم شد دانشگاه رفتن ؟

بیک ۲۱ : پائیز هشتاد و چهاره .  الان جلوی در سالن سینما فلسطین ایستادم . هوا سرده ، منتظر شروع شدن سانس جدیدیم . رفیق می دونه که تهرانم . خیلی خوشحالم …

اسپیر : پائیز هشتاد و پنجه . هتل هویزه هستیم . داریم آماده میشیم بریم سینما .

بی نام و نشون ۲ : پائیز هشتاد و پنجه . اما خب . دم در تالار اندیشه حوزه هنری هستیم . اختتامیه جشنواره فیلم کوتاهه . بر خلاف پارسال  که همین طوری عشقی اومده بودم ، امسال تو جشنواره فیلم دارم . اما می دونم فیلمم هیچ شانسی نداره . ( هدیه است . فعلا بیشتر از بیک ۲۱ جون داره )

الیورا : تابستون هشتاد و ششه . دوره ی کاروزی دارم میرم . حراست اداره به برادرم گفته : این داداشت خیلی مشکوکه . پیپ میکشه ؟

بی نام و نشون ۳ : بهار هشتاد و هفته . یزد هستم . الان توی  راهروی دانشگاهم  . دوره ی کارشناسی فیلمسازی هستم . کلاسا تازه شروع شده  ( شبیه لاگوسته  یا شاید هم الیورائی که داشتم )

لالیک بلک : تابستون هشتاد و هشته . الان اینترنت هوشمند رو قطع کردم دارم می رم سمت دفتر مهرداد . برای برگزاری شب سینما گران جلسه داریم . هزینه ی این هوشمند هم تا حالا خیلی زیاد اومده . دفتر مهرداد اون دست خیابون خونمونه . با این حال همیشه آخرین نفری هستم که میرسم تو جلسه . ( البته این  اسانسه )

اولترا وایولت : پائیز هشتاد و هشته . دارم می رم دانشگاه . انداختمش توی کیفم . همراهم می برمش . اون لیوان فلزیه که درداره و جلد عینکم هم توی کیفمه …

آکوآ بلو : پائیز و زمستان و هشتاد و هشته . آخرین جلسات دانشگاهه . بچه ها هم دارن استفاده می کنن ازش .

دارم یکی یکی عطرها و ادکلن های قدیمیم رو بو می کنم … و شاید چند وقت دیگه بنویسم

۲۱۲ سکــ . سی . پائیزه هشتاد و نهه . اواخر دهه هشتاد .  دارم میرم دفتر . جلوی آینه هستم و موهام رو شونه کردم .  باید برم یه کار نیمه تموم رو تموم کنم . چند تا از دوستانم هم  بعد از ظهری می خوان بیان دفتر …

پ . ن : نام دو عطر به الیورا تغییر کرد .  به اشتباه نامشان ذکر شده بود . البته هنوز دارمش …

————————————————

تمام انگیزه ام از نوشتن این پست ،  عطر بی نام و نشون ۳ بود که یک دوست بعد از تدوین کردن فیلمش بهم هدیه داد . عطر منو برد توی راهروهای دانشگاهمون . بهار هشتاد و هفت . شبیه به عطر لاگوست خودم بود که اون روزا زیاد استفاده می کردم . عطرها بیش از عکس ها و موسیقی ها آدم ها رو با خودشون به گذشته های می برن . شیشه های خالیشون رو نگه دارید . برای غرق شدن در خاطرات خوب گذشته عالی اند …

شهاب ۱۸ دیدگاه